[اول بالایی روبخونین]
[اول بالایی روبخونین]
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:20
تق.
تق.
تق.
صدا دوباره تکرار شد.
این بار بلندتر.
ا/ت بدون فکر سمت پلهها دوید.
+لوسی!
ولی قبل از اینکه به اولین پله برسه، تهیونگ جلوی راهش ظاهر شد.
_صبر کن.
+دیوونه شدی؟ لوسی اون بالاست!
تهیونگ اخم کرد.
_دقیقاً برای همین نباید بدون فکر بری.
برای چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده میشد.
بعد...
تق.
صدای ضربه از اتاق لوسی اومد.
و بعد صدای خودش.
کاملاً طبیعی.
"ا/ت؟"
قلب دختر فشرده شد.
"میشه بیای اینجا...؟"
ا/ت خواست حرکت کنه که تهیونگ دستشو گرفت.
_اون لوسی نیست.
+از کجا میدونی؟!
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
_چون لوسی همین الان خواب نیست.
ا/ت گیج شد.
+چی؟
_ده ثانیه پیش صدای قلبشو میشنیدم.
سکوت.
و این جواب به طرز عجیبی ترسناک بود.
چون یادش میانداخت طرف مقابلش... انسان نبود.
همون لحظه صدای واقعی لوسی از اتاقش بلند شد.
"ا/ت؟!"
این بار ترسیده بود.
واقعاً ترسیده.
"یکی توی کمد منه!"
تهیونگ لعنتی زیر لب گفت.
و هر سه با سرعت به طبقه بالا رفتن.
───
وقتی به اتاق رسیدن، در نیمهباز بود.
لوسی کنار تخت ایستاده بود.
رنگش مثل گچ سفید شده بود.
و با دست لرزون به کمد اشاره میکرد.
"اونجا..."
در کمد بسته بود.
ولی از زیرش...
سایهی سیاهی بیرون میخزید.
آروم.
مثل دود.
ا/ت حس کرد نفسش بند اومده.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
و همون لحظه در کمد خودش باز شد.
تق.
داخلش تاریکی مطلق بود.
تاریکیای که به نظر نمیرسید به یه کمد معمولی تعلق داشته باشه.
و بعد...
صدایی از داخلش اومد.
صدای یه زن.
مهربون.
آشنا.
؟ا/ت...
بدن دختر یخ زد.
نه.
امکان نداشت.
اون صدا رو میشناخت.
تمام عمرش میشناخت.
صدای مادرش بود.
اشک بیاختیار توی چشمهاش جمع شد.
؟عزیزم...
ا/ت یک قدم جلو رفت.
+مامان...؟
تهیونگ فوراً بازوشو گرفت.
_نه.
ولی این بار صدای مردی هم شنیده شد.
؟ا/ت...
صدای پدرش.
همون صدایی که سالها فقط توی خاطراتش مونده بود.
؟ما اینجاییم.
قلبش شکست.
برای یک لحظه...
فقط یک لحظه...
دلش میخواست باور کنه.
دلش میخواست همهچی حقیقت داشته باشه.
اما دست تهیونگ محکمتر دور مچش حلقه شد.
_نگاشون نکن.
صدای مادر دوباره پیچید.
"چرا اون شیطان هنوز کنارت ایستاده؟"
تهیونگ بیحرکت شد.
"اون باعث همهچیزه."
اتاق ساکت شد.
ا/ت آهسته برگشت سمت تهیونگ.
و برای اولین بار...
نتونست چیزی از چهرهاش بخونه.
نه خشم.
نه ناراحتی.
هیچی.
فقط سکوت.
و این سکوت از هر چیزی بدتر بود.
───
چند دقیقه بعد...
کمد بسته شده بود.
سایهها ناپدید شده بودن.
ولی آرامش برنگشته بود.
لوسی پایین روی کاناپه نشسته بود و هنوز شوکه به نظر میرسید.
ا/ت اما کنار پنجره ایستاده بود.
به بارون خیره.
و به جملهای که شنیده بود فکر میکرد.
«اون باعث همهچیزه.»
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
فاصلهشون کم بود.
ولی این بار هیچکدوم حرف نمیزدن.
بالاخره ا/ت آروم پرسید:
+...حقیقت داره؟
جوابی نیومد.
و همین کافی بود.
چشمهاشو بست.
+تهیونگ...
صداش شکست.
+تو واقعاً چه نقشی توی مرگ پدر و مادرم داشتی؟
برای چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده شد.
بعد تهیونگ خیلی آرام گفت:
_من نکشتمشون.
ا/ت برگشت سمتش.
و ادامهی جمله قلبش رو متوقف کرد.
_اما اون شب... اونجا بودم.
و برای اولین بار...
ا/ت فهمید پایان این داستان احتمالاً بین عشق و حقیقت، یکی رو مجبور به قربانی شدن میکنه.
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:20
تق.
تق.
تق.
صدا دوباره تکرار شد.
این بار بلندتر.
ا/ت بدون فکر سمت پلهها دوید.
+لوسی!
ولی قبل از اینکه به اولین پله برسه، تهیونگ جلوی راهش ظاهر شد.
_صبر کن.
+دیوونه شدی؟ لوسی اون بالاست!
تهیونگ اخم کرد.
_دقیقاً برای همین نباید بدون فکر بری.
برای چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده میشد.
بعد...
تق.
صدای ضربه از اتاق لوسی اومد.
و بعد صدای خودش.
کاملاً طبیعی.
"ا/ت؟"
قلب دختر فشرده شد.
"میشه بیای اینجا...؟"
ا/ت خواست حرکت کنه که تهیونگ دستشو گرفت.
_اون لوسی نیست.
+از کجا میدونی؟!
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
_چون لوسی همین الان خواب نیست.
ا/ت گیج شد.
+چی؟
_ده ثانیه پیش صدای قلبشو میشنیدم.
سکوت.
و این جواب به طرز عجیبی ترسناک بود.
چون یادش میانداخت طرف مقابلش... انسان نبود.
همون لحظه صدای واقعی لوسی از اتاقش بلند شد.
"ا/ت؟!"
این بار ترسیده بود.
واقعاً ترسیده.
"یکی توی کمد منه!"
تهیونگ لعنتی زیر لب گفت.
و هر سه با سرعت به طبقه بالا رفتن.
───
وقتی به اتاق رسیدن، در نیمهباز بود.
لوسی کنار تخت ایستاده بود.
رنگش مثل گچ سفید شده بود.
و با دست لرزون به کمد اشاره میکرد.
"اونجا..."
در کمد بسته بود.
ولی از زیرش...
سایهی سیاهی بیرون میخزید.
آروم.
مثل دود.
ا/ت حس کرد نفسش بند اومده.
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
و همون لحظه در کمد خودش باز شد.
تق.
داخلش تاریکی مطلق بود.
تاریکیای که به نظر نمیرسید به یه کمد معمولی تعلق داشته باشه.
و بعد...
صدایی از داخلش اومد.
صدای یه زن.
مهربون.
آشنا.
؟ا/ت...
بدن دختر یخ زد.
نه.
امکان نداشت.
اون صدا رو میشناخت.
تمام عمرش میشناخت.
صدای مادرش بود.
اشک بیاختیار توی چشمهاش جمع شد.
؟عزیزم...
ا/ت یک قدم جلو رفت.
+مامان...؟
تهیونگ فوراً بازوشو گرفت.
_نه.
ولی این بار صدای مردی هم شنیده شد.
؟ا/ت...
صدای پدرش.
همون صدایی که سالها فقط توی خاطراتش مونده بود.
؟ما اینجاییم.
قلبش شکست.
برای یک لحظه...
فقط یک لحظه...
دلش میخواست باور کنه.
دلش میخواست همهچی حقیقت داشته باشه.
اما دست تهیونگ محکمتر دور مچش حلقه شد.
_نگاشون نکن.
صدای مادر دوباره پیچید.
"چرا اون شیطان هنوز کنارت ایستاده؟"
تهیونگ بیحرکت شد.
"اون باعث همهچیزه."
اتاق ساکت شد.
ا/ت آهسته برگشت سمت تهیونگ.
و برای اولین بار...
نتونست چیزی از چهرهاش بخونه.
نه خشم.
نه ناراحتی.
هیچی.
فقط سکوت.
و این سکوت از هر چیزی بدتر بود.
───
چند دقیقه بعد...
کمد بسته شده بود.
سایهها ناپدید شده بودن.
ولی آرامش برنگشته بود.
لوسی پایین روی کاناپه نشسته بود و هنوز شوکه به نظر میرسید.
ا/ت اما کنار پنجره ایستاده بود.
به بارون خیره.
و به جملهای که شنیده بود فکر میکرد.
«اون باعث همهچیزه.»
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
فاصلهشون کم بود.
ولی این بار هیچکدوم حرف نمیزدن.
بالاخره ا/ت آروم پرسید:
+...حقیقت داره؟
جوابی نیومد.
و همین کافی بود.
چشمهاشو بست.
+تهیونگ...
صداش شکست.
+تو واقعاً چه نقشی توی مرگ پدر و مادرم داشتی؟
برای چند ثانیه فقط صدای بارون شنیده شد.
بعد تهیونگ خیلی آرام گفت:
_من نکشتمشون.
ا/ت برگشت سمتش.
و ادامهی جمله قلبش رو متوقف کرد.
_اما اون شب... اونجا بودم.
و برای اولین بار...
ا/ت فهمید پایان این داستان احتمالاً بین عشق و حقیقت، یکی رو مجبور به قربانی شدن میکنه.
- ۸۷۷
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط