/ یک داستان عبرت آموز:
/ یک داستان عبرت آموز:
فردی به دکتر مراجعه کرده بود.در حین معاینه، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواد که مدارک نظام پزشکی شو ارائه بده. دکتر بازرس رو به کناری میکشه و پولی دست بازرس میزاره و میگه: من دکتر واقعی نیستم! شما این پول رو بگیر بی خیال شو! بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه! مریض یقهء بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه... بازرس میگه: منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی! مریض لبخند تلخی میزنه و میگه: اتفاقا من هم دفترچه ام مال خودم نیست و مال یکی دیگه اس...
حال حکایت ما در جامعه مثل این داستانه. چون هر کدوممون به نوعی آلوده هستیم، نمیتونیم جلوی فساد رو بگیریم...
فردی به دکتر مراجعه کرده بود.در حین معاینه، یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواد که مدارک نظام پزشکی شو ارائه بده. دکتر بازرس رو به کناری میکشه و پولی دست بازرس میزاره و میگه: من دکتر واقعی نیستم! شما این پول رو بگیر بی خیال شو! بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه! مریض یقهء بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه... بازرس میگه: منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی! مریض لبخند تلخی میزنه و میگه: اتفاقا من هم دفترچه ام مال خودم نیست و مال یکی دیگه اس...
حال حکایت ما در جامعه مثل این داستانه. چون هر کدوممون به نوعی آلوده هستیم، نمیتونیم جلوی فساد رو بگیریم...
- ۱.۹k
- ۱۴ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط