دکتر نسخه ام‌ را می نوشت..

دکتر نسخه ام‌ را می نوشت..
پدرم به عینک ها نگاه می‌ کرد.
و من به این فکر می‌کردم که دیگر
هیچ‌ گاه نمی‌ توانم با چشمان خودم..
از دور ببینمت‌!
پریا_رجبی
.
دیدگاه ها (۱)

بوی بهار می آید …تمام پنجره ها را باز می کنم به من بگو …تو ر...

‌اگر آمدی ...باید چشمانتدستانتگواهِ بودنت باشندساده بگویمتبا...

به تو فکر می‌کنم و تو همیشه در عجیب ترین زمان و غریب ترین مک...

‌مثل دسته گلی کهپُستچی به درِ خانه می آوَرَدعشق، همانقدر ناگ...

همخونه اجباری... پارت 122"ویو جئون جونگ کوک"داشتم گزارش‌ها ر...

‌˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِالْحُ‌ـسِی‍ـنۡ...˹🤍🕊️ ...

قرارداد با قلب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط