𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
دختری که بوی رز میداد
پارت دوم | اولین نگاه
ساعت شش عصر...
خودرویی مشکی و براق مقابل خانهی رز توقف کرد.
راننده از ماشین پیاده شد، در عقب را باز کرد و با احترام گفت:
ـ «خانم رز، برای بردن شما آمدهام.»
رز لباس بلند کرمرنگی پوشیده بود که روی دامنش گلهای رز ظریفی گلدوزی شده بود. موهای بلندش را نیمهباز گذاشته و آرایشش آنقدر ملایم بود که زیبایی طبیعی چهرهاش بیشتر به چشم میآمد.
کیف نتهای موسیقیاش را برداشت و سوار ماشین شد.
هرچه از مرکز شهر دورتر میشدند، خیابانها خلوتتر و عمارتها بزرگتر میشدند.
پس از حدود چهل دقیقه، خودرو مقابل عمارتی عظیم ایستاد.
دروازههای آهنی با صدایی سنگین باز شدند.
دهها مرد با کتوشلوار مشکی و گوشیهای بیسیم اطراف عمارت ایستاده بودند.
رز با تعجب اطراف را نگاه کرد.
زیر لب گفت:
ـ «برای یک جشن تولد... امنیتش زیادی نیست؟»
راننده فقط لبخند کمرنگی زد.
ـ «لطفاً بفرمایید داخل.»
رز وارد عمارت شد.
لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزان بودند و صدای موسیقی آرامی در سالن میپیچید.
میهمانها لباسهای گرانقیمت پوشیده بودند و همه با احترام با مردی میانسال که در انتهای سالن ایستاده بود سلام و احوالپرسی میکردند.
رز تصور کرد او فقط یک تاجر بسیار ثروتمند است.
خبر نداشت که آن مرد...
رئیس یکی از قدرتمندترین خانوادههای مافیا بود.
یکی از خدمتکارها او را تا کنار پیانوی بزرگ مشکیرنگ هدایت کرد.
ـ «لطفاً هر زمان آماده بودید، اجرا را شروع کنید.»
رز نفس عمیقی کشید.
انگشتانش روی کلاویهها نشست.
اولین نت...
و بعد دومین...
کمکم تمام سالن در سکوت فرو رفت.
ملودی آنقدر آرام و دلنشین بود که حتی محافظانی که همیشه بیاحساس به نظر میرسیدند، ناخودآگاه سرشان را به سمت پیانو برگرداندند.
در همان لحظه...
درِ بزرگ سالن باز شد.
جوانی قدبلند با کتوشلوار مشکی وارد شد.
موهای مشکی، چشمان سرد و نافذ، و چهرهای که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
همه با احترام سر خم کردند.
او بدون اینکه به کسی نگاه کند، چند قدم جلو آمد.
اما...
وقتی نگاهش به دختری افتاد که پشت پیانو نشسته بود...
قدمهایش متوقف شد.
صدای پیانو در گوشش محو شد.
تنها چیزی که میدید، دختری بود که موهایش زیر نور لوسترها میدرخشید و انگشتانش با لطافت روی کلاویهها حرکت میکردند.
برای اولین بار در تمام زندگیاش...
قلبش یک ضربان را جا انداخت.
اما هیچ تغییری در چهرهاش دیده نمیشد.
با همان صورت سرد، کنار پدرش ایستاد.
پدرش آرام گفت:
ـ «لینو، تولدت مبارک.»
لینو فقط سر تکان داد.
اما نگاهش...
حتی برای یک ثانیه هم از روی رز برداشته نشد.
در دلش، بیصدا با خودش زمزمه کرد:
«بالاخره پیدایت کردم...»
و همان لحظه، بیآنکه کسی بداند، تصمیمی گرفت.
تصمیمی که زندگی رز را برای همیشه تغییر میداد.
«یک روز...
این دختر را از دنیا میدزدم...
و اجازه نمیدهم هیچکس او را از من بگیرد.»🌹
دختری که بوی رز میداد
پارت دوم | اولین نگاه
ساعت شش عصر...
خودرویی مشکی و براق مقابل خانهی رز توقف کرد.
راننده از ماشین پیاده شد، در عقب را باز کرد و با احترام گفت:
ـ «خانم رز، برای بردن شما آمدهام.»
رز لباس بلند کرمرنگی پوشیده بود که روی دامنش گلهای رز ظریفی گلدوزی شده بود. موهای بلندش را نیمهباز گذاشته و آرایشش آنقدر ملایم بود که زیبایی طبیعی چهرهاش بیشتر به چشم میآمد.
کیف نتهای موسیقیاش را برداشت و سوار ماشین شد.
هرچه از مرکز شهر دورتر میشدند، خیابانها خلوتتر و عمارتها بزرگتر میشدند.
پس از حدود چهل دقیقه، خودرو مقابل عمارتی عظیم ایستاد.
دروازههای آهنی با صدایی سنگین باز شدند.
دهها مرد با کتوشلوار مشکی و گوشیهای بیسیم اطراف عمارت ایستاده بودند.
رز با تعجب اطراف را نگاه کرد.
زیر لب گفت:
ـ «برای یک جشن تولد... امنیتش زیادی نیست؟»
راننده فقط لبخند کمرنگی زد.
ـ «لطفاً بفرمایید داخل.»
رز وارد عمارت شد.
لوسترهای کریستالی از سقف بلند آویزان بودند و صدای موسیقی آرامی در سالن میپیچید.
میهمانها لباسهای گرانقیمت پوشیده بودند و همه با احترام با مردی میانسال که در انتهای سالن ایستاده بود سلام و احوالپرسی میکردند.
رز تصور کرد او فقط یک تاجر بسیار ثروتمند است.
خبر نداشت که آن مرد...
رئیس یکی از قدرتمندترین خانوادههای مافیا بود.
یکی از خدمتکارها او را تا کنار پیانوی بزرگ مشکیرنگ هدایت کرد.
ـ «لطفاً هر زمان آماده بودید، اجرا را شروع کنید.»
رز نفس عمیقی کشید.
انگشتانش روی کلاویهها نشست.
اولین نت...
و بعد دومین...
کمکم تمام سالن در سکوت فرو رفت.
ملودی آنقدر آرام و دلنشین بود که حتی محافظانی که همیشه بیاحساس به نظر میرسیدند، ناخودآگاه سرشان را به سمت پیانو برگرداندند.
در همان لحظه...
درِ بزرگ سالن باز شد.
جوانی قدبلند با کتوشلوار مشکی وارد شد.
موهای مشکی، چشمان سرد و نافذ، و چهرهای که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
همه با احترام سر خم کردند.
او بدون اینکه به کسی نگاه کند، چند قدم جلو آمد.
اما...
وقتی نگاهش به دختری افتاد که پشت پیانو نشسته بود...
قدمهایش متوقف شد.
صدای پیانو در گوشش محو شد.
تنها چیزی که میدید، دختری بود که موهایش زیر نور لوسترها میدرخشید و انگشتانش با لطافت روی کلاویهها حرکت میکردند.
برای اولین بار در تمام زندگیاش...
قلبش یک ضربان را جا انداخت.
اما هیچ تغییری در چهرهاش دیده نمیشد.
با همان صورت سرد، کنار پدرش ایستاد.
پدرش آرام گفت:
ـ «لینو، تولدت مبارک.»
لینو فقط سر تکان داد.
اما نگاهش...
حتی برای یک ثانیه هم از روی رز برداشته نشد.
در دلش، بیصدا با خودش زمزمه کرد:
«بالاخره پیدایت کردم...»
و همان لحظه، بیآنکه کسی بداند، تصمیمی گرفت.
تصمیمی که زندگی رز را برای همیشه تغییر میداد.
«یک روز...
این دختر را از دنیا میدزدم...
و اجازه نمیدهم هیچکس او را از من بگیرد.»🌹
- ۸۲
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط