ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبر ها گذشت...
چشم آهو ها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روز های عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد ، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی،یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی




شب بخیر دوستان
دیدگاه ها (۲۴)

همیشه خوب خداحافظی کنید✍گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق می‌افت...

مردم شهر سیاهخنده هاشان همه از روی ریاست!دلشان سنگ سیاست!ما ...

ﻓﻘﺮ ، ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ " ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ " ﺍﺳﺖ ، ﻭﻟﯽ ، ﺁﻥ ﭼﯿﺰﭘﻮﻝ ﻧﯿﺴﺖﻃﻼ ﻭ ﻏﺬﺍ ...

( فروغ فرخزاد.)خــدایــــــــــا . . . .می دانم این روزها از...

🌸ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشتچشم آهوها هراسان شد، گمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط