بیا که قدر نبودت هزار غم دارم
بیا که قدر نبودت هزار غم دارم
برای گفتن یک شعر، واژه کم دارم...
بیا که پر نشود جای خالی ات با غیر
که درد بود و نبود تو روی هم دارم
تو نیستی و دلم بی تو باز می لرزد
دلی شبیه زمستان شهر بم دارم
چرا نمی شود آخر تو پیش من باشی
منی که اینهمه خوبم بگو چه کم دارم!؟
تو نیستی و دلم از غروب می ترسد
چقدر خاطره در قلب کوچکم دارم
از آن شبی که شنیدم تو عاشق اشکی
اگر که هیچ ندارم دو چشم نم دارم
دوباره امشب از این حس شوم لبریزم
کنار ساعت تردید ظرف سم دارم
همین که روی لب آید دوباره می بینم
چقدر قصه برای تو در دلم دارم...
برای گفتن یک شعر، واژه کم دارم...
بیا که پر نشود جای خالی ات با غیر
که درد بود و نبود تو روی هم دارم
تو نیستی و دلم بی تو باز می لرزد
دلی شبیه زمستان شهر بم دارم
چرا نمی شود آخر تو پیش من باشی
منی که اینهمه خوبم بگو چه کم دارم!؟
تو نیستی و دلم از غروب می ترسد
چقدر خاطره در قلب کوچکم دارم
از آن شبی که شنیدم تو عاشق اشکی
اگر که هیچ ندارم دو چشم نم دارم
دوباره امشب از این حس شوم لبریزم
کنار ساعت تردید ظرف سم دارم
همین که روی لب آید دوباره می بینم
چقدر قصه برای تو در دلم دارم...
- ۳۳.۹k
- ۲۰ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط