همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی...

همه ی شهر را آب برده است و تو ماندی...
شاید جنازه ای از من...
گویی شهر همچونان من دلبند توست...
آری ای سوار بر اسب آرزوها اینبار را میخواهم ازتک به تک عاشقانه های نداشته مان گویم...
گوشت را به من میدهی؟؟؟؟
دلم کمی راز دل گفتن میخواهد و بس...
برای تو...
تویی که تمام طلاهای شهر را آب میکنی و پشیزی هم ارزش نمیگذاری...
تویی که من هم برایت مفتم...
ای سوار بر اسب این روزهای من اندکی خوب بودن میخواهم و بس...
اندکی ملاحظه...
شاید چیزی شبیه لبخند...
هرچند برای تو کم...
وتوبمان تا ته قصه...
اینبار من میروم و حس های لیلی وارم...
تو که باشی داستان پابرجاست...
منکه نباشم داستان یک حاشیه کم دارد و بس...
پس این بار را به حرمت کم ارزشی طلاهای شهرت بمان...
ودل من شکستن هایش راشکسته تو بمان و خاکشیرش نکن...
دیدگاه ها (۱)

نشسته ای به جانم امان از این دل چو قایقی که بی تو نشسته در گ...

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید:آمدی؟؟؟ وه که چه مشتاق و پر...

بیا جـــان دل بیا!!!اندکی فرصت،،جرعه ای قهوه،، کلامی درد و د...

شبیه ساحلآغوش باز کنتا خیال دریا بودن کنم❤

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۳۹

قسمت اول:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط