ای تو روحت ملوان زبل باز یادم افتاد

ای تو روحت ملوان زبل باز یادم افتاد
.
.
.
.
.
.
.
.
بچه ک بودم وقتی اسفناج میخوردم حس میکردم زورم زیاد شده
میرفتم تو کوچه دعوا،مثله خر کتک میخوردم بر میگشتم
دیدگاه ها (۴)

رمان دخت من

رمان عشق ممنوع

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

برده عمارت جئون

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

اون اعتمادی که من به تو داشتمهمه یک بار زیر روشد یک بار عوض ...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط