چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁶
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
_تو از کجا فهمیدی من اینجام؟
×خب...
(فلش بک به یکم قبل)
ویو هانا
داشتم درس میخوندم که زنگ در خونهامون رو زدن.
رفتم دم در که هیون جون رو دیدم.
^سلام خوبی؟
به هیون جون نگاه کردم که با لبخند بهم سلام میکنه
×سلام...آره...خوبم مرسی
×چ..چیزی... شده؟
^نه...فقط...ازونجایی که دوست ا.ت هستی اومدم بهت بگم ا.ت کجاست.
×چی؟ا.ت؟اون کجاست؟میدون چرا نیومد مدرسه؟؟
^آره...اون...توی بیمارستانه
×بیمارستان؟چرا؟چیزیش شده؟؟
^هی!آروم باش. بیا دنبالم. میبرمت پیشش.
×باشه...صبر کن برم لباسام رو عوض کنم.
(پایان فلش بک)
ویو ا.ت
_جدی میگی؟اون اومد بهت گفت؟
×اوهوم.
_صبر کن ببینم...
×چیه؟
_تو از هیون جون خوشت میاد؟(با نیشخند)
هانا یکی توی بازوم زد
×چی داری میگی؟؟
_آخه چه دلیلی داره بیاد دنبالت؟
هانا هیچی نگفت ولی صورتش مثل لبو سرخ شده بود
_خب...حالا عشقت کجاست؟(با نیشخند دندون نما)
×هی!بهت گفتم اون عشق من نیست.
شروع کردم به آروم خندیدن که هانا هم همراه با من خندید.
در اتاق باز شد و لینو و یه وون و هیون جون وارد شدن که البته هیون جون خجالت میکشید به هانا نگاه کنه.
لینو سمتم اومد و دستم رو گرفت و همه با تعجب بهمون نگاه میکردن.
+حالت خوبه؟
_چی؟...آره...خوبم
+خوبه...
لینو با شستش پشت دستم رو نوازش میکرد.
هانا بعد از دیدن این صحنه از جاش بلند شد.
×خب...ما میریم تا تنها باشید.
به هانا نگاه کردم و با تعجب بهش گفتم
_چی؟چرا؟
هانا بدون اینکه به سوالم جواب بده با اون دوتا از اتاق زد بیرون.
لینو کنارم روی تخت نشست و دستش رو آورد بالا و روی گونه کشید و چند تا از تا موهام که روی صورتم بود رو پشت گوشم زد ولی دستش هنوز روی صورتم بود.
+ا.ت...باید یک چیزی رو بهت بگم که... خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم.
_چیرو... میخوای بگی؟
+من ازت خوشم میاد...ا.ت
تپش قلبم شدید شد. با این که از حرفش شوکه شدم ولی خیلی هم خوشحالم چون منم به لینو حس دارم.
+میتونم...دوست پسرت باشم؟
از رو تخت تکون خوردم و سعی کردم صاف بشینم. یکوچولو که بلند شدم لینو اون دستش که روی صورتم بود رو برداشت و دور کمرم حلقه کرد
+بزار کمکت کنم
کمکم کرد که صاف بشینم ولی هنوز دستش دور کمرمه و اون دستش هم توی دستمه
+خب...جوابت چیه؟
_لینو...اگه قبول کنم...قول میدی که...ترکم نکنی؟
لینو که از شدت خوشحالی چشماش برق میزد با ذوق گفت
+آره...آره قول میدم.
لبخندی به روش زدم. نگاهش رو به لب هام داد و گفت
+اجازه هست؟
با سر جواب مثبت دادم. صورتش رو به سمت آورد و شروع کردیم به بوس کردن همدیگه.
ادامه دارد...
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁶
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
_تو از کجا فهمیدی من اینجام؟
×خب...
(فلش بک به یکم قبل)
ویو هانا
داشتم درس میخوندم که زنگ در خونهامون رو زدن.
رفتم دم در که هیون جون رو دیدم.
^سلام خوبی؟
به هیون جون نگاه کردم که با لبخند بهم سلام میکنه
×سلام...آره...خوبم مرسی
×چ..چیزی... شده؟
^نه...فقط...ازونجایی که دوست ا.ت هستی اومدم بهت بگم ا.ت کجاست.
×چی؟ا.ت؟اون کجاست؟میدون چرا نیومد مدرسه؟؟
^آره...اون...توی بیمارستانه
×بیمارستان؟چرا؟چیزیش شده؟؟
^هی!آروم باش. بیا دنبالم. میبرمت پیشش.
×باشه...صبر کن برم لباسام رو عوض کنم.
(پایان فلش بک)
ویو ا.ت
_جدی میگی؟اون اومد بهت گفت؟
×اوهوم.
_صبر کن ببینم...
×چیه؟
_تو از هیون جون خوشت میاد؟(با نیشخند)
هانا یکی توی بازوم زد
×چی داری میگی؟؟
_آخه چه دلیلی داره بیاد دنبالت؟
هانا هیچی نگفت ولی صورتش مثل لبو سرخ شده بود
_خب...حالا عشقت کجاست؟(با نیشخند دندون نما)
×هی!بهت گفتم اون عشق من نیست.
شروع کردم به آروم خندیدن که هانا هم همراه با من خندید.
در اتاق باز شد و لینو و یه وون و هیون جون وارد شدن که البته هیون جون خجالت میکشید به هانا نگاه کنه.
لینو سمتم اومد و دستم رو گرفت و همه با تعجب بهمون نگاه میکردن.
+حالت خوبه؟
_چی؟...آره...خوبم
+خوبه...
لینو با شستش پشت دستم رو نوازش میکرد.
هانا بعد از دیدن این صحنه از جاش بلند شد.
×خب...ما میریم تا تنها باشید.
به هانا نگاه کردم و با تعجب بهش گفتم
_چی؟چرا؟
هانا بدون اینکه به سوالم جواب بده با اون دوتا از اتاق زد بیرون.
لینو کنارم روی تخت نشست و دستش رو آورد بالا و روی گونه کشید و چند تا از تا موهام که روی صورتم بود رو پشت گوشم زد ولی دستش هنوز روی صورتم بود.
+ا.ت...باید یک چیزی رو بهت بگم که... خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم.
_چیرو... میخوای بگی؟
+من ازت خوشم میاد...ا.ت
تپش قلبم شدید شد. با این که از حرفش شوکه شدم ولی خیلی هم خوشحالم چون منم به لینو حس دارم.
+میتونم...دوست پسرت باشم؟
از رو تخت تکون خوردم و سعی کردم صاف بشینم. یکوچولو که بلند شدم لینو اون دستش که روی صورتم بود رو برداشت و دور کمرم حلقه کرد
+بزار کمکت کنم
کمکم کرد که صاف بشینم ولی هنوز دستش دور کمرمه و اون دستش هم توی دستمه
+خب...جوابت چیه؟
_لینو...اگه قبول کنم...قول میدی که...ترکم نکنی؟
لینو که از شدت خوشحالی چشماش برق میزد با ذوق گفت
+آره...آره قول میدم.
لبخندی به روش زدم. نگاهش رو به لب هام داد و گفت
+اجازه هست؟
با سر جواب مثبت دادم. صورتش رو به سمت آورد و شروع کردیم به بوس کردن همدیگه.
ادامه دارد...
- ۴۵۹
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط