لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند

به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند

بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست

دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید

لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند

بیا با جاده ی پیوستگی برویم

خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم

چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد

لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است

در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد

باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود...........
سهراب سپهری....
دیدگاه ها (۳)

آن سلامی که به " سین " نقش سلامت دارد....." لام " آن لطف و...

خانه های قدیمی را دوست دارم چونکه... چایی همیشه دم بودروی سم...

باد می وزدابرها در آغوش همو بارش آسمانلیز می خورم بر سنگفرش ...

خانم کاترین پاندر نویسندۀ موفق می گوید:صحبت درباره پلیدی باع...

مرد بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط