#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز




Season : ¹



Part : ³⁸




ویو اِلا___



هر قدمی که برمی‌داشتم—
صدای پاشنه کفشم توی راهرو می‌پیچید.




تق.
تق.
تق.



منظم.
مثل ضربان قلبی که…
خیلی آروم داشت از کنترل خارج می‌شد.
نورها یکی‌یکی بیشتر می‌شدن.
صداها واضح‌تر.
همهمه‌ی آدم‌ها…


خنده‌ها…

نجواها…


همه‌شون دور بودن.
خیلی دور.
انگار من…
تو یه دنیای دیگه راه می‌رفتم.
دستم هنوز تو دستش بود.


گرم.

محکم.

بدون لرزش.


جونکوک هیچ‌چیزو نشون نمی‌داد.
مثل همیشه.
اما من…
الان می‌تونستم حسش کنم.

از فشار انگشت‌هاش.
از نفس‌های عمیق‌ترش.
اونم آروم نبود.
فقط بهتر قایم می‌کرد.
به در بزرگ سالن رسیدیم.


بسته.
اما پشتش—
همه منتظر بودن.



برای یه “بله”.


برای یه پایان خوشِ دروغی.
لبخند زدم.
خودم حتی نفهمیدم چرا.
شاید چون…
بازی داشت به بهترین قسمت خودش می‌رسید.

جونکوک کمی نزدیک‌تر شد.
صداش کنار گوشم پیچید—
پایین.
خطرناک.




جونکوک: هنوزم وقت داری عقب بکشی.




ابروهام خیلی کم بالا رفت.
برگشتم سمتش.
چشم تو چشم.




الا: تو چی؟




آروم گفتم.
جونکوک حتی یه ثانیه هم فکر نکرد.



جونکوک: من؟



لبخند خیلی محوی زد.
اون لبخند سرد.




جونکوک: از همون اولم راه برگشتی نداشتم.




چیزی توی دلم…
لرزش گرفت.
اما نذاشتم دیده بشه.


دستشو محکم‌تر گرفت.
بعد—
در باز شد.
نور—
شدید.


چشم‌هام برای یه لحظه جمع شد.
بعد همه‌چی واضح شد.
سالن بزرگ.
پر از آدم.


نگاه‌ها.
همه روی ما.
همه منتظر.
موسیقی آروم شروع شد.


و من—
قدم گذاشتم جلو.
هر قدم—
سنگین‌تر از قبلی.
اما مطمئن.



نگاهم مستقیم جلو بود.
به جایی که باید می‌ایستادم.
به جایی که همه‌چی…
قراره اونجا تموم بشه.
یا شروع.


کنار هم ایستادیم.
دستم هنوز تو دستش.
گرم.
زنده.
واقعی.


برای یه لحظه…
فقط یه لحظه—
ذهنم خالی شد.
از همه نقشه‌ها.



از همه تصمیم‌ها.
فقط اون بود.
کنارم.
صدا قطع شد.
سکوت.



سنگین.
عاقد شروع کرد حرف زدن.
کلماتش…
می‌اومدن و می‌رفتن.
هیچ‌کدوم تو ذهنم نمی‌موند.
فقط یه صدا واضح بود—



ضربان قلبم.
نگاهم آروم رفت سمت جونکوک.
اونم نگاهم کرد.
این بار—
بدون هیچ دیواری.
بدون هیچ نقابی.
فقط…



خودش.
لب‌هام خیلی کم تکون خورد.
بی‌صدا.
اما واضح.




الا: دیر شد…




چشم‌هاش ریز شد.
انگار خواست بپرسه—
اما…
عاقد ادامه داد.
و همه‌چی—


یه قدم دیگه نزدیک‌تر شد.
به اون لحظه.

به اون تصمیم.

به اون…
میگن پایان.



ادامه دارد.....



نظر بدین و لایک کنیدددددد🔪🎀



خب خب خببببببببب پارت جدیددددددد
و اینکه این پارت جدید یعنی تو اون پیجم تا پارت۳۷ بود تو اون پبج مسدود شده ام و این پارت جدید
لطفااااااحمایت کنیددددددد
دیدگاه ها (۶)

بانوم فالوشه فیک نویسععهعهعععهههhttps://wisgoon.com/989393_5...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههه،پیجش مسدود شد و دوباره داره تو ا...

بانوم فالوشه پیجش محشرههههههههههههhttps://wisgoon.com/f.f.12...

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههhttps://wisgoon.com/karly...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁹ویو اِلا___صدای عاقد دوباره ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁹ویو اِلا___صدای عاقد دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط