بعد اینکه شام خوردن دیار به اتاقش رفت
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۹
بعد اینکه شام خوردن دیار به اتاقش رفت.
تمام بدنش بوی الکل ضدعفونی بیمارستان رو میداد و حالشو بهم میزد.
چند دست لباس برداشت و رو تخت گذاشت به سمت حموم رفت.
-----------
دور میز شام نشسته بودن دیار وقتی غذاشو تموم کرد به داخل اتاقش رفت.
جونگکوکم وقتی غذاشو تموم کرد تشکر کرد و از میز بلند شد.
مادر دیار:نوش جونت پسرم..
جونگکوک از آشپزخونه خارج شد.
دلش میخواست بره پیش دیار.
ولی خب اگه پدرومادر دیار میدیدن فکرای خوبی راجبش نمیکردن.
هوفی کرد و مجبورا تو پذیرایی رو کاناپه نشست.
بعد چندمین پدرومادر دیار هم اومدن و روبه روش نشستن.
درگیر تلویزیون بودن.
انگار برنامه مورد علاقشون بود.
------------
جونگکوک یه چشمش به در اتاق دیار بود و یه چشمش به پدرو مادرش.
چرا دیار نمیومد بیرون؟
برگشت و نگاهی به پدرومادرش کرد.
مادرش درگیر برنامه تلویزیونی بود و پدرش هم درحال خوندن روزنامه.
فورا به سمت اتاق دیار رفت و درو باز کرد.
فورا خودشو داخل کرد و درو پشت سرش بست.
به اتاق نگاه کرد اما دیار و ندید.
یهو احساس کرد پشت رختکن یه صداهایی میاد.
(از این رختکن چوبیا که باز و بسته میشن تو انیمیشن های دیزنی هستن)
با دقت که نگاه کرد سایه دیار رو دید که داشت لباس میپوشید.
وقتی دیدش احساس کرد تمام تنش داغ شده.
دستاشو لای موهاش برد و تلاش کرد نگاه نکنه.
ولی نمیتونست،هرچند نگاه کردنش به ضرر خودش بود و حالش خراب میشد.
بعد اینکه دیار کارشو تموم کرد از پشت رختکن بیرون اومد و با دیدن جونگکوک از ترس پرید.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۹
بعد اینکه شام خوردن دیار به اتاقش رفت.
تمام بدنش بوی الکل ضدعفونی بیمارستان رو میداد و حالشو بهم میزد.
چند دست لباس برداشت و رو تخت گذاشت به سمت حموم رفت.
-----------
دور میز شام نشسته بودن دیار وقتی غذاشو تموم کرد به داخل اتاقش رفت.
جونگکوکم وقتی غذاشو تموم کرد تشکر کرد و از میز بلند شد.
مادر دیار:نوش جونت پسرم..
جونگکوک از آشپزخونه خارج شد.
دلش میخواست بره پیش دیار.
ولی خب اگه پدرومادر دیار میدیدن فکرای خوبی راجبش نمیکردن.
هوفی کرد و مجبورا تو پذیرایی رو کاناپه نشست.
بعد چندمین پدرومادر دیار هم اومدن و روبه روش نشستن.
درگیر تلویزیون بودن.
انگار برنامه مورد علاقشون بود.
------------
جونگکوک یه چشمش به در اتاق دیار بود و یه چشمش به پدرو مادرش.
چرا دیار نمیومد بیرون؟
برگشت و نگاهی به پدرومادرش کرد.
مادرش درگیر برنامه تلویزیونی بود و پدرش هم درحال خوندن روزنامه.
فورا به سمت اتاق دیار رفت و درو باز کرد.
فورا خودشو داخل کرد و درو پشت سرش بست.
به اتاق نگاه کرد اما دیار و ندید.
یهو احساس کرد پشت رختکن یه صداهایی میاد.
(از این رختکن چوبیا که باز و بسته میشن تو انیمیشن های دیزنی هستن)
با دقت که نگاه کرد سایه دیار رو دید که داشت لباس میپوشید.
وقتی دیدش احساس کرد تمام تنش داغ شده.
دستاشو لای موهاش برد و تلاش کرد نگاه نکنه.
ولی نمیتونست،هرچند نگاه کردنش به ضرر خودش بود و حالش خراب میشد.
بعد اینکه دیار کارشو تموم کرد از پشت رختکن بیرون اومد و با دیدن جونگکوک از ترس پرید.
- ۱۷.۶k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط