پارت ۲۲
پارت ۲۲
#جویی
من: من از کجا باید بدونم ؟؟ چرا باید مراقب باشم ؟؟
دیدم از اون لبخند های منحرفانه زد !!
من: نمیخواد فکرت جاهای بد بره .. من برای طراحی لباس اندازه هاتون رو میدم یه مرد بگیره نگران نباش !!
ناامید شد و برگشت تا لباسا رووجم کنه که یهو دلم تیر کشید و آهم در اومد ... منو بغل کرد
جیمین: چ..چی شدی ؟؟ جویی !!؟؟
من : آه خوبم جیمین ... چیزی نیست !
جیمین : چیزی هست چی شده ؟؟ بگو جویی !!
توی بغلش بودم ولی نمیدونم چرا عصبی شدم و دستاشو کنار زدم !
من: جیمین !!! میگم خوبم منو عصبی نکن !
جیمین: باشه باشه!!
#جیمین
نمیدونم مطمئن بودم اتفاقی افتاده ولی با من هنوز سرد بود ! ولی نزدیک بود به فنا برم ها ! آخه تو بگو مگه اتاق پروو نداریم ؟ مغز خودم 😑 رفت بیرون از اتاق ... منم داشتم لباس هارو مرتب میکردم ... فکر مشغول شد ... اون درد .. انگار جدیه !! ولی به من جیزی نگفت ...
#جویی
پشت میزم بودم و داشتم طرح میزدم که یهو کوکی اومد توی اتاق نگران و مضطرب بود .. بی اختیار از روی صندلی بلند شدم و عقب میرفتم و اونم همزمان رو به جلو میومد . دامن لباسم گیر کرد زیر کفشم و داشتم به عقب میوفتادم ولی اون اومد و منو گرفت توی دستاش ... هول شدم و ضربان قلبم به شدت رفت بالا ... خودمو جم کردم و موهامو زدم پشت گوشم
کوکی: جویی!!!! 😧
من: ب... برات توضیح میدم .. میگم 😑
کوکی: جویی !! ت..تو تصادف کرده بودی ؟! چرا الان اومدی کمپانی ؟! تو هنوز خوب نشدی !
من: ن..نهههه م..من خوبم ... خوب شدم
یهو اومد جلو و نگاه بدنم میکرد ... بعد از یه نگاه اجمالی که بهم کرد یه پوف بزرگ کشید ...
کوکی: نمیدونم چی بهت بگم !! چرا به من نگفتی ؟!
من: چرا باید بگم ؟! من به تهیونگ هم گفتم به کسی نگه که تصادف کردم ولی متاسفانه به حرفم گوش نداده !!
کوکی: چرا تهیونگ باید میدونست اما من نه ؟؟ 💔
من: واا تهیونگ دید حالم بده ! منو برد بیمارستان وگرنه میمردم ! میفهمی ؟؟ همه زندگیم رو نجات داد ! من تا آخر عمرم بهش مدیونم! ا..اون کمکم کرد !!
#جونگکوک
دیدن اینکه داره از تهیونگ طرف داری میکنه منو ترسوند ! نکنه بهش علاقه مند بشه ! این یه تهدید بزرگ برای من بود . اعصابم خورد شد ... ولی توی خودم ریختم ! نمیخواستم بفهمه که بهش علاقه دارم و روش غیرت دارم ! خودمو جمع کردم. بهش نگاه کردم چه خوشگل شده بود ... اون دامن توری با گل های سفید و اون صورتش... گرچه یکمی رنگ پریده به نظر میومد اما بازم خوشگل بود !
ادامه پارت بعدی
لایک و کامنت فراموش نشه
#colorfullcoat #رمان_کت_رنگی
#جویی
من: من از کجا باید بدونم ؟؟ چرا باید مراقب باشم ؟؟
دیدم از اون لبخند های منحرفانه زد !!
من: نمیخواد فکرت جاهای بد بره .. من برای طراحی لباس اندازه هاتون رو میدم یه مرد بگیره نگران نباش !!
ناامید شد و برگشت تا لباسا رووجم کنه که یهو دلم تیر کشید و آهم در اومد ... منو بغل کرد
جیمین: چ..چی شدی ؟؟ جویی !!؟؟
من : آه خوبم جیمین ... چیزی نیست !
جیمین : چیزی هست چی شده ؟؟ بگو جویی !!
توی بغلش بودم ولی نمیدونم چرا عصبی شدم و دستاشو کنار زدم !
من: جیمین !!! میگم خوبم منو عصبی نکن !
جیمین: باشه باشه!!
#جیمین
نمیدونم مطمئن بودم اتفاقی افتاده ولی با من هنوز سرد بود ! ولی نزدیک بود به فنا برم ها ! آخه تو بگو مگه اتاق پروو نداریم ؟ مغز خودم 😑 رفت بیرون از اتاق ... منم داشتم لباس هارو مرتب میکردم ... فکر مشغول شد ... اون درد .. انگار جدیه !! ولی به من جیزی نگفت ...
#جویی
پشت میزم بودم و داشتم طرح میزدم که یهو کوکی اومد توی اتاق نگران و مضطرب بود .. بی اختیار از روی صندلی بلند شدم و عقب میرفتم و اونم همزمان رو به جلو میومد . دامن لباسم گیر کرد زیر کفشم و داشتم به عقب میوفتادم ولی اون اومد و منو گرفت توی دستاش ... هول شدم و ضربان قلبم به شدت رفت بالا ... خودمو جم کردم و موهامو زدم پشت گوشم
کوکی: جویی!!!! 😧
من: ب... برات توضیح میدم .. میگم 😑
کوکی: جویی !! ت..تو تصادف کرده بودی ؟! چرا الان اومدی کمپانی ؟! تو هنوز خوب نشدی !
من: ن..نهههه م..من خوبم ... خوب شدم
یهو اومد جلو و نگاه بدنم میکرد ... بعد از یه نگاه اجمالی که بهم کرد یه پوف بزرگ کشید ...
کوکی: نمیدونم چی بهت بگم !! چرا به من نگفتی ؟!
من: چرا باید بگم ؟! من به تهیونگ هم گفتم به کسی نگه که تصادف کردم ولی متاسفانه به حرفم گوش نداده !!
کوکی: چرا تهیونگ باید میدونست اما من نه ؟؟ 💔
من: واا تهیونگ دید حالم بده ! منو برد بیمارستان وگرنه میمردم ! میفهمی ؟؟ همه زندگیم رو نجات داد ! من تا آخر عمرم بهش مدیونم! ا..اون کمکم کرد !!
#جونگکوک
دیدن اینکه داره از تهیونگ طرف داری میکنه منو ترسوند ! نکنه بهش علاقه مند بشه ! این یه تهدید بزرگ برای من بود . اعصابم خورد شد ... ولی توی خودم ریختم ! نمیخواستم بفهمه که بهش علاقه دارم و روش غیرت دارم ! خودمو جمع کردم. بهش نگاه کردم چه خوشگل شده بود ... اون دامن توری با گل های سفید و اون صورتش... گرچه یکمی رنگ پریده به نظر میومد اما بازم خوشگل بود !
ادامه پارت بعدی
لایک و کامنت فراموش نشه
#colorfullcoat #رمان_کت_رنگی
- ۲۲.۷k
- ۱۷ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط