I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁵⁸
تهیونگ با لبخند وارد شد
دستامو به هم قفل کردم و سرمو رو برگردوندم به طرف مخالف
از کارم تعجب نکرد،ولی انتظار نداشت
اومد روی تخت نشست..نگاهش نمیکردم..غرورم نمیزاشت
لبخندش هنوز روی لبش بود
+دخترکم؟
جوابی ندادم
+کوچولوی من؟
اینبار تحمل نکردم..حرفم یک کلمه بود..ولی منظور رو رسوندم
-قهرم
لبخندش تبدیل به خنده شد
دستشو روی چونهام گذاشت..با فشار ملایم،صورتمو برگردوند
ولی دستشو کنار زدم..روی تخت دراز کشیدم
پتو رو تا چونهام بالا اوردم و پشتم رو بهش کردم
دستشو روی کمرم گذاشت و اروم نوازشش کرد
خوب میدونست چطوری باید ناز کشی کنه!
+میدونم برای چی ناراحتی..باشه قبول دارم که نباید اون کار رو میکردم..و نباید ازت انتظار میداشتم که تلافی نکنی
رومو برگردوندم..به معنی اینکه هنوز قهرم،ولی یه مرحله جلوتر رفتی
هنوز میخندید
+میدونی که طاقت ندارم باهام قهر باشی
-میدونم
+پس اشتی؟
-دیگه تکرارش نکن
+چشم
دستشو از روی کمرم برداشتم و توی دستم گرفتم
و همون لحظه،زیر دلم تیر کشید..دردش از دفعه های قبلی بدتر بود
ناخداگاه دست تهیونگ رو محکم گرفتم و چشمام رو بستم
تهیونگ متوجهش شد
چهرهاش از خوشحالی تبدیل به نگرانی شد
لبخندی زورکی و فیکی زدم
-هعی حالم خوبه
+دروغ میگی
سریع بحث رو عوض کردم
درسته حواسش ازت پرت نشد،ولی اینطوری راحت تر بودم
کمی بعد دوتاییمون از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق طراحی رفتیم
همه ی اعضای گروه اونجا بودن
طرح مورد نظر وسط میز بود
از اونجایی که نماینده شده بودم،هرچی میگفتم همه باید گوش میدادن
شروع کردم به خوندن و چک کردن جزئیات
هرچیز مهمی که میدیدم،بهشون میگفتم
تا رسیدم به مالک اون زمین:جانگ مینهو
اسم بابام،به عنوان مالک زمین ثبت شده بود
اولش فکر کردی خیالاتی شدی..اما نه!
چندبار اسمش رو خوندم..نه بلند،فقط توی ذهنت
تمام حرف هایی که برای تحقیر کردنم بهت میزد..تمام فحش هایی که بهم میداد..و لحظهای که گذاشتم پرورشگاه
همش برای یک لحظه از جلوی چشمم رد شد..اما به خیال خودم اینطوری بود
حدودا ۲۰ دقیقه پسرا صدام میزدن ولی نمیشنیدم
در اخر با صدای تهیونگ به خودم اومدم
+نیلسو..زنده ای؟
-ا...اره..ادامه میدیم
هواسم اصلا به چیزی که میخوندم نبود..هر چند دقیقه نگاهم میرفت سمت اسم
و تنها حسی که بهم دست میداد،حس تنفر و نفرت بود
برگه هارو اماده کردیم
برای من،طراحی دقیقا مثل جراحی میمونه..همونقدر دقیق!
اما اینبار اصلا تمرکزی روش نداشتم
تهیونگ و جیمین فهمیده بودن
از رفتارشون معلوم بود!...
*ادامه دارد...
Part⁵⁸
تهیونگ با لبخند وارد شد
دستامو به هم قفل کردم و سرمو رو برگردوندم به طرف مخالف
از کارم تعجب نکرد،ولی انتظار نداشت
اومد روی تخت نشست..نگاهش نمیکردم..غرورم نمیزاشت
لبخندش هنوز روی لبش بود
+دخترکم؟
جوابی ندادم
+کوچولوی من؟
اینبار تحمل نکردم..حرفم یک کلمه بود..ولی منظور رو رسوندم
-قهرم
لبخندش تبدیل به خنده شد
دستشو روی چونهام گذاشت..با فشار ملایم،صورتمو برگردوند
ولی دستشو کنار زدم..روی تخت دراز کشیدم
پتو رو تا چونهام بالا اوردم و پشتم رو بهش کردم
دستشو روی کمرم گذاشت و اروم نوازشش کرد
خوب میدونست چطوری باید ناز کشی کنه!
+میدونم برای چی ناراحتی..باشه قبول دارم که نباید اون کار رو میکردم..و نباید ازت انتظار میداشتم که تلافی نکنی
رومو برگردوندم..به معنی اینکه هنوز قهرم،ولی یه مرحله جلوتر رفتی
هنوز میخندید
+میدونی که طاقت ندارم باهام قهر باشی
-میدونم
+پس اشتی؟
-دیگه تکرارش نکن
+چشم
دستشو از روی کمرم برداشتم و توی دستم گرفتم
و همون لحظه،زیر دلم تیر کشید..دردش از دفعه های قبلی بدتر بود
ناخداگاه دست تهیونگ رو محکم گرفتم و چشمام رو بستم
تهیونگ متوجهش شد
چهرهاش از خوشحالی تبدیل به نگرانی شد
لبخندی زورکی و فیکی زدم
-هعی حالم خوبه
+دروغ میگی
سریع بحث رو عوض کردم
درسته حواسش ازت پرت نشد،ولی اینطوری راحت تر بودم
کمی بعد دوتاییمون از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق طراحی رفتیم
همه ی اعضای گروه اونجا بودن
طرح مورد نظر وسط میز بود
از اونجایی که نماینده شده بودم،هرچی میگفتم همه باید گوش میدادن
شروع کردم به خوندن و چک کردن جزئیات
هرچیز مهمی که میدیدم،بهشون میگفتم
تا رسیدم به مالک اون زمین:جانگ مینهو
اسم بابام،به عنوان مالک زمین ثبت شده بود
اولش فکر کردی خیالاتی شدی..اما نه!
چندبار اسمش رو خوندم..نه بلند،فقط توی ذهنت
تمام حرف هایی که برای تحقیر کردنم بهت میزد..تمام فحش هایی که بهم میداد..و لحظهای که گذاشتم پرورشگاه
همش برای یک لحظه از جلوی چشمم رد شد..اما به خیال خودم اینطوری بود
حدودا ۲۰ دقیقه پسرا صدام میزدن ولی نمیشنیدم
در اخر با صدای تهیونگ به خودم اومدم
+نیلسو..زنده ای؟
-ا...اره..ادامه میدیم
هواسم اصلا به چیزی که میخوندم نبود..هر چند دقیقه نگاهم میرفت سمت اسم
و تنها حسی که بهم دست میداد،حس تنفر و نفرت بود
برگه هارو اماده کردیم
برای من،طراحی دقیقا مثل جراحی میمونه..همونقدر دقیق!
اما اینبار اصلا تمرکزی روش نداشتم
تهیونگ و جیمین فهمیده بودن
از رفتارشون معلوم بود!...
*ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط