ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد

ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد
جانم آتش زده و، از همه کس سیرم کرد
نفسم بندِ به دنیای خیالت شده بود
دست نامهرزمان،زخمیِ تقدیرم کرد
آسمانِ غمِ تو شوق پریدن را کُشت
بال پرواز مرا بست و به زنجیرم کرد
شیشهٔ عمر من از سنگِ نگاه تو شکست
فصل بی برگی تو آه ببین پیرم کرد
ردِپای نفست مانده به شبهای غمم
رفتی و خاطره ات،وای زمین گیرم کرد
دیدگاه ها (۱۱)

غزلم عطر نفس های تو را کم دارددفتر شعر من امضای تو را کم دار...

احساسِ خوشی دارم ، ابراز کنم ؟ یا نه مجنونیِ این دل را ، آغا...

.بر یادِ گل روی تو چون ابر ببارمای خوبترین خاطره در شهر و دی...

نکند فاش شود راز میان منو تو فاصله حکم دهد باز میان من و تو...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۹افتادن فشار تبريك داره؟ دلش...

دامبلدور و گریندل والد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط