مرا برای دزدیدنِ تکه نانی به زندان بردند

مرا برای دزدیدنِ تکه نانی به زندان بردند
و پانزده سال در آنجا نان مجانی خوردم...




بینوایان
ویکتور هوگو
‌
دیدگاه ها (۱۴)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿کسی که دری از امید را می‌بندد،جرمی بز...

به آواره زمین بخشیدم، از او خان درآوردماز آن ویرانۀ بی‌مشتری...

زن‌ها عجیبند...از گلدان، گل می‌سازنداز یک فنجان چای، آرامشاز...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 15سلیا بلند شد و چویا را ارام ص...

🔺هفت ساله بود که پدرش زیر شکنجه دیکتاتور دست‌نشانده آمریکا ک...

من کیستم!

#انسانیت #انسان_بودن #انسان #انسان_بودنم_آرزوست#دلگیر #غمگین...

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش پایانی)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :پس ناگهان همه آن علل و...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط