می توانی بروی قصه و رویا بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
دیدگاه ها (۲)

غم که می آید در و دیوار شاعر می شوددر تو زندانی ترین رفتار ش...

مرد آنست که در عشق صداقت دارددر رهِ منزلِ لیلاش، شهامت داردم...

گفتم که نرو تلخ شود روز شبانمگفتی بروم چونکه تمام است توانمگ...

چه می شود که شبی برای من باشیچراغ بخت سیاه سرای من باشیمنم ک...

....//برده ی زیبا//....

رمان آیچی ببخشید این پارت 3 ھست از پارت 2 ھیچی ندارم به پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط