#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 11
جونگکوک فورا به سمت در رفت
{باید بریم}
{اون داخل خونه ست؟}
{احتمالا}
{احتمالا؟!}
جونگکوک برگشت
{الان وقت سؤال پرسیدن نیست}
{اتفاقا فکر کنم الان دقیقا وقتشه}!
صدای قدمی از طبقهی پایین اومد
هر سه ساکت شدیم
یک قدم
بعد قدمی دیگر
کسی داشت از پلهها بالا می اومد
یونگی زیر لب گفت:
{دیر شده}
جونگکوک به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد
{از اینجا میریم}
با ناباوری به پنجره نگاه کردم
{شوخی میکنی؟}
{نه}
{این طبقه دومه!}
{میدونم}
{من از پنجرهی طبقه دوم نمیپرم!}
{لازم نیست بپری}
جونگکوک به پشت خانه اشاره کرد
پایین پنجره یک سقف کوتاه قرار داشت که به ساختمان کناری وصل میشد
{از اونجا میریم پایین}
صدای قدمها نزدیک تر شد
یونگی به در نگاه کرد
{بچه ها تصمیم گیری تون تموم شد؟}
جونگکوک به من نگاه کرد
{اول تو}
{چی؟}
{برو}
{من؟ چرا من؟}
{چون اگر من برم تو احتمالا همین جا می ایستی و با اون آدم بحث میکنی}
{من این کار رو نمیکنم}
یونگی گفت:
{تو دقیقا همین کار رو میکنی}
صدای دستگیره ی در اومد
کسی داشت آن را باز میکرد
دیگر وقت نداشتم
با عصبانیت از پنجره بیرون رفتم
پاهایم روی سقف کوتاه قرار گرفت
برای یک لحظه تعادلم را از دست دادم
{اتیلدا!}
دست جونگکوک دور مچم حلقه شد
{مواظب باش!}
{دستم رو ول نکن!}
{قرار نیست ول کنم}
صدای خودش آرام بود
خیلی آرام تر از چیزی که انتظار داشتم
بعد خودش هم از پنجره بیرون اومد
یونگی هم پشت سرش بیرون اومد و همان لحظه...
در اتاق باز شد
من به سمت پنجره نگاه کردم
مرد داخل اتاق ایستاده بود
اما...
چهره اش را نمیدیدم
فقط سایهاش
{بدو!}
جونگکوک دستم را کشید
هر سه مان از روی سقف پایین رفتیم
وقتی به زمین رسیدیم بدون اینکه به پشت سر نگاه کنیم شروع به دویدن کردیم
تا وقتی از محدوده ی خانه دور شدیم
تا وقتی ساختمان قدیمی دیگر دیده
نمیشد
و تا وقتی صدای نفسهایمان جای صدای قدمهای آن مرد را گرفت
.... 🦖⚧
عشق میکنید ایا؟؟
راستی قشنگا گفتم اگه تونستم پارت هدیه رو مینویسم به جون خودم وقت نکردم الانم بیرونم رفتم خونه مینویسم واستون خلاصه حمایت کنید
𝗽𝗮𝗿𝘁 11
جونگکوک فورا به سمت در رفت
{باید بریم}
{اون داخل خونه ست؟}
{احتمالا}
{احتمالا؟!}
جونگکوک برگشت
{الان وقت سؤال پرسیدن نیست}
{اتفاقا فکر کنم الان دقیقا وقتشه}!
صدای قدمی از طبقهی پایین اومد
هر سه ساکت شدیم
یک قدم
بعد قدمی دیگر
کسی داشت از پلهها بالا می اومد
یونگی زیر لب گفت:
{دیر شده}
جونگکوک به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد
{از اینجا میریم}
با ناباوری به پنجره نگاه کردم
{شوخی میکنی؟}
{نه}
{این طبقه دومه!}
{میدونم}
{من از پنجرهی طبقه دوم نمیپرم!}
{لازم نیست بپری}
جونگکوک به پشت خانه اشاره کرد
پایین پنجره یک سقف کوتاه قرار داشت که به ساختمان کناری وصل میشد
{از اونجا میریم پایین}
صدای قدمها نزدیک تر شد
یونگی به در نگاه کرد
{بچه ها تصمیم گیری تون تموم شد؟}
جونگکوک به من نگاه کرد
{اول تو}
{چی؟}
{برو}
{من؟ چرا من؟}
{چون اگر من برم تو احتمالا همین جا می ایستی و با اون آدم بحث میکنی}
{من این کار رو نمیکنم}
یونگی گفت:
{تو دقیقا همین کار رو میکنی}
صدای دستگیره ی در اومد
کسی داشت آن را باز میکرد
دیگر وقت نداشتم
با عصبانیت از پنجره بیرون رفتم
پاهایم روی سقف کوتاه قرار گرفت
برای یک لحظه تعادلم را از دست دادم
{اتیلدا!}
دست جونگکوک دور مچم حلقه شد
{مواظب باش!}
{دستم رو ول نکن!}
{قرار نیست ول کنم}
صدای خودش آرام بود
خیلی آرام تر از چیزی که انتظار داشتم
بعد خودش هم از پنجره بیرون اومد
یونگی هم پشت سرش بیرون اومد و همان لحظه...
در اتاق باز شد
من به سمت پنجره نگاه کردم
مرد داخل اتاق ایستاده بود
اما...
چهره اش را نمیدیدم
فقط سایهاش
{بدو!}
جونگکوک دستم را کشید
هر سه مان از روی سقف پایین رفتیم
وقتی به زمین رسیدیم بدون اینکه به پشت سر نگاه کنیم شروع به دویدن کردیم
تا وقتی از محدوده ی خانه دور شدیم
تا وقتی ساختمان قدیمی دیگر دیده
نمیشد
و تا وقتی صدای نفسهایمان جای صدای قدمهای آن مرد را گرفت
.... 🦖⚧
عشق میکنید ایا؟؟
راستی قشنگا گفتم اگه تونستم پارت هدیه رو مینویسم به جون خودم وقت نکردم الانم بیرونم رفتم خونه مینویسم واستون خلاصه حمایت کنید
- ۶.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط