#موکل_خطرناک_من

#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت8


ویو ات

قهوه‌ام رو گرفتم و روی یکی از صندلی‌های کنار پنجره نشستم. دستم رو گذاشتم زیر چونم و به بیرون خیره شدم. دل‌دردم با مسکن یکم بهتر شده بود، ولی استرس دادگاه امروز دست از سرم برنمی‌داشت. باید دادگاه امروز رو حتماً می‌بردم.

داشتم توی ذهنم دفاعیه‌ام رو مرور می‌کردم که صدای زنگوله در کافه بلند شد. سرم رو برگردوندم و… جئون جونگ‌کوک بود! همون پسره مغرور و جذاب که از شانس من، چند بار تو مسیر دادگستری دیده بودمش و می‌دونستم کارهای خلافِ پنهانی زیاد داره، اما من وکیلش نبودم و تا حالا پرونده‌اش دست من نیفتاده بود.

همونطور که داشت سمت میز دوستاش می‌رفت، نگاهش اتفاقی افتاد به من. قدم‌هاش رو کند کرد و با یه پوزخند رو لبش اومد سمت میزم.

کوک: «اووه… خانم وکیل معروف! انتظار نداشتم اینجا ببینمتون.»

سرم رو بالا آوردم و با خونسردی نگاهش کردم: «صبح بخیر آقای جئون. منم انتظار نداشتم شما رو انقدر زود از خواب بیدار شده ببینم!»

کوک دست به سینه ایستاد و با شیطنت گفت: «می‌بینم که عازم دادگاهی. موفق باشی خانم وکیل… البته مراقب باش تو پرونده‌های سخت سرت کلاه نره!»

ات: «شما نگران پرونده‌های من نباشید آقای جئون، بهتره حواستون به کارهای خودتون باشه که پاتون به دادگاه باز نشه.»

کوک خنده‌ی جذابی کرد: «من همیشه ردپاهامو پاک می‌کنم. فعلاً!»

بعد از اینکه رفت، سفارشم رو سریع خوردم. ساعت رو نگاه کردم؛ باید زودتر می‌رفتم. ماشینو روشن کردم و مستقیم رفتم سمت دادگاه.

جلسه دادگاه حدود دو ساعت طول کشید. با تمام عشقی که به کارم داشتم، جلوی قاضی دفاعیه‌ام رو خوندم و خوشبختانه رای به نفع موکلم صادر شد. وقتی از دادگاه اومدم بیرون، نفس راحتی کشیدم.

حالا که خیالم از کار راحت شده بود و شکمم هم دوباره قار و قور می‌کرد، یادم افتاد یخچالم کاملاً خالیه! پس سوار ماشین شدم و رفتم سمت فروشگاه بزرگ شهر تا خریدهامو انجام بدم.


امیدوارم خوشتون اومده باشه 💌
دیدگاه ها (۱)

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت9ویو کوکبعد از ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت10ویو اتوارد ...

تهیونگ😍😍

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت7ویو اتصبح ب...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت² نامجون : ...

#موکل_خطرناک_من #رمان_درخواستی. پارت5ویو اتلپ ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط