پارت 4
پارت 4
چند دقیقه گذشت. سکوت اتاق نجاری مثل پتویی سنگین روی شونههای جیمین افتاده بود. هنوز سرش بین دستهاش بود. سعی میکرد افکارش رو مرتب کنه، ولی نمیتونست. حس عجیبی توی دلش بود، یه چیزی مثل پشیمونی… ولی نه اونقدری که به زبون بیاره.
آروم از روی صندلی بلند شد. چند لحظه به میوههای لهشده روی زمین نگاه کرد، بعد به سمت خونه رفت. قدمهاش سنگین بودن. انگار نمیدونست داره دنبال چی میگرده، ولی ناخودآگاه، اسم میونگ توی ذهنش تکرار میشد.
وقتی وارد خونه شد، صدای خفهی گریهای توجهش رو جلب کرد. صدا از اتاق خواب میاومد.
رفت جلو. چند لحظه پشت در ایستاد. نمیدونست باید در بزنه یا نه، ولی بالاخره با انگشت، آروم به در زد. منتظر پاسخ نموند. درو باز کرد و وارد شد.
میونگ با شونههای لرزون، گوشهی تخت نشسته بود. صورتش خیس اشک بود. وقتی صدای در رو شنید، سرش رو بلند کرد. نگاهش مستقیم به چشمهای جیمین افتاد.
جیمین فقط ایستاد. هیچ حرفی نزد. فقط نگاهش کرد. نه عذرخواهی، نه دلجویی. فقط سکوت. همون سکوتی که همیشه بینشون بود، حالا از همیشه سنگینتر شده بود.
میونگ چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از جیمین گرفت و دوباره به پتو نگاه کرد.
جیمین چند ثانیه همونجا موند. بعد بدون هیچ کلمهای، برگشت و در رو پشت سرش بست.
و اتاق دوباره پر شد از صدای گریههای آروم… و سکوت سرد بین دو نفر که هیچوقت یاد نگرفتن چطور با هم حرف بزنن.
چند دقیقه گذشت. سکوت اتاق نجاری مثل پتویی سنگین روی شونههای جیمین افتاده بود. هنوز سرش بین دستهاش بود. سعی میکرد افکارش رو مرتب کنه، ولی نمیتونست. حس عجیبی توی دلش بود، یه چیزی مثل پشیمونی… ولی نه اونقدری که به زبون بیاره.
آروم از روی صندلی بلند شد. چند لحظه به میوههای لهشده روی زمین نگاه کرد، بعد به سمت خونه رفت. قدمهاش سنگین بودن. انگار نمیدونست داره دنبال چی میگرده، ولی ناخودآگاه، اسم میونگ توی ذهنش تکرار میشد.
وقتی وارد خونه شد، صدای خفهی گریهای توجهش رو جلب کرد. صدا از اتاق خواب میاومد.
رفت جلو. چند لحظه پشت در ایستاد. نمیدونست باید در بزنه یا نه، ولی بالاخره با انگشت، آروم به در زد. منتظر پاسخ نموند. درو باز کرد و وارد شد.
میونگ با شونههای لرزون، گوشهی تخت نشسته بود. صورتش خیس اشک بود. وقتی صدای در رو شنید، سرش رو بلند کرد. نگاهش مستقیم به چشمهای جیمین افتاد.
جیمین فقط ایستاد. هیچ حرفی نزد. فقط نگاهش کرد. نه عذرخواهی، نه دلجویی. فقط سکوت. همون سکوتی که همیشه بینشون بود، حالا از همیشه سنگینتر شده بود.
میونگ چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از جیمین گرفت و دوباره به پتو نگاه کرد.
جیمین چند ثانیه همونجا موند. بعد بدون هیچ کلمهای، برگشت و در رو پشت سرش بست.
و اتاق دوباره پر شد از صدای گریههای آروم… و سکوت سرد بین دو نفر که هیچوقت یاد نگرفتن چطور با هم حرف بزنن.
- ۱۰.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط