تمام شد عزیز من نه دیگر اشکی مانده که برای تو بریزم نه
تمام شد عزیز من، نه دیگر اشکی مانده که برای تو بریزم، نه ذهنی مانده که به تو فکر کنم، نه قلبی که در آن ساکن شوی و نه نایی برای جنگیدن، بعد از تمام آن روز ها، من فرسوده، خسته و خالی شده ام.
حال اگر به سراغم بیایی و روبرویم بنشینی و دم از پشیمانی بزنی، به تاریکی تمامی لحظاتی که بی تو گذشت قسم، تو را نخواهم دید.
حال اگر به سراغم بیایی و روبرویم بنشینی و دم از پشیمانی بزنی، به تاریکی تمامی لحظاتی که بی تو گذشت قسم، تو را نخواهم دید.
- ۳۲۸
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط