ادامه پارت ۲۹

ادامه پارت ۲۹

جیمین اولین نفر بود که حرف زد:
«این… بابای توئه، کوک.»

جونگ‌کوک بی‌حرکت موند.

ا.ت آرام گفت:
«پس دستور تغییر مسیر… از سمت پدر تو صادر شده.»

جونگ‌کوک زمزمه کرد:
«اون مرده.»

تهیونگ آهسته گفت:
«یا ما اینو فکر می‌کردیم.»

«تماس ناشناس»

همان لحظه، یکی از خطوط امن باند زنگ خورد.

هیچ‌کس حرف نزد.

جونگ‌کوک گوشی رو برداشت.
«بگو.»

صدای مردی مسن، آرام و خطرناک:
«خیلی وقته، پسرم.»

جونگ‌کوک یخ زد.

ا.ت نفسش برید.

صدای مرد ادامه داد:
«دیدم که دنبال پرونده‌های قدیمی می‌گردی. کنجکاوی خوب نیست.»

جونگ‌کوک با صدای کنترل‌شده گفت:
«تو مرده بودی.»

خنده‌ی کوتاهی از آن‌طرف خط آمد.
«مرگ بعضی وقتا فقط یه شایعه‌ست.»

خط قطع شد.

هیچ‌کس نفس نمی‌کشید

«درهم‌ریختگی»

جونگ‌کوک آرام گوشی رو پایین گذاشت.

ا.ت جلو رفت.
«کوک…»

ولی او عقب رفت.

نه از او… از همه چیز.

تهیونگ گفت:
«اگه پدرش زنده باشه و اون دستور رو داده باشه… یعنی تصادف عمدی بوده.»

جیمین اضافه کرد:
«و اون‌سو فقط یه مهره بوده.»

ا.ت نگاهش رفت سمت جونگ‌کوک.
«پس شاید بابای من مستقیم مقصر نبوده.»

جونگ‌کوک سرش رو بالا آورد.

چشم‌هاش پر از طوفان بود.

«یا شاید هر دوشون بودن.

«لحظه‌ای که بین‌شان فاصله افتاد»

ا.ت آرام گفت:
«تو فکر می‌کنی من مثل اونا می‌شم؟»

جونگ‌کوک بلافاصله گفت:
«نه.»
بدون مکث.
این جواب واقعی بود.
ولی بعد اضافه کرد:
«ولی نمی‌دونم چقدر ازشون فاصله داری.»

این جمله ضربه زد.

ا.ت لبخند کوتاهی زد.
نه شاد. نه شوخ.

«فاصله‌ام رو خودم می‌سازم.»

و از اتاق بیرون رفت.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

#اخرین_پیچ#پارت_30                          «شبی که همه‌چیز ...

ادامه پارت ۳۰ باد سردی از سمت دریا می‌وزید. کانتینرها مثل دی...

#اخرین_پیچ#پارت_29«خانه امن بوسان — همان روز، ساعت ۱۰:۱۲ صبح...

#اخرین_پیچ#پارت28« تب، دردسر و اعتراف‌هایی که کسی نمی‌خواد ب...

پرنسس من ۲۹

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط