p.....37

p.....37

ژان درد حمیقی در قفسه سینش حس میکرد انگار همچین انتظاری از ییبو نداشت با اینکه بغض کرده بود هنوزم داشت به حرفاشون گوش میداد

ییبو..اون سربازو کشتی

دینگ یوشی..اره نباید مدرکی به جابزاریم و تااینکه چن ژه یوان عدام کردن ما نقشمونو عملی میکنیم و اون چیزو از خزانه نیانگما میدزدیم

ییبو جاشو پیداکردی؟
دینگ یوشی ..اره پیداکرده منتظر بودم توعم بیایی

ییبو..منم جایه مکان مخفی نیانگما پیداکردم فقط برای وارد شدن اونجا باید کلیدو داشته باشیم که اونوهم ازجلو ژان برمیدارم

ژان باخودش میگفت
ژان..حالاکه نقشتو جلوهمه لو دادم بعد میفهمی کلیدواز جلو کی برداری
حالا وقت رفتنه

ژان همینکه میخاست بره یهو یه موش دید که داشت سری میومد سمت ژان یهوناخاسته صدای ژان بلند شد و جیغی کشید

ییبو..کی اونجاست
دینگ یوشی..توازین ور برو من ازون ور
ییبو..باشه

ژان سری فرارکرد رفت جاییکه چنگ بود دید اوتجا نیست سری رفت به اتاق خودش

دینگ یوشی..احح لعنتی فرارکرد
ییبو..از زیر سنگ هم که شده پیداش میکنم
نگهان چشم ییبو به گردنبندیکه برای ژان خریده بود افتاد

ژان در قفل کرد تا کسی وارد نشه ژان با خودش میگفت
ژان.. حالا چیکار کنم ییبو چی میشه یعنی اونو و دینگ یوشی به جای چن ژیوان عدام میکنن اما اگه نگم چن ژیوان بیگناه کشته میشه بیخیال هرچقدر هم ییبو برام مهم باشه نمیتونم پای یه آدم بیگناه به لبه دار باز کنم پس میرم و همه چیزو به لئوو میگم تا اون تصمیم بگیره درسته ییبو دوست دارم اما نباید بزارم از این موضوع سواستفاده کنه از طرفی هم دلش برای ییبو میسوخت تا صبح خواب به چشمش نیومد بافکر اتفاقی براش نیفته صبح نمی‌دونست چجوری بره بگه امکان اینکه جلوشو بگیرن زیاد بود برای همین منتظر شد یکی بیاد سراغش یکم صبر کرد تا اینکه یکی در اتاقش در زد

ژان..کیه

در همین حال چن ژیوان یعنی باید چیکار کنم این لعنتی ها میخوان منو بیگناه عدام کنن باید یه راهی برای فرار پیدا کنم

حالا تو فرقه شیاطین
موجین..به هوش اومد

سرباز..نخیر هنوزم بی هوش

موجین.. پس این طبیب احمق داره چه گوهی میخوره رئیس چرا نیومد

سرباز..قربان ایشون گفتن برای به دست اوردن حافظه بانو باید برن به اواندل و چیزی از اونجا بردارن

موجین ..تنها رفته
سرباز ..بله قربان گفت کسی باهاش نره تا زیر دست پاش نباشه
موجین..باشه

طبیب اومد بیرون و گفت تونستم خون ریزی قط کنم ایشون حداقل تا شب به هوش میان

موجین با شنیدن حرف طبیب لبخندی رو لبش اومد وگفت ممنونم حتما پاداش خوبی میگیری

طبیب..ایشون شاهدخت قلمرو هستن من باعث افتخاره ایشون درمان کنم نیازی به پاداش ندارم

موجین ممنون اما لطفا به کسی در مورد اینکه شاهدخت زنده هستن چیزی نگید

طبیب..خیالتون راحت
دیدگاه ها (۱)

p......38ژان ..کیه یه صدایی از پشت در اومد خدمتکار.. بانو من...

p....39ژان ..چیکارم دارین ولم کنید دینگ یوشی..باید همینجا کا...

ادامه فلش بکدینگ یوشی به لیژان نزدیک شده بود چون هدفه اصلیش ...

p....3۶فلش بک .....به وقت قبلااز اینکه ییبو و دینگ یوشی بیان...

#p13:اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره(ویو کوک) بعد از اون ح...

در دنیای سلطنت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط