و چشم های مادری ک گله داشت از مرخصیِ اجباریه پسرش

و چشم های مادری ک گله داشت از مرخصیِ اجباریه پسرش
:'( :'( :'(


با اشک برای آخرین بار بایست

در حسرت برگشتن و دیدار بایست

از صندلی ات بلند شو، دره رسید

مرگ آمده سرباز! خبردار بایست
دیدگاه ها (۱۲)

میبخشی پارت ۵

پارت چهارم | چیزی که نباید می‌فهمیدصبح با سکوت سنگینی شروع ش...

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

پارت ۱۹۶

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

چندپارتی تهیونگ

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

.....//برده ی زیبا//......

باران می‌بارید.چویا با قدم‌های سریع از میان خرابه‌های ساختما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط