ادامه پارت
ادامه پارت 122
از پنجره فاصله گرفت و روبه روی سومین نشست و درحالی که به بخار قهوه اش خیره بود گفت : من بهش حق میدم از دستم عصبانی باشه
اما بخاطر کاری که نکردم دارم مجازات میشم
سومین با لبخند مهربونی نگاهش کرد و گفت : تو اینو میدونی اما اون که نمیدونه ..جونگکوک بهش توضیح بده
جونگکوک نگاهش رو به زن مهربون روبه روش دوخت و با لحن غمگین گفت : گوش نمیده..هیچ جوره حاضر نیست
سومین لبخند غمگینی زد و گفت : میدونی وقتی تازه اومده بود پیشومون تا یک ماه نه حرف زد نه هم درست حسابی غذا خورد تنها کلماتی که ازش میشنیدم خوبم ممنون و چیزی نیست بود کلی درد رنج کشید تا حالش بهتر بشه و دوباره به زندگی برگرده اما میدونم با همه تنفر عصبانیتش چشم همیشه به در بود من باور داشتم که منتظر تویی
جونگکوک.. ویوا با تمام وجودش عاشقت من اینو توی چشماش میدیدم
فقد لازم بیگناهیت رو سابت کنی
جونگکوک توی سوکتی مرگبار به تک تک حرفاش گوش میداد عشقش تمام روز های که اون درد میکشید درد کشیده بود
و این داشت دیوانه اش میکرد تمام مدت با تصور اینکه از همون روز اول ازش متنفر بوده و زندگی شادش رو ادامه میداد زندگی کرده بود
اما حالا می دونست به اندازه اون سکشته رنج کشیده
و این حتا مصمم ترش میکرد تا آتیش عشقی که توی قلب ویوا خاکستر شده رو دوباره شغله ور کنه
از پنجره فاصله گرفت و روبه روی سومین نشست و درحالی که به بخار قهوه اش خیره بود گفت : من بهش حق میدم از دستم عصبانی باشه
اما بخاطر کاری که نکردم دارم مجازات میشم
سومین با لبخند مهربونی نگاهش کرد و گفت : تو اینو میدونی اما اون که نمیدونه ..جونگکوک بهش توضیح بده
جونگکوک نگاهش رو به زن مهربون روبه روش دوخت و با لحن غمگین گفت : گوش نمیده..هیچ جوره حاضر نیست
سومین لبخند غمگینی زد و گفت : میدونی وقتی تازه اومده بود پیشومون تا یک ماه نه حرف زد نه هم درست حسابی غذا خورد تنها کلماتی که ازش میشنیدم خوبم ممنون و چیزی نیست بود کلی درد رنج کشید تا حالش بهتر بشه و دوباره به زندگی برگرده اما میدونم با همه تنفر عصبانیتش چشم همیشه به در بود من باور داشتم که منتظر تویی
جونگکوک.. ویوا با تمام وجودش عاشقت من اینو توی چشماش میدیدم
فقد لازم بیگناهیت رو سابت کنی
جونگکوک توی سوکتی مرگبار به تک تک حرفاش گوش میداد عشقش تمام روز های که اون درد میکشید درد کشیده بود
و این داشت دیوانه اش میکرد تمام مدت با تصور اینکه از همون روز اول ازش متنفر بوده و زندگی شادش رو ادامه میداد زندگی کرده بود
اما حالا می دونست به اندازه اون سکشته رنج کشیده
و این حتا مصمم ترش میکرد تا آتیش عشقی که توی قلب ویوا خاکستر شده رو دوباره شغله ور کنه
- ۱.۹k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط