p1
p1
دوازده سال گذشته بود...
دوازده سال از شبی که همهچیز برای کیم تهیونگ تغییر کرده بود.
حالا دیگر آن پسر هفدهسالهی عاشق، پشت روپوش سفید یک دکتر بیستونهساله پنهان شده بود. دکتری موفق که همراه بهترین دوستش، پارک جیمین، بیمارستان بزرگی را اداره میکرد.
اما بعضی خاطرهها هیچوقت قدیمی نمیشوند...
تهیونگ پشت پنجرهی اتاقش در بیمارستان ایستاده بود و به خیابان خیس از باران نگاه میکرد. صدای جیمین که وارد اتاق شد، سکوت را شکست.
= باز هم به گذشته فکر میکنی؟
تهیونگ بدون اینکه برگردد، لبخند تلخی زد.
_ بعضی چیزا هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشن.
= دوازده سال گذشته، تهیونگ.
تهیونگ آرام نفس کشید.
_ میدونم.
= پس چرا هنوز خودتو عذاب میدی؟
تهیونگ این بار برگشت و نگاهش کرد.
_ چون بعضی آدما قرار نبود از زندگی من برن.
جیمین چیزی نگفت. خودش میدانست تهیونگ دربارهی چه کسی حرف میزند.
همان دختری که سالها پیش، تمام دنیای تهیونگ بود...
آن طرف شهر، داخل یک آتلیهی نقاشی کوچک، بوی رنگ و بوم تازه فضای اتاق را پر کرده بود.
جنا با دقت آخرین ضربههای قلممو را روی تابلو میزد. هانا روی صندلی نشسته بود و به نقاشی خیره شده بود.
× جنا، این یکی واقعاً قشنگ شده.
جنا لبخند زد و قلممو را کنار گذاشت.
+جدی میگی؟
× آره. مطمئنم زود فروش میره.
+امیدوارم. این ماه باید چندتا تابلو بیشتر بفروشیم.
هانا از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت.
× راستی، امشب قراره برای تحویل یکی از تابلوها بری؟
+آره. مشتری گفته خودش میاد آتلیه.
× پس منم میمونم.
جنا خندید.
+لازم نیست. برو خونه استراحت کن.
× عمراً! من کنجکاوم ببینم کیه که اینقدر برای این نقاشی پول داده.
جنا شانهای بالا انداخت.
+هرکی هست، فقط امیدوارم زود بیاد.
چند ساعت بعد...
صدای زنگ در آتلیه در فضای ساکت پیچید.
جنا سرش را بلند کرد.
+حتماً خودشِه.
هانا به سمت در رفت و آن را باز کرد.
اما مردی که پشت در ایستاده بود، نه شبیه مشتریهای همیشگی بود و نه کسی که جنا انتظار دیدنش را داشت.
کیم تهیونگ...
پزشکی که برای تحویل گرفتن یک تابلو به آنجا آمده بود.
تهیونگ وارد آتلیه شد و نگاهش برای لحظهای روی جنا ثابت ماند.
جنا هم برای اولین بار چشم در چشم مرد غریبهای شد که نمیدانست قرار است ورودش به این آتلیه، آغاز تغییر بزرگی در زندگی هر دویشان باشد.
+سلام... شما برای تحویل تابلو اومدین؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
_ بله.
جنا به سمت تابلو رفت.
+لطفاً اینجا رو امضا کنید.
تهیونگ جلو آمد و برگه را گرفت.
برای جنا، او فقط یک مشتری غریبه بود.
و برای تهیونگ...
جنا فقط دختری بود که برای اولین بار میدید.
اما هیچکدام نمیدانستند گذشتهای مشترک، خیلی نزدیکتر از چیزی است که فکر میکنند...
حمایت🔮
دوازده سال گذشته بود...
دوازده سال از شبی که همهچیز برای کیم تهیونگ تغییر کرده بود.
حالا دیگر آن پسر هفدهسالهی عاشق، پشت روپوش سفید یک دکتر بیستونهساله پنهان شده بود. دکتری موفق که همراه بهترین دوستش، پارک جیمین، بیمارستان بزرگی را اداره میکرد.
اما بعضی خاطرهها هیچوقت قدیمی نمیشوند...
تهیونگ پشت پنجرهی اتاقش در بیمارستان ایستاده بود و به خیابان خیس از باران نگاه میکرد. صدای جیمین که وارد اتاق شد، سکوت را شکست.
= باز هم به گذشته فکر میکنی؟
تهیونگ بدون اینکه برگردد، لبخند تلخی زد.
_ بعضی چیزا هیچوقت از ذهن آدم پاک نمیشن.
= دوازده سال گذشته، تهیونگ.
تهیونگ آرام نفس کشید.
_ میدونم.
= پس چرا هنوز خودتو عذاب میدی؟
تهیونگ این بار برگشت و نگاهش کرد.
_ چون بعضی آدما قرار نبود از زندگی من برن.
جیمین چیزی نگفت. خودش میدانست تهیونگ دربارهی چه کسی حرف میزند.
همان دختری که سالها پیش، تمام دنیای تهیونگ بود...
آن طرف شهر، داخل یک آتلیهی نقاشی کوچک، بوی رنگ و بوم تازه فضای اتاق را پر کرده بود.
جنا با دقت آخرین ضربههای قلممو را روی تابلو میزد. هانا روی صندلی نشسته بود و به نقاشی خیره شده بود.
× جنا، این یکی واقعاً قشنگ شده.
جنا لبخند زد و قلممو را کنار گذاشت.
+جدی میگی؟
× آره. مطمئنم زود فروش میره.
+امیدوارم. این ماه باید چندتا تابلو بیشتر بفروشیم.
هانا از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت.
× راستی، امشب قراره برای تحویل یکی از تابلوها بری؟
+آره. مشتری گفته خودش میاد آتلیه.
× پس منم میمونم.
جنا خندید.
+لازم نیست. برو خونه استراحت کن.
× عمراً! من کنجکاوم ببینم کیه که اینقدر برای این نقاشی پول داده.
جنا شانهای بالا انداخت.
+هرکی هست، فقط امیدوارم زود بیاد.
چند ساعت بعد...
صدای زنگ در آتلیه در فضای ساکت پیچید.
جنا سرش را بلند کرد.
+حتماً خودشِه.
هانا به سمت در رفت و آن را باز کرد.
اما مردی که پشت در ایستاده بود، نه شبیه مشتریهای همیشگی بود و نه کسی که جنا انتظار دیدنش را داشت.
کیم تهیونگ...
پزشکی که برای تحویل گرفتن یک تابلو به آنجا آمده بود.
تهیونگ وارد آتلیه شد و نگاهش برای لحظهای روی جنا ثابت ماند.
جنا هم برای اولین بار چشم در چشم مرد غریبهای شد که نمیدانست قرار است ورودش به این آتلیه، آغاز تغییر بزرگی در زندگی هر دویشان باشد.
+سلام... شما برای تحویل تابلو اومدین؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
_ بله.
جنا به سمت تابلو رفت.
+لطفاً اینجا رو امضا کنید.
تهیونگ جلو آمد و برگه را گرفت.
برای جنا، او فقط یک مشتری غریبه بود.
و برای تهیونگ...
جنا فقط دختری بود که برای اولین بار میدید.
اما هیچکدام نمیدانستند گذشتهای مشترک، خیلی نزدیکتر از چیزی است که فکر میکنند...
حمایت🔮
- ۱۶۵
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط