ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 11


جونگکوک:«جیمین ماشین رو پارک کن..»
جیمین:«باشه...»

جونگکوک:«تو چرا داری نگام میکنی..؟ در رو باز کن..»
تهیونگ:«چی..؟ با.. باشه..»
جونگکوک:«اوففف..»

به محضه اینکه تهیونگ کلید رو انداخت و در خونه رو باز کرد با چیزی رو به رو شدیم که شک مون کرد...

جونگکوک:«چیی..!!! تو اینجا چیکار میکنی..؟ا.. اصلا چطوری اومدی داخل. ؟»

جین:«ناسلامتی پدر جیمین و تهیونگم ..بعدشم من یه کلید دارم.... اینا رو ولش چیکار کردین اون پناهگاه رو پیدا کردین..؟»

جونگکوک:«هنوز نه..»
جین:«اها.. بیایین تو دم در واینستین..»
جونگکوک:«خدایا..»

رفتم سمته اتاقم و واردش شدم لباس مو عوض کردم یه تیشرت شلواره لش پوشیدم اومدم بیرون..

وقتی اومدم بیرون دیدم جین تهیونگ و چیمین دارن شام میخورن..

جین:«جونگکوک بیا شام درست کردم بخور..»
جونگکوک:«عا نه من سیرم شما راحت باشین..»
جین:«هرجور راحتی..»

رفتم توی بالکنه خونه وایسادم..
فضای قشنگی داشت چراغ های شب چشمک میزدن و باد اروم میوزید...
نمیدونم چرا ولی دلم خیلی گرفته بود

نمیدونم از چی و از کی ولی گرفته بود...
شاید از حرف های نامجون..

قطع بخاطر اونه..
اگه اون روز مادر پدر منو تهیونگ و جیمین توی یه اتوبوس نبودن و اون اتوبوس تصادف نمیکرد ، الان ما یتیم نبودیم که بخوایم دست نگرد کسی مثل اون باشیم..!

منتظر یه فرصتم که بتونم از دستش در برم و برای خودم زندگی بسازم که خودم میخوام...

همونطور که به نامجون و حرفاش فکر میکردم حواسم رفت سمته اون دختر ات..

یعنی الان حالش خوبه..؟
امیدوارم فردا بیاد مدرسه تا ببینمش..

یه لحظه..
جونگکوک اصلا چرا داری به اون دختر فکر میکنی تو الان باید حواست کامل روی اون شمش های طلا باشه اههههه...

اگه نامجون بفهمه عاشق شدم و میخوام ازدواج بکنم مانعش میشه.. حتی ممکنه کسی که میخوام و حذفش کنه..!

با فکر به اینکه نامجون قراره چیکار بکنه و میتونه چیکار ها بکنه اذیت میشم ...
دیگه نمیخواستم بیشتر تر از این اذیت شم..

همونطور که غرق در فکر خیال بودم..
دستی رو شونم نشست برگشتم دیدم جینه..

جین:«داری به چی فکر میکنی جونگکوکی..؟»

نمیتونستم حقیقت رو بهش بگم...

جونگکوک:«عاا.. چیز خاصی نبود راستش به اینکه فردا شب کجا برگردیم..»
جین:«اها.. خوبه..»
جونگکوک:«چیشد که اومدی اینجا.؟»
جین:«راستش فهمیدم تو مدرسه درد سر راه انداختی..»
جونگکوک:«چی..؟! اون احمقا دهن ایستاد ندارن..»
جین:«اونا بهم نگفتن راستش جاسوی تو مدرسه زیاده..»
جونگکوک:«تو که راس میگی.. اینا رو ولش میرم بخوابم..»
جین:«باشه برو شب بخیر..»
جونگکوک:«شب بخیر..»

از تو بالکن اومدم بیرون و دیدم جیمین و ته دارن فیلم میبینن محل ندادم و رفتم تو اتاقم خود مو رو تخت ولو کردم چراغ ها رو خواموش کردم و خوابیدم..

[ساعت 7 صبح]

از زبان جین:

با نوری که از پنجره به صورتم میخورد از خواب بیدار شدم..
نگاهی به ساعت گوشیم کردم ساعت 7 صبح بود و وقتیش بود اون احمقا برن مدرسه..

بلند شدم و تخت مو مرتب کردم و رفتم یه دوش چند دقیقه گرفتم بعدشم اومدم

چون اتاق جونگکوک طبقه ی بالا کنار اتاق من بود اول رفتم اونو بیدار کردم و بعدش رفتم پایین...

اتاق تهیونگ و جیمین هم کنار هم طبقه پایین بود اونا رو هم بیدار کردم تا دوش بگیرن خودمم رفتم صبحون درست کردم..

برای هرکدوم شون صبحونه درست کردم که دیدم هر سه تا شون سر کله شون پیدا شد...

از زبان جونگکوک:

ساعت 7 نیم بود که جین ببدارم کرد رفتم دوش گرفتم لباس پوشیدم مو هامو خوشک کردم و رفتم پایین..

وقتی رسیدم پایین بوی صبحونه تموم خونه رو گرفته بوده..

جونگکوک: چه بوی خوبیه..»
جین:«دست پخته کیم سکجین😌...»
جیمین:«اقا کیم سکجین منو ته نشستیم بکش غذا رو داریم میمیرم از گشنگی..»
تهیونگ:«جیمین راس میگه گشنمه بکش غذا رو..»
جین:«ایششش باشه شکمو ها جونگکوک توم بیا بشین..»
جونگکوک:«باشه..»

رفتم نشستم دور میز و جین هم غذا رو کشید..
تا صبحون رو خوردیم حدودا ساعت 8 صبح شد..

جونگکوک:«پاشین دیگه داره دیر میشه...»
جیمین:«بزار بخورم گشنمه...»
جونگکوک:«پامیشین یا خودم پاتون کنم..؟»

جیمین و ته بلند شدن..

تهیونگ:«باشه حالا چرا تهدید میکنی..؟»
جونگکوک:«سویچ رو بیار.. جین بابته غذا ممنون ما دیگه میریم..»
جین:«جونگکوکی خواهشا درد سر درست نکن..»
جونگکوک:«تلاش مو میکنم..»

بعد از حرف زدن با جین سویچه ماشین رو از تهیونگ گرفتم و رفتم توی پارکینگ خونه ماشین رو اوردم بیرون و حرکت کردم سمته مدرسه ماشینه جیمین و تهیونگ هم رسید و اون دوتا هم سوار ماشین شدیم‌ و راه افتادیم به سمت مدرسه....
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 12بعد از چند دقیقه ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 10از زبان جونگکوک: س...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 09 تهیونگ:«اره شب با...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 08جونگکوک:«بله جیمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط