درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
شب بارونی بود.
صدای بارون روی شیشه اتاقت میکوبید و تو هنوز از دعوایی که با جیمین کرده بودی دلت پر بود.
دعوایی که هیچوقت فکر نمیکردی به اون شدت برسه.
همیشه اون کسی بود که میخندید، دلگرمت میکرد، اما اینبار صدای بلندش و کلماتش مثل خنجر روی دلت نشست.
بعد از اون، گوشیات بارها لرزیده بود.
اسمش روی صفحه میاومد، اما انگار جرأت نداشتی جواب بدی.
بغضت هنوز سنگین بود.
همزمان، درِ خانه محکم کوبیده شد.
اول فکر کردی شاید اشتباه شنیدی، اما دوباره صدای در اومد.
وقتی بازش کردی، همون چیزی بود که فکرشو نمیکردی:
اعضای BTS جلوی در بودند.
نگاهت سریع روی چهرهی خیسشدهی جیمین قفل شد.
چشمهاش سرخ بود، مثل کسی که هزار بار اشک ریخته ولی چیزی نگفت.
تنها نامجون با صدای آرام گفت:
– میتونیم بیایم تو؟
دلت لرزید.
نمیدونستی باید فرار کنی یا بمونی.
فقط کنار رفتی و اجازه دادی وارد بشن.
حالا هفت نفر روبهروی تو بودن، با نگاههایی پر از نگرانی.
خونهات پر از سکوت شد و جیمین… هنوز نگات میکرد.
---
هوا هنوز بوی بارون میداد.
اعضا یکی یکی روی مبل نشستند، اما نگاههاشون مدام بین تو و جیمین جابهجا میشد.
تو حتی مطمئن نبودی چرا همهشون با هم اومده بودن.
انگار جیمین طاقت نداشته تنها بیاد، یا شاید هم خودش جرات نداشته باهات روبهرو بشه.
یونگی دستهاشو توی جیبش گذاشته بود و زمزمه کرد:
– شما دوتا چرا کارو به اینجا رسوندید؟
سرت رو پایین انداختی.
هنوز بغض داشتی.
جیمین اما بیصدا بود، فقط با انگشتهای لرزونش بازی میکرد.
سکوتش بیشتر از هر حرفی عذابت میداد.
نامجون نگاه سنگینش رو به جیمین دوخت و گفت:
– چیزی نمیگی؟ این همه راه کشوندیمون اینجا، فقط به خاطر اینکه تو… (کمی مکث کرد) … سکوت کنی؟
همه منتظر جوابش بودن. ولی هنوز ساکت بود.
احساس کردی باید از اون فضا فرار کنی.
با قدمهایی سریع سمت اتاقت رفتی تا شاید کمی از نگاههای سنگینشون دور شی.
وقتی در رو بستی، ن*فس ع*میقی کشیدی.
کمدت رو باز کردی.
ناخودآگاه دستت رفت سمت تاپ سفید و شلوارک راحتیات.
شاید نمیخواستی شیک باشی، شاید فقط میخواستی راحت باشی، اما ته دلت میدونستی وقتی برگردی جلوی اون همه نگاه، همهچیز تغییر میکنه…
مخصوصاً نگاه جیمین.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
شب بارونی بود.
صدای بارون روی شیشه اتاقت میکوبید و تو هنوز از دعوایی که با جیمین کرده بودی دلت پر بود.
دعوایی که هیچوقت فکر نمیکردی به اون شدت برسه.
همیشه اون کسی بود که میخندید، دلگرمت میکرد، اما اینبار صدای بلندش و کلماتش مثل خنجر روی دلت نشست.
بعد از اون، گوشیات بارها لرزیده بود.
اسمش روی صفحه میاومد، اما انگار جرأت نداشتی جواب بدی.
بغضت هنوز سنگین بود.
همزمان، درِ خانه محکم کوبیده شد.
اول فکر کردی شاید اشتباه شنیدی، اما دوباره صدای در اومد.
وقتی بازش کردی، همون چیزی بود که فکرشو نمیکردی:
اعضای BTS جلوی در بودند.
نگاهت سریع روی چهرهی خیسشدهی جیمین قفل شد.
چشمهاش سرخ بود، مثل کسی که هزار بار اشک ریخته ولی چیزی نگفت.
تنها نامجون با صدای آرام گفت:
– میتونیم بیایم تو؟
دلت لرزید.
نمیدونستی باید فرار کنی یا بمونی.
فقط کنار رفتی و اجازه دادی وارد بشن.
حالا هفت نفر روبهروی تو بودن، با نگاههایی پر از نگرانی.
خونهات پر از سکوت شد و جیمین… هنوز نگات میکرد.
---
هوا هنوز بوی بارون میداد.
اعضا یکی یکی روی مبل نشستند، اما نگاههاشون مدام بین تو و جیمین جابهجا میشد.
تو حتی مطمئن نبودی چرا همهشون با هم اومده بودن.
انگار جیمین طاقت نداشته تنها بیاد، یا شاید هم خودش جرات نداشته باهات روبهرو بشه.
یونگی دستهاشو توی جیبش گذاشته بود و زمزمه کرد:
– شما دوتا چرا کارو به اینجا رسوندید؟
سرت رو پایین انداختی.
هنوز بغض داشتی.
جیمین اما بیصدا بود، فقط با انگشتهای لرزونش بازی میکرد.
سکوتش بیشتر از هر حرفی عذابت میداد.
نامجون نگاه سنگینش رو به جیمین دوخت و گفت:
– چیزی نمیگی؟ این همه راه کشوندیمون اینجا، فقط به خاطر اینکه تو… (کمی مکث کرد) … سکوت کنی؟
همه منتظر جوابش بودن. ولی هنوز ساکت بود.
احساس کردی باید از اون فضا فرار کنی.
با قدمهایی سریع سمت اتاقت رفتی تا شاید کمی از نگاههای سنگینشون دور شی.
وقتی در رو بستی، ن*فس ع*میقی کشیدی.
کمدت رو باز کردی.
ناخودآگاه دستت رفت سمت تاپ سفید و شلوارک راحتیات.
شاید نمیخواستی شیک باشی، شاید فقط میخواستی راحت باشی، اما ته دلت میدونستی وقتی برگردی جلوی اون همه نگاه، همهچیز تغییر میکنه…
مخصوصاً نگاه جیمین.
ادامه دارد....
- ۱۰.۸k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط