♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽♡
♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽♡
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏
شب بود و باران تند تند میزد به شیشههای خونهی قدیمی مادربزرگ. لِنا چمدونش رو گذاشت کنار در و یه نفس عمیق کشید. قرار بود یه ماه اینجا بمونه، تو خونهای که همه میگفتن شبهاش ساکت نیست..
وقتی ۸ سالم بود مامان بزرگم تعریف میکرد که قبل ما توی این عمارت خوناشام ها زندگی میکردن اره درسته در کنار انسان ها ولی در پی اتفاقاتی خوناشام ها دیگه خودشونو نشون ندادن و این خونه رو ترک کردن و مامان بزرگ اینجا رو خرید و چون از دنیا رفت این عمارت به من به ارث رسید
من احساس میکنم مامان بزرگ یه کم تخیلی بوده ولی به این چیزا اعتقاد دارم بالاخره نوه همون مادر بزرگم دیگه..
خوب بیخیال من کیم لِنا هستم توی سئول بدنیا اومدم توی ۷ سالگی مامان بابام توی تصادف فوت شدن و در حال حاضر ۲۵ سالمه از چیز های ترسناک خوشم میاد .
《اینم از چمدون آخر》 وقتی وسایلش رو چید روی مبل داخل عمارت دراز کشید
《این عمارت خیلی مخوفه مخصوصا الان که با رعد و برق هم قاطی شده خیلی وایب دارکی داره》 . داشت با خودش صحبت میکرد و سمت کتابخانه می رفت . کتابی برداشت و شروع به خواندن کرد غرق در خواندن بود که سایه ای پشت خودش حس کرد اول فکر کرد توهم زده ولی نه وقتی برگشت یک مرد جذاب با کت شلواری مشکی و ظاهری زیبا . چشمانی خالی از احساس . پوستی به سفیدی برف . موهایی پر کلاغی و پیرسینگ های لب و گوشش که اونو جذاب تر میکرد. داشت به او نگاه میکرد.
لنا کتاب رو بست و بیحرکت به مرد خیره شد. نه ترسیده بود، نه جیغ زد. یه لبخند مرموز روی لبش نشست.
«خب... بالاخره ظاهر شدی.»
مرد ابروهاش رو بالا انداخت. انگار از واکنش لنا غافلگیر شده بود. «منو میشناسی؟»
«نه، ولی مادربزرگم همیشه میگفت اگه یه شب بارونی یه مرد خوشتیپ با کت و شلوار تو خونه ظاهر شد، نترسم. گفت اون خوناشامیه که بهم اسیب نمیزنه
عاشق کتابخوندنه و تا صبح فقط از کتاب حرف میزنه.»
مرد لبخند زد. صدای خندهاش آروم و گرم بود. «هانول زن خیلی خوبی بود که خیلی چیزا میدونست. ولی یه چیزی رو نگفت...»
«چیو؟»
«اینکه من سی ساله منتظر تو بودم تا بیای این خونه رو دوباره زنده کنی.»
باران هنوز میبارید، ولی لنا دیگه سرما رو حس نمیکرد... نمیدونست از استرسه یا ترس و یا حس دیگه ای......
(خوب؟ تو سن زیادی نداری بهت میخوره حدودا ۲۸ سالت باشه پس این یه دروغی بیش نیست آقای خوناشام)
(معلومه چیز زیادی از خوناشام ها نمیدونی؟ من ۲۸۰۰۰ سالمه)
(امکان نداره)
لنا با ناباوری خندید. «بیست و هشت هزار سال؟ یعنی قبل از اینکه انسانها کشاورزی رو یاد بگیرن تو بودی؟»
مرد .یا بهتره بگم خوناشام - سری تکان داد و آروم رفت نشست روی مبل روبهرویش. «دقیقاً. دوران مزخرفی بود .عصر یخبندان رو یادمه. تا سرحد مرگ سرد بود. موبایل و اینترنتم نبود، ولی کتاب بود. همیشه کتاب بود.»
لنا چند قدم نزدیکتر رفت. «خب پس اگه اینقدر پیر و دانایی، بگو ببینم آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟»
مرد یه لحظه مکث کرد. ««شازده کوچولو». دیشب خوندمش. و خیلی غمگین شدم تقریبا تا حد افسردگی رفتم.»
لنا زد زیر خنده. «خوناشام مگه غمگین میشه؟»
«خوناشامها هم قلب دارن، لنا. فقط ....سردتر از انسان ها..»
《اسممو از کجا؟؟؟》
《تو که انتظار نداری شاهزاده خوناشام ها هیچ چیز از دختر کوچولوی عمارتش ندونه؟》
《شاهزاده؟ چه جالب ....راستی اسمت چیه؟》
《جئون جونگکوک. من دیگه باید برم زیاد نمیتونم پیش یه انسان بمونم... خداحافظ دختر کوچولوی نترس》
《صبر کن جونگکو......》
دیر شده بود جونگکوک رفته بود و لِنا رو با ذهنی آشفته تنها گذاشتع بود
چرا؟ چطور ممکنه که خوناشام ها واقعی باشن مگه اونا فقط افسانه نبودن . یا اصلا چطور ممکنه که انسان ها هیچ چیز از اونا ندونن
لنا هنوز به نقطهای که جونگکوک ایستاده بود خیره بود. اسمش رو زمزمه کرد: «جونگکوک...»
دستش رو برد به سمت مبل، جایی که اون نشسته بود. سرد بود. انگار هیچکس اونجا نبوده. ولی بوی عطر ملایمی هنوز تو فضا مونده بود.
چند دقیقه بعد، یه چیزی توجهش رو جلب کرد. روی میز، زیر کتاب قدیمی، یه کاغذ کوچیک بود. با خطی زیبا و مرتب نوشته شده بود:
«فردا شب، همین ساعت. کتابخونه رو مرتب نکن، میدونم کتابهات رو کجا میذاری. و لنا...»
«پردهها رو بکش کنار. مهتاب رو دوست دارم.»
لنا کاغذ رو گرفت و لبخند زد. «خودت رو دستم دادی، آقای بیست و هشت هزار ساله. اگه قرار نیست برگردی، چرا یادداشت میذاری؟»
بارون آرومتر شده بود. لنا کتابش رو برداشت، ولی دیگه نمیتونست بخونه. ذهنش پر بود از یه خوناشام مغرور با چشمانی که توی تاریکی میدرخشید...
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏
شب بود و باران تند تند میزد به شیشههای خونهی قدیمی مادربزرگ. لِنا چمدونش رو گذاشت کنار در و یه نفس عمیق کشید. قرار بود یه ماه اینجا بمونه، تو خونهای که همه میگفتن شبهاش ساکت نیست..
وقتی ۸ سالم بود مامان بزرگم تعریف میکرد که قبل ما توی این عمارت خوناشام ها زندگی میکردن اره درسته در کنار انسان ها ولی در پی اتفاقاتی خوناشام ها دیگه خودشونو نشون ندادن و این خونه رو ترک کردن و مامان بزرگ اینجا رو خرید و چون از دنیا رفت این عمارت به من به ارث رسید
من احساس میکنم مامان بزرگ یه کم تخیلی بوده ولی به این چیزا اعتقاد دارم بالاخره نوه همون مادر بزرگم دیگه..
خوب بیخیال من کیم لِنا هستم توی سئول بدنیا اومدم توی ۷ سالگی مامان بابام توی تصادف فوت شدن و در حال حاضر ۲۵ سالمه از چیز های ترسناک خوشم میاد .
《اینم از چمدون آخر》 وقتی وسایلش رو چید روی مبل داخل عمارت دراز کشید
《این عمارت خیلی مخوفه مخصوصا الان که با رعد و برق هم قاطی شده خیلی وایب دارکی داره》 . داشت با خودش صحبت میکرد و سمت کتابخانه می رفت . کتابی برداشت و شروع به خواندن کرد غرق در خواندن بود که سایه ای پشت خودش حس کرد اول فکر کرد توهم زده ولی نه وقتی برگشت یک مرد جذاب با کت شلواری مشکی و ظاهری زیبا . چشمانی خالی از احساس . پوستی به سفیدی برف . موهایی پر کلاغی و پیرسینگ های لب و گوشش که اونو جذاب تر میکرد. داشت به او نگاه میکرد.
لنا کتاب رو بست و بیحرکت به مرد خیره شد. نه ترسیده بود، نه جیغ زد. یه لبخند مرموز روی لبش نشست.
«خب... بالاخره ظاهر شدی.»
مرد ابروهاش رو بالا انداخت. انگار از واکنش لنا غافلگیر شده بود. «منو میشناسی؟»
«نه، ولی مادربزرگم همیشه میگفت اگه یه شب بارونی یه مرد خوشتیپ با کت و شلوار تو خونه ظاهر شد، نترسم. گفت اون خوناشامیه که بهم اسیب نمیزنه
عاشق کتابخوندنه و تا صبح فقط از کتاب حرف میزنه.»
مرد لبخند زد. صدای خندهاش آروم و گرم بود. «هانول زن خیلی خوبی بود که خیلی چیزا میدونست. ولی یه چیزی رو نگفت...»
«چیو؟»
«اینکه من سی ساله منتظر تو بودم تا بیای این خونه رو دوباره زنده کنی.»
باران هنوز میبارید، ولی لنا دیگه سرما رو حس نمیکرد... نمیدونست از استرسه یا ترس و یا حس دیگه ای......
(خوب؟ تو سن زیادی نداری بهت میخوره حدودا ۲۸ سالت باشه پس این یه دروغی بیش نیست آقای خوناشام)
(معلومه چیز زیادی از خوناشام ها نمیدونی؟ من ۲۸۰۰۰ سالمه)
(امکان نداره)
لنا با ناباوری خندید. «بیست و هشت هزار سال؟ یعنی قبل از اینکه انسانها کشاورزی رو یاد بگیرن تو بودی؟»
مرد .یا بهتره بگم خوناشام - سری تکان داد و آروم رفت نشست روی مبل روبهرویش. «دقیقاً. دوران مزخرفی بود .عصر یخبندان رو یادمه. تا سرحد مرگ سرد بود. موبایل و اینترنتم نبود، ولی کتاب بود. همیشه کتاب بود.»
لنا چند قدم نزدیکتر رفت. «خب پس اگه اینقدر پیر و دانایی، بگو ببینم آخرین کتابی که خوندی چی بوده؟»
مرد یه لحظه مکث کرد. ««شازده کوچولو». دیشب خوندمش. و خیلی غمگین شدم تقریبا تا حد افسردگی رفتم.»
لنا زد زیر خنده. «خوناشام مگه غمگین میشه؟»
«خوناشامها هم قلب دارن، لنا. فقط ....سردتر از انسان ها..»
《اسممو از کجا؟؟؟》
《تو که انتظار نداری شاهزاده خوناشام ها هیچ چیز از دختر کوچولوی عمارتش ندونه؟》
《شاهزاده؟ چه جالب ....راستی اسمت چیه؟》
《جئون جونگکوک. من دیگه باید برم زیاد نمیتونم پیش یه انسان بمونم... خداحافظ دختر کوچولوی نترس》
《صبر کن جونگکو......》
دیر شده بود جونگکوک رفته بود و لِنا رو با ذهنی آشفته تنها گذاشتع بود
چرا؟ چطور ممکنه که خوناشام ها واقعی باشن مگه اونا فقط افسانه نبودن . یا اصلا چطور ممکنه که انسان ها هیچ چیز از اونا ندونن
لنا هنوز به نقطهای که جونگکوک ایستاده بود خیره بود. اسمش رو زمزمه کرد: «جونگکوک...»
دستش رو برد به سمت مبل، جایی که اون نشسته بود. سرد بود. انگار هیچکس اونجا نبوده. ولی بوی عطر ملایمی هنوز تو فضا مونده بود.
چند دقیقه بعد، یه چیزی توجهش رو جلب کرد. روی میز، زیر کتاب قدیمی، یه کاغذ کوچیک بود. با خطی زیبا و مرتب نوشته شده بود:
«فردا شب، همین ساعت. کتابخونه رو مرتب نکن، میدونم کتابهات رو کجا میذاری. و لنا...»
«پردهها رو بکش کنار. مهتاب رو دوست دارم.»
لنا کاغذ رو گرفت و لبخند زد. «خودت رو دستم دادی، آقای بیست و هشت هزار ساله. اگه قرار نیست برگردی، چرا یادداشت میذاری؟»
بارون آرومتر شده بود. لنا کتابش رو برداشت، ولی دیگه نمیتونست بخونه. ذهنش پر بود از یه خوناشام مغرور با چشمانی که توی تاریکی میدرخشید...
- ۱۸۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط