「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 6
✦.................................
نابی بیتفاوت لقمهاش را برداشت
نابی: مگه دروغ میگم؟ بهتره از همین الان یاد بگیره هر چیزی طبق میلش پیش نمیره.
بالای پلهها، نیکی تمام حرفهایشان را شنید دستش را روی دستگیرهی در فشار داد آنقدر محکم... که بند انگشت هایش سفید شدند برای اولین بار... ته دلش آرزو کرد کاش اسم جئون را هیچوقت نشنیده بود
ـــــــــــ
سه روز بود که نیکی از اتاقش بیرون نمیآمد؛ نه دانشگاه رفت، نه باشگاه، نه حتی سر کار» هر بار یونا تماس میگرفت فقط یک پیام کوتاه میفرستاد:
+ خوبم... فقط میخوام یکم تنها باشم.
اما هیچ چیز خوب نبود
[ 10:27 ☀ ]
صبح روز چهام...
صدای چند خودرو مقابل خانه پیچید، نابی با عجله پرده را کنار زد، چشم هایش برق زد
نابی: اومدن...
هیونوو با اضطراب از جایش بلند شد، همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد، نابی سریع لباسش را مرتب کرد و در را باز کرد
سه مرد کتوشلواری اول وارد شدند؛ بعد پدر خانوادهی جئون کنارش مادر ناتنی جونگکوک و پشت سرشان دو عمهی جونگکوک..
فضای کوچک خانه، یکباره سنگین شد، هیونوو با احترام تعظیم کرد
هیونوو: خوش اومدین
جونگهو فقط سری تکان داد، نگاهش آرام روی فضای سادهی خانه چرخید، نابی با لبخند ساختگی گفت:
نابی: بفرمایید داخل.
همه نشستند، اما.. یک نفر غایب بود، جونگهو نگاه کوتاهی به اطراف انداخت
جونگهو: نیکی کجاست؟
نابی لبخندش محو شد
نابی: یه لحظه...
با قدمهای تند از پلهها بالا رفت، در اتاق را محکم کوبید
نابی: نیکی! درو باز کن.
هیچ جوابی نیامد، نابی دوباره کوبید
نابی: گفتم درو باز کن!
چند ثانیه بعد در آرام باز شد؛ چشمهای نیکی هنوز از گریه سرخ بودند موهایش را ساده بسته بود و فقط یک هودی کرمرنگ و شلوار راحتی پوشیده بود
نابی با اخم گفت:
نابی: پایین همه منتظرتن
+ من نمیام.
نابی با عصبانیت بازویش را گرفت
نابی: امروز دیگه اختیار دست تو نیست
نیکی بازویش را پس کشید
+ ولم کن.
نابی دندانهایش را روی هم فشار داد
نابی: آبروی منو نبر.
بعد تقریباً او را مجبور کرد از پلهها پایین بیاید
همین که نیکی وارد پذیرایی شد... سکوت همهجا را گرفت، سوها برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد؛ چهرهی دورگه... پوست روشن... موهای بلند و با وجود چشمهای خسته، وقاری که در رفتارش بود.
عمهی بزرگ آرام لبخند زد
جیهی: از عکسش هم زیباتره.
سونجا آهسته گفت:
سونجا: خیلی مؤدبه.
نیکی حتی نگاهشان هم نکرد، فقط روبه روی همه ایستاد دست هایش را مشت کرده بود تا لرزششان دیده نشود،جونگهو با صدایی آرام گفت:
جونگهو: اسمت نیکیه؟
+ بله.
جونگهو چند لحظه نگاهش کرد
جونگهو: پسرم، جونگکوک... آدم کمحرفیه... از بچگی بار مسئولیت روی دوشش بوده شاید ظاهرش سرد باشه اما مرد ضعیفی نیست.
نیکی با شنیدن اسم جونگکوک، برای لحظهای اخم کرد؛ این اسم... انگار قبلاً به گوشش خورده بود چند ثانیه فکر کرد بعد بیتفاوت نگاهش را پایین انداخت
برای او اسم آن مرد هیچ اهمیتی نداشت چیزی که اهمیت داشت این بود که داشتند بدون رضایتش، آیندهاش را تعیین می کردند، اشک بیاختیار از گوشهی چشمش پایین افتاد
+ من... این ازدواج رو نمیخوام.
پذیرایی در سکوت فرو رفت، جونگهو نگاهش را از نیکی برنداشت بعد خیلی آرام گفت:
جونگهو: میدونم، اما این ازدواج برگشت پذیر نیست.
همان لحظه نیکی احساس کرد تمام راه های فرار، یکییکی پشت سرش بسته شدند، سکوت سنگینی روی پذیرایی افتاد، اشک روی گونهی نیکی آرام پایین میآمد.
اما هیچکس چیزی نگفت، جونگهو نگاهش را از صورت دختر برنداشت؛ نه التماس میدید نه لجبازی فقط دختری را میدید که داشت تمام توانش را می گذاشت تا جلوی غریبهها نشکند
سوها آرام گفت:
سوها: بیا بشین دخترم.
+ ترجیح میدم سرپا باشم
جیهی لبخند محوی زد
جیهی: ادبش رو ببین...
سونجا آرام سر تکان داد
سونجا: معلومه خوب تربیت شده.
نابی همان لحظه با ذوق گفت:
نابی: از بچگی هیچ دردسری نداشته... هم درسش عالیه، هم کار میکنه، هم بوکس حرفهای کار میکنه.
هیونوو با ناراحتی نگاهش کرد، انگار از اینکه نابی مثل یک کالا دربارهی نیکی حرف میزد، خجالت میکشید.
جونگهو دوباره رو به نیکی کرد
جونگهو: شنیدم کنار درس، کار هم میکنی
+ بله
جونگهو: برای خرج خودت؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 6
✦.................................
نابی بیتفاوت لقمهاش را برداشت
نابی: مگه دروغ میگم؟ بهتره از همین الان یاد بگیره هر چیزی طبق میلش پیش نمیره.
بالای پلهها، نیکی تمام حرفهایشان را شنید دستش را روی دستگیرهی در فشار داد آنقدر محکم... که بند انگشت هایش سفید شدند برای اولین بار... ته دلش آرزو کرد کاش اسم جئون را هیچوقت نشنیده بود
ـــــــــــ
سه روز بود که نیکی از اتاقش بیرون نمیآمد؛ نه دانشگاه رفت، نه باشگاه، نه حتی سر کار» هر بار یونا تماس میگرفت فقط یک پیام کوتاه میفرستاد:
+ خوبم... فقط میخوام یکم تنها باشم.
اما هیچ چیز خوب نبود
[ 10:27 ☀ ]
صبح روز چهام...
صدای چند خودرو مقابل خانه پیچید، نابی با عجله پرده را کنار زد، چشم هایش برق زد
نابی: اومدن...
هیونوو با اضطراب از جایش بلند شد، همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد، نابی سریع لباسش را مرتب کرد و در را باز کرد
سه مرد کتوشلواری اول وارد شدند؛ بعد پدر خانوادهی جئون کنارش مادر ناتنی جونگکوک و پشت سرشان دو عمهی جونگکوک..
فضای کوچک خانه، یکباره سنگین شد، هیونوو با احترام تعظیم کرد
هیونوو: خوش اومدین
جونگهو فقط سری تکان داد، نگاهش آرام روی فضای سادهی خانه چرخید، نابی با لبخند ساختگی گفت:
نابی: بفرمایید داخل.
همه نشستند، اما.. یک نفر غایب بود، جونگهو نگاه کوتاهی به اطراف انداخت
جونگهو: نیکی کجاست؟
نابی لبخندش محو شد
نابی: یه لحظه...
با قدمهای تند از پلهها بالا رفت، در اتاق را محکم کوبید
نابی: نیکی! درو باز کن.
هیچ جوابی نیامد، نابی دوباره کوبید
نابی: گفتم درو باز کن!
چند ثانیه بعد در آرام باز شد؛ چشمهای نیکی هنوز از گریه سرخ بودند موهایش را ساده بسته بود و فقط یک هودی کرمرنگ و شلوار راحتی پوشیده بود
نابی با اخم گفت:
نابی: پایین همه منتظرتن
+ من نمیام.
نابی با عصبانیت بازویش را گرفت
نابی: امروز دیگه اختیار دست تو نیست
نیکی بازویش را پس کشید
+ ولم کن.
نابی دندانهایش را روی هم فشار داد
نابی: آبروی منو نبر.
بعد تقریباً او را مجبور کرد از پلهها پایین بیاید
همین که نیکی وارد پذیرایی شد... سکوت همهجا را گرفت، سوها برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد؛ چهرهی دورگه... پوست روشن... موهای بلند و با وجود چشمهای خسته، وقاری که در رفتارش بود.
عمهی بزرگ آرام لبخند زد
جیهی: از عکسش هم زیباتره.
سونجا آهسته گفت:
سونجا: خیلی مؤدبه.
نیکی حتی نگاهشان هم نکرد، فقط روبه روی همه ایستاد دست هایش را مشت کرده بود تا لرزششان دیده نشود،جونگهو با صدایی آرام گفت:
جونگهو: اسمت نیکیه؟
+ بله.
جونگهو چند لحظه نگاهش کرد
جونگهو: پسرم، جونگکوک... آدم کمحرفیه... از بچگی بار مسئولیت روی دوشش بوده شاید ظاهرش سرد باشه اما مرد ضعیفی نیست.
نیکی با شنیدن اسم جونگکوک، برای لحظهای اخم کرد؛ این اسم... انگار قبلاً به گوشش خورده بود چند ثانیه فکر کرد بعد بیتفاوت نگاهش را پایین انداخت
برای او اسم آن مرد هیچ اهمیتی نداشت چیزی که اهمیت داشت این بود که داشتند بدون رضایتش، آیندهاش را تعیین می کردند، اشک بیاختیار از گوشهی چشمش پایین افتاد
+ من... این ازدواج رو نمیخوام.
پذیرایی در سکوت فرو رفت، جونگهو نگاهش را از نیکی برنداشت بعد خیلی آرام گفت:
جونگهو: میدونم، اما این ازدواج برگشت پذیر نیست.
همان لحظه نیکی احساس کرد تمام راه های فرار، یکییکی پشت سرش بسته شدند، سکوت سنگینی روی پذیرایی افتاد، اشک روی گونهی نیکی آرام پایین میآمد.
اما هیچکس چیزی نگفت، جونگهو نگاهش را از صورت دختر برنداشت؛ نه التماس میدید نه لجبازی فقط دختری را میدید که داشت تمام توانش را می گذاشت تا جلوی غریبهها نشکند
سوها آرام گفت:
سوها: بیا بشین دخترم.
+ ترجیح میدم سرپا باشم
جیهی لبخند محوی زد
جیهی: ادبش رو ببین...
سونجا آرام سر تکان داد
سونجا: معلومه خوب تربیت شده.
نابی همان لحظه با ذوق گفت:
نابی: از بچگی هیچ دردسری نداشته... هم درسش عالیه، هم کار میکنه، هم بوکس حرفهای کار میکنه.
هیونوو با ناراحتی نگاهش کرد، انگار از اینکه نابی مثل یک کالا دربارهی نیکی حرف میزد، خجالت میکشید.
جونگهو دوباره رو به نیکی کرد
جونگهو: شنیدم کنار درس، کار هم میکنی
+ بله
جونگهو: برای خرج خودت؟
- ۹۲۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط