داستانک من
*داستانک من *
آلمایت : میدوریا جوان باکوگو جوان ی لحظه بیاین ! کار واجبی دارم در مورد شما دو تاست
باکوگو : باز چی شد پیرمردددددددد باز میخوای کار بندازی سرمون 😩💢💢💢
میدوریا: اومدیم
*دست باکوگو رو گرفت حلش داد تو اتاق *
باکوگو: هوی نفله بزنم بکشمتتتتت 💢
آلمایت: سکوت کنید و ساف وایسا رو به روی من ...
باکوگو: مگه سربازی 🤬💢💢💢💢💢
آمایت خودش باکوگو رو ساف کرد
باکوگو اندر زهن : خدا بگم چه کارت کنه گناه من چی گیر این دوتا افتادم 💢💢💢💢💢💢
آلمایت : خوبه حالا
*سراشون رو گرفت کار روی تصاویر رو پیاده کرد رو شون*
*وقتی دستاش رو ورداشت باکوگو و میدوریا افتادن رو هم در همون حالت البته میدوریا. توت فرنگی شده بود *
((برای ادامش نظر خاصی ندارم .... ))
آلمایت : میدوریا جوان باکوگو جوان ی لحظه بیاین ! کار واجبی دارم در مورد شما دو تاست
باکوگو : باز چی شد پیرمردددددددد باز میخوای کار بندازی سرمون 😩💢💢💢
میدوریا: اومدیم
*دست باکوگو رو گرفت حلش داد تو اتاق *
باکوگو: هوی نفله بزنم بکشمتتتتت 💢
آلمایت: سکوت کنید و ساف وایسا رو به روی من ...
باکوگو: مگه سربازی 🤬💢💢💢💢💢
آمایت خودش باکوگو رو ساف کرد
باکوگو اندر زهن : خدا بگم چه کارت کنه گناه من چی گیر این دوتا افتادم 💢💢💢💢💢💢
آلمایت : خوبه حالا
*سراشون رو گرفت کار روی تصاویر رو پیاده کرد رو شون*
*وقتی دستاش رو ورداشت باکوگو و میدوریا افتادن رو هم در همون حالت البته میدوریا. توت فرنگی شده بود *
((برای ادامش نظر خاصی ندارم .... ))
- ۵.۸k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط