Sweet Love

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love³⁷



حضورِ ناگهانیِ پدرِ کیونگ می، مثلِ آتشی بود که بر باورهایِ باقی‌مانده‌ام زبانه کشید. لبخندِ سردش، نه نشانی از خوشحالی، که فریادی از پیروزیِ شوم بود. و جانگکوک... ایستاده در کنارِ او، نگاهش اما... گویی در میانِ دو دنیا معلق بود. آیا این نگاه، نشانه‌یِ همکاری بود یا هشدار؟

«وقتِ خداحافظی؟» کلماتم به سختی از میانِ بغضِ گلویم بیرون آمدند. «با من؟»

پدرِ کیونگ می پوزخندی زد. «نه عزیزم. فقط باید مطمئن بشیم که رازهایِ ما، پیشِ خودمون بمونه. و تو... تو کنجکاویِ زیادی از خودت نشون دادی.»

کیونگ می، که تا آن لحظه ساکت و رنگ‌پریده بود، ناگهان رو به پدرش ایستاد. «نه! دیگه نمی‌ذارم! اون... اون تنها کسیه که بعد از تهیونگ... واقعاً به من نزدیک شد. اون نباید...»

«کیونگ می!» پدرش با خشم فریاد زد. «حرف اضافه نزن!»

در آن لحظه، متوجهِ چیزی در نگاهِ جانگکوک شدم. حرکتِ سریعی که در انتهایِ اتاق، پشتِ سرِ پدرِ کیونگ می، انجام داد. گویی به من اشاره می‌کرد. به سمتِ پنجره.

پدرِ کیونگ می که متوجهِ ناجیِ ناگهانیِ دخترش شده بود، با عصبانیت رو به او کرد. «تو چطور جرأت می‌کنی؟»

همین فرصتِ کوتاه کافی بود. با تمامِ قدرتی که در وجودم باقی مانده بود، به سمتِ پنجره دویدم. صدایِ فریادِ پدرِ کیونگ می و کیونگ می که مرا صدا می‌زد، در گوشم می‌پیچید. دستم را به دستگیره‌یِ پنجره رساندم. سرد بود و محکم.

صدایِ ضربه‌یِ محکمی از پشتِ سرم آمد. چرخیدم. جانگکوک، با سرعتی باورنکردنی، پدرِ کیونگ می را به زمین انداخته بود. اما درگیری همین‌جا تمام نشد. پدرِ کیونگ می، که حالا از غافلگیری بیرون آمده بود، با چاقویی که از ناکجاآباد بیرون کشیده بود، به سمتِ جانگکوک حمله‌ور شد.

صدایِ درگیریِ خشنی بلند شد. کیونگ می وحشت‌زده به سمتِ پدرش رفت، اما پدرش او را پس زد. «دور شو!»

من اما، با تمامِ توانم، پنجره را باز کردم. هوایِ سرد و بارانی به داخل هجوم آورد و همه‌یِ اتاق را پر کرد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. ارتفاع زیاد بود، اما ریسکِ ماندن، بیشتر بود.



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁸«برو!» صدایِ جانگک...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁹باران بی‌امان می‌ب...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁶«کیونگ می...» بالا...

■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■Sweet Love³⁵هوایِ سردِ بیرون، ...

پارت::¹⁹رمان::من عاشق معلمم شدمنویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄ته...

"۸:۴۶ شب-عمارت رو"با صدای بلند جملشو داد زد-من بچه نیستم پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط