سناریو
سناریو🎀
--------------------------
یه روز چویا با دازای خان دعواش شده بود و دازای از خونه زد بیرون.
چویا خیلی عصبی بودی و حالش بد شده بود .
ویو به ساعت ۱۲ شب:
اندر در ذهن خودش:چرا دازای نیومد؟چرا دازای نمیاد؟ نکنه کاری کرده باشه با خودش؟نکنه بلایی سرش اومده و هزارتا سوالات بد دیگه و هزار تا لعنت برخودش که چرا اینکارو کرد اونکارو کرد و فلان فلان.
گوشیشو برداشت به دازای زنگ زد ولی جواب نداد خیلی نگران شده بود و بغضش گرفته بود.
(چویا مثلا یه فوبیا از تنهایی دارید)
اخر سر طاقت نیاورد و آماده شد بره بیرون دنبالش.
مثل همیشه جاهایی که میخواست خودکشی کنه رو زیر سنگشم گشت ولی هیچ به هیچ .
رفت رستوران و کافه هایی که باهم رفتید بودن و نگاه کرد ولی بازم هیچ به هیچ.
نا امید شد و رفتی تو یه کافه و داشته گریه میکرد و حالا یه بیلبیلک برا خودش خریده بود و می خورد.
از شانس خوبش بارون اومده بود،خونش چون دور بود و هوا تاریک شده بود رفت خونه دوستش
و اونجا پیش دوستش غیب.... نه چیز درد و دل کرد.
ویو ساعت ۱۰ صبح:
دازای خان خانه تشریف دارن:
(یعنی تازه اومده)
دازای میاد وارد خونه میشه و موهاش بخاطر بارون دیشب هنوز خیس بودش،اولش میدونست یه مشکلی وجود داره و یچیزی انگاری کمه ولی خوب جدیش نگرفت.
توی خونه دیگه اون چویای پر انرژی که میپرید بغل دازای نبود ولی دازاس حدس زد که شاید خواب باشه،مثل همیشه.
وارد اتاق خوابشون شد ولی هیچکس نبود.
دازای چشماش گرد میشه و یه لبخند از روی عصبانیت میزنه.
ولی بازم با خودش گفت:خوب شاید تو آشپزخونه باشه داره صبحونه درست میکنه.
ولی داخل آشپزخونه هم کسی نبود.
طناب استرس و اضطراب و نگرانی دوباره دور گردنش ظاهر شد .
چویا همیشه قبل رفتنش یه پیام به دازای میداد حتی اگه پیام یه ایموجی یا استیکر بود.
با استرس رفت سمت گوشیش ولی هیچ پیامی از طرفش نیومده بود چه دیروز چه امروز.
اونی که میای میخونی لایک نمیکنی من دلقکتم؟
( `ー´)
______________________________________
امممممم...... گند زدم به روم نیارید ولی خوب نظر؟پارت بعدیو بدم؟
#سناریو
#سوکوکو
#بانگو
#بونگو
--------------------------
یه روز چویا با دازای خان دعواش شده بود و دازای از خونه زد بیرون.
چویا خیلی عصبی بودی و حالش بد شده بود .
ویو به ساعت ۱۲ شب:
اندر در ذهن خودش:چرا دازای نیومد؟چرا دازای نمیاد؟ نکنه کاری کرده باشه با خودش؟نکنه بلایی سرش اومده و هزارتا سوالات بد دیگه و هزار تا لعنت برخودش که چرا اینکارو کرد اونکارو کرد و فلان فلان.
گوشیشو برداشت به دازای زنگ زد ولی جواب نداد خیلی نگران شده بود و بغضش گرفته بود.
(چویا مثلا یه فوبیا از تنهایی دارید)
اخر سر طاقت نیاورد و آماده شد بره بیرون دنبالش.
مثل همیشه جاهایی که میخواست خودکشی کنه رو زیر سنگشم گشت ولی هیچ به هیچ .
رفت رستوران و کافه هایی که باهم رفتید بودن و نگاه کرد ولی بازم هیچ به هیچ.
نا امید شد و رفتی تو یه کافه و داشته گریه میکرد و حالا یه بیلبیلک برا خودش خریده بود و می خورد.
از شانس خوبش بارون اومده بود،خونش چون دور بود و هوا تاریک شده بود رفت خونه دوستش
و اونجا پیش دوستش غیب.... نه چیز درد و دل کرد.
ویو ساعت ۱۰ صبح:
دازای خان خانه تشریف دارن:
(یعنی تازه اومده)
دازای میاد وارد خونه میشه و موهاش بخاطر بارون دیشب هنوز خیس بودش،اولش میدونست یه مشکلی وجود داره و یچیزی انگاری کمه ولی خوب جدیش نگرفت.
توی خونه دیگه اون چویای پر انرژی که میپرید بغل دازای نبود ولی دازاس حدس زد که شاید خواب باشه،مثل همیشه.
وارد اتاق خوابشون شد ولی هیچکس نبود.
دازای چشماش گرد میشه و یه لبخند از روی عصبانیت میزنه.
ولی بازم با خودش گفت:خوب شاید تو آشپزخونه باشه داره صبحونه درست میکنه.
ولی داخل آشپزخونه هم کسی نبود.
طناب استرس و اضطراب و نگرانی دوباره دور گردنش ظاهر شد .
چویا همیشه قبل رفتنش یه پیام به دازای میداد حتی اگه پیام یه ایموجی یا استیکر بود.
با استرس رفت سمت گوشیش ولی هیچ پیامی از طرفش نیومده بود چه دیروز چه امروز.
اونی که میای میخونی لایک نمیکنی من دلقکتم؟
( `ー´)
______________________________________
امممممم...... گند زدم به روم نیارید ولی خوب نظر؟پارت بعدیو بدم؟
#سناریو
#سوکوکو
#بانگو
#بونگو
- ۲.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط