ویو کوگ
ویو کوگ
ویو کوک
صحبتهای جک و ات، و بعد رفتنشان، همه در سکوت اتفاق افتاد. اما من، هر کلمه، هر نگاه، و هر سکوت را حس میکردم. «روز مرگ سیاه». این عبارت، کلیدی بود که هر سه ما را به هم گره میزد. ات، جک، و من.
از دور، ات را زیر نظر داشتم. سرد، زیبا، و پر از رازی که مرا به خود میکشاند. او به سمت میزی رفت و تنهایی شروع به نوشیدن شراب کرد. نگاهم را از او برداشتم و به اطراف انداختم. چهرههای آشنای دنیای مافیا. هر کدام دنیایی از داستانهای ناگفته را در خود داشتند.
ناگهان، یکی از دستیاران جک، با عجله به سمت پدرش رفت و چیزی در گوشش گفت. چهرهی جک برافروخته شد. انگار که خبر بدی شنیده بود. نگاهش به سمت ات افتاد، و بعد به سمت من. حس کردم که بازی پیچیدهتر از آن است که فکر میکردم.
جک به سمت ات رفت و با او صحبت کرد. ات، با چهرهای که انگار سنگی شده بود، به حرفهای پدرش گوش میداد. بعد، هر دو به سمت خروجی رفتند. انگار که مهمانی برایشان تمام شده بود.
در آن لحظه، تصمیمم را گرفتم. ات، با تمام سردی و بیرحمیاش، چیزی در وجودش مرا به خود جلب کرده بود. زخمی که پشت این ظاهر پنهان شده بود، مرا وادار میکرد که به او نزدیک شوم. نه به
عنوان یک رقیب بلکه به عنوان کسی که بتواند او را بفهمد
از جایم بلند شدم و به سمت دستیار جک که در ورودی ایستاده بود، رفتم.
«ببخشید،» گفتم. «اون خانم که با آقای جک رفت، حالش خوبه؟ اتفاقی افتاده؟»
دستیار، با نگاهی محتاط، جواب داد: «فکر میکنم… یه مشکلی پیش اومده. خبری از یکی از معاملات…»
حرفش را قطع کردم. «معامله؟»
«آره. یه محموله اسلحه که قرار بود امشب برسه… ظاهراً… گم شده.»
گم شده؟ این میتوانست ربطی به ات داشته باشد؟ یا شاید به «روز مرگ سیاه»؟ ذهنم پر از سوال بود.
«ممنون.» گفتم و به سمت در خروجی رفتم. باید راهی پیدا میکردم تا بدون جلب توجه، رد ات را بگیرم. این بازی تازه شروع شده بود. و من، قصد نداشتم بازنده باشم.🩶
ویو کوک
صحبتهای جک و ات، و بعد رفتنشان، همه در سکوت اتفاق افتاد. اما من، هر کلمه، هر نگاه، و هر سکوت را حس میکردم. «روز مرگ سیاه». این عبارت، کلیدی بود که هر سه ما را به هم گره میزد. ات، جک، و من.
از دور، ات را زیر نظر داشتم. سرد، زیبا، و پر از رازی که مرا به خود میکشاند. او به سمت میزی رفت و تنهایی شروع به نوشیدن شراب کرد. نگاهم را از او برداشتم و به اطراف انداختم. چهرههای آشنای دنیای مافیا. هر کدام دنیایی از داستانهای ناگفته را در خود داشتند.
ناگهان، یکی از دستیاران جک، با عجله به سمت پدرش رفت و چیزی در گوشش گفت. چهرهی جک برافروخته شد. انگار که خبر بدی شنیده بود. نگاهش به سمت ات افتاد، و بعد به سمت من. حس کردم که بازی پیچیدهتر از آن است که فکر میکردم.
جک به سمت ات رفت و با او صحبت کرد. ات، با چهرهای که انگار سنگی شده بود، به حرفهای پدرش گوش میداد. بعد، هر دو به سمت خروجی رفتند. انگار که مهمانی برایشان تمام شده بود.
در آن لحظه، تصمیمم را گرفتم. ات، با تمام سردی و بیرحمیاش، چیزی در وجودش مرا به خود جلب کرده بود. زخمی که پشت این ظاهر پنهان شده بود، مرا وادار میکرد که به او نزدیک شوم. نه به
عنوان یک رقیب بلکه به عنوان کسی که بتواند او را بفهمد
از جایم بلند شدم و به سمت دستیار جک که در ورودی ایستاده بود، رفتم.
«ببخشید،» گفتم. «اون خانم که با آقای جک رفت، حالش خوبه؟ اتفاقی افتاده؟»
دستیار، با نگاهی محتاط، جواب داد: «فکر میکنم… یه مشکلی پیش اومده. خبری از یکی از معاملات…»
حرفش را قطع کردم. «معامله؟»
«آره. یه محموله اسلحه که قرار بود امشب برسه… ظاهراً… گم شده.»
گم شده؟ این میتوانست ربطی به ات داشته باشد؟ یا شاید به «روز مرگ سیاه»؟ ذهنم پر از سوال بود.
«ممنون.» گفتم و به سمت در خروجی رفتم. باید راهی پیدا میکردم تا بدون جلب توجه، رد ات را بگیرم. این بازی تازه شروع شده بود. و من، قصد نداشتم بازنده باشم.🩶
- ۱.۵k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط