مجنون را دیدند روی خاک مینوشت

مجنون را دیدند روی خاک مینوشت :

لیلی ، لیلی ، لیلی...

پرسیدند دیوانه چه میکنی؟

گفت :

چون میسر نیست من را کام او ،

عشق بازی میکنم با نام او
دیدگاه ها (۴)

دلم گرفته و کاری نمی کند بارانچقدر حال و هوایم شبیه اهواز اس...

الماس من پارت ۳۲ اونجاست! باید برم!» و لگد می زد، اشکها دیدش...

آخرین نگاه، پیش از خاکستر صدای بارون هنوز روی سقف ماشین جون...

الماس من پارت ۲۸ صورتش آرام بود اما رگ گردنش با خشمی پنهان م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط