برادرخواندهیمن پارت49:
جونگکوک سمت میز پر از خوراکی که وسط سالن بود رفت و مقابلش ایستاد. خانم چوی در حالی که آخرین ظرف رو که محتواش کیک بود روی میز میذاشت به چهره متعجب جونگکوک لبخندی زد و گفت:
_خواهرتون خواستن امشب چنین میزی رو تدارک ببینم چون میخواستن پدرتون رو شاد کنن
جونگکوک نگاه کوتاهی به خدمتکار چندین و چند ساله عمارت انداخت و لبخند کوچیکی زد. خانم چوی سالن رو ترک کرد و به دنبالش صدای قدمهای فردی که از پلهها پایین میومد شنیده شد. جونگکوک با اینکه پشت به پلهها ایستاده بود میتونست حدس بزنه چه کسی پایین اومده و داره بهش نزدیک میشه و با اسپنکی که تهیونگ به باسنش زد دیگه مطمئن شد. همراه جلو اومدن دست تهیونگ و ناخونک زدنش به خوراکیا، جونگکوک به طرفش چرخید و با شکایت اسمشو به زبون آورد:
_تهیونگ!
تهیونگ تو اون فاصله کم بلند خندید. خندههایی که ضربان قلب پسر رو بالا میبرد.
_جان تهیونگ؟
در همون حین نگاه جونگکوک سمت یوریای کشیده شد که گوشه سالن ایستاده بود و متعجب نگاشون میکرد. با دیدنش خشکش زد. نیشگونی از ساعد دست مرد مقابلش گرفت و با آخ گفتن تهیونگ بهش چشمغرهای رفت. ازش فاصله گرفت و یوری رو مخاطب قرار داد:
_چرا اینجا ایستادین خانم جئون؟
تهیونگ با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود به طرف یوری چرخید. دختر هنوز از رفتار پسرا متعجب بود. اینبار تهیونگ سعی کرد جو رو عوض کنه.
_از کی تا حالا به جای سلام کردن به دو تا آقای محترم، یه گوشه قایم میشی و دزدکی نگاشون میکنی؟
یوری قدمی به جلو برداشت و غر زد:
_من همین الان اومدم در ضمن دزدکی نگاتون نمیکردم!
در واقع از زمان ورود تهیونگ، یوری هم اونجا بود. چیزایی دیده بود که کمی عجیب اما قابل هضم بودن. تهیونگ به لحنش خندید و با نگاه کوتاهی به جونگکوک، خطاب به یوری گفت:
_خیلی خب حالا چی؟ از صبح تا حالا همدیگه رو ندیدیم. نمیخوای اوپا رو بغل کنی؟
یوری با لبخند به سمتش دوید و بغلش کرد. جونگکوک با دادن نگاه پر حسادتش بهشون گفت:
_منم طبق معمول وجود ندارم!
تهیونگ با جدا شدن از آغوش یوری خندید. یوری هم در حالی که میخندید، جونگکوک رو بغل کرد و گفت:
_اوپای حسود!
جونگکوک لبخندی زد و با دست کشیدن بین موهای خرمایی و بلند یوری ازش جدا شد. اینبار تهیونگ به این حرکت حسادت کرد اما نمیتونست بروزش بده و ترجیح میداد بعدا به حساب جونگکوکش رسیدگی کنه!
جونگکوک سمت میز پر از خوراکی که وسط سالن بود رفت و مقابلش ایستاد. خانم چوی در حالی که آخرین ظرف رو که محتواش کیک بود روی میز میذاشت به چهره متعجب جونگکوک لبخندی زد و گفت:
_خواهرتون خواستن امشب چنین میزی رو تدارک ببینم چون میخواستن پدرتون رو شاد کنن
جونگکوک نگاه کوتاهی به خدمتکار چندین و چند ساله عمارت انداخت و لبخند کوچیکی زد. خانم چوی سالن رو ترک کرد و به دنبالش صدای قدمهای فردی که از پلهها پایین میومد شنیده شد. جونگکوک با اینکه پشت به پلهها ایستاده بود میتونست حدس بزنه چه کسی پایین اومده و داره بهش نزدیک میشه و با اسپنکی که تهیونگ به باسنش زد دیگه مطمئن شد. همراه جلو اومدن دست تهیونگ و ناخونک زدنش به خوراکیا، جونگکوک به طرفش چرخید و با شکایت اسمشو به زبون آورد:
_تهیونگ!
تهیونگ تو اون فاصله کم بلند خندید. خندههایی که ضربان قلب پسر رو بالا میبرد.
_جان تهیونگ؟
در همون حین نگاه جونگکوک سمت یوریای کشیده شد که گوشه سالن ایستاده بود و متعجب نگاشون میکرد. با دیدنش خشکش زد. نیشگونی از ساعد دست مرد مقابلش گرفت و با آخ گفتن تهیونگ بهش چشمغرهای رفت. ازش فاصله گرفت و یوری رو مخاطب قرار داد:
_چرا اینجا ایستادین خانم جئون؟
تهیونگ با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود به طرف یوری چرخید. دختر هنوز از رفتار پسرا متعجب بود. اینبار تهیونگ سعی کرد جو رو عوض کنه.
_از کی تا حالا به جای سلام کردن به دو تا آقای محترم، یه گوشه قایم میشی و دزدکی نگاشون میکنی؟
یوری قدمی به جلو برداشت و غر زد:
_من همین الان اومدم در ضمن دزدکی نگاتون نمیکردم!
در واقع از زمان ورود تهیونگ، یوری هم اونجا بود. چیزایی دیده بود که کمی عجیب اما قابل هضم بودن. تهیونگ به لحنش خندید و با نگاه کوتاهی به جونگکوک، خطاب به یوری گفت:
_خیلی خب حالا چی؟ از صبح تا حالا همدیگه رو ندیدیم. نمیخوای اوپا رو بغل کنی؟
یوری با لبخند به سمتش دوید و بغلش کرد. جونگکوک با دادن نگاه پر حسادتش بهشون گفت:
_منم طبق معمول وجود ندارم!
تهیونگ با جدا شدن از آغوش یوری خندید. یوری هم در حالی که میخندید، جونگکوک رو بغل کرد و گفت:
_اوپای حسود!
جونگکوک لبخندی زد و با دست کشیدن بین موهای خرمایی و بلند یوری ازش جدا شد. اینبار تهیونگ به این حرکت حسادت کرد اما نمیتونست بروزش بده و ترجیح میداد بعدا به حساب جونگکوکش رسیدگی کنه!
- ۷۹۳
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط