آقازادهp
آقازاده(p۲)
به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت سرش وارد شدم به اطراف نگاه کردم..انگار تو یه کارتون موردعلاقم بودم..عمارت چیه کاخ بود..اما تمش کلا مشکی بود..کیلید ماشین رو میز گذاشتم برگشت نگاهم کرد..اهسته با خجالت لبخند زدم و گفتم
+به این کارا لازم بود؟
خنده ای کرد پشت سرش با کلافگی نوازش کرد
_فقط خواستم یکم..اروم بشی،برو اتاق مهمان..لباست عوض بکن..تیشرت و شلوار من بپوش
+اهوم،ممنونم
به سمت اتاقش رفتم وارد شدم..کمدش باز کردم،تیشرت مشکیشو با شلوار بلند سفید برداشتم..در اتاق بستم سریع پوشیدمش..بعد چند دقیقه مثل احمقا با لبخند ملیح تو آینه به خودم نگاه کردم..برای بار دتم شلوار کشیدم بالا و شلوار دوباره افتاد..با کلافگی یک شلوار دیگه برداشتم که بند داشت..بندش محکم و سفت بستم..ازاتاق اومدم بیرون رفتم طبقه پایین
بوی غذا میاددد
وارد اشپزخونه شدم و گفت وای..دوکبوکی و رامیون..وای
متوجه نگاهم شد که اهسته خندید
_الان اماده میشه
+خوشحالم دوباره همو پیدا کردیم..
جونگکوک میز چید و نشستیم شروع به خوردن کردیم..بعد خوردن باهم دیگه ظرف هارو شستیم،داشتم بی حال میشدم..عصبی میشدم..کلافه میشدم..
راوی جونگکوک:
دیدم حالش یتو تغییر کرد..قرصاشو میخوره؟قبلا انقدر شدید نبود..اهسته گفتم
_حالت داره تغییر میکنه
+خوبم..(سرد)
راوی ا/ت:
به سمت مبل رفتم دراز کشیدم..به تلوزیون خیره شدم..و نفهمیدم کی چشمام گرم شد و سیاهی
_____
راوی جونگکوک:
دیدم رو مبل خوابیده..پتو مشکی مخملی نرم روش اروم انداختم و کنار مبل رو زمین نشستم..اهسته موهاش نوازش کردم..باید چیکارکنم..این احساس پنهان کنم؟سخته..درد داره....[ادامه دارد]
به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت سرش وارد شدم به اطراف نگاه کردم..انگار تو یه کارتون موردعلاقم بودم..عمارت چیه کاخ بود..اما تمش کلا مشکی بود..کیلید ماشین رو میز گذاشتم برگشت نگاهم کرد..اهسته با خجالت لبخند زدم و گفتم
+به این کارا لازم بود؟
خنده ای کرد پشت سرش با کلافگی نوازش کرد
_فقط خواستم یکم..اروم بشی،برو اتاق مهمان..لباست عوض بکن..تیشرت و شلوار من بپوش
+اهوم،ممنونم
به سمت اتاقش رفتم وارد شدم..کمدش باز کردم،تیشرت مشکیشو با شلوار بلند سفید برداشتم..در اتاق بستم سریع پوشیدمش..بعد چند دقیقه مثل احمقا با لبخند ملیح تو آینه به خودم نگاه کردم..برای بار دتم شلوار کشیدم بالا و شلوار دوباره افتاد..با کلافگی یک شلوار دیگه برداشتم که بند داشت..بندش محکم و سفت بستم..ازاتاق اومدم بیرون رفتم طبقه پایین
بوی غذا میاددد
وارد اشپزخونه شدم و گفت وای..دوکبوکی و رامیون..وای
متوجه نگاهم شد که اهسته خندید
_الان اماده میشه
+خوشحالم دوباره همو پیدا کردیم..
جونگکوک میز چید و نشستیم شروع به خوردن کردیم..بعد خوردن باهم دیگه ظرف هارو شستیم،داشتم بی حال میشدم..عصبی میشدم..کلافه میشدم..
راوی جونگکوک:
دیدم حالش یتو تغییر کرد..قرصاشو میخوره؟قبلا انقدر شدید نبود..اهسته گفتم
_حالت داره تغییر میکنه
+خوبم..(سرد)
راوی ا/ت:
به سمت مبل رفتم دراز کشیدم..به تلوزیون خیره شدم..و نفهمیدم کی چشمام گرم شد و سیاهی
_____
راوی جونگکوک:
دیدم رو مبل خوابیده..پتو مشکی مخملی نرم روش اروم انداختم و کنار مبل رو زمین نشستم..اهسته موهاش نوازش کردم..باید چیکارکنم..این احساس پنهان کنم؟سخته..درد داره....[ادامه دارد]
- ۶.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط