عقدی که قلب را دزدید
عقدی که قلب را دزدید
پارت ۶ | اولین شب زیر یک سقف
جونگکوک چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماند.
عکس...
بدون شک داخل اتاق گرفته شده بود.
مشتش را محکم گره کرد.
«مینهو.»
کمتر از ده ثانیه بعد، صدای دستیارش از پشت تلفن آمد.
«بله رئیس.»
«همه دوربینهای طبقه سوم رو بررسی کن. هیچکس حق خروج از عمارت رو نداره.»
«چشم، رئیس.»
جونگکوک دوباره به عکس نگاه کرد.
اگر کسی توانسته بود وارد اتاق شخصی او شود...
یعنی دشمن از چیزی که تصور میکردند خیلی نزدیکتر بود.
...
صبح روز بعد...
آت با بوی قهوه از خواب بیدار شد.
چشمهایش را باز کرد.
روی میز کنار پنجره، صبحانهای کامل چیده شده بود.
نان تازه...
میوه...
قهوه...
و یک یادداشت.
«صبحانه رو کامل بخور. امروز روز شلوغی داریم. ـ جئون جونگکوک»
آت پوزخندی زد.
«فکر کرده با یه صبحونه میتونه اخلاق منو عوض کنه؟»
با این حال...
ناخودآگاه نشست و شروع به خوردن کرد.
...
پایین عمارت...
جونگکوک مشغول بررسی گزارش محافظها بود.
آت وارد سالن شد.
جونگکوک لحظهای سرش را بلند کرد.
لباس مشکی سادهای پوشیده بود و موهایش را بسته بود.
چند ثانیه بیشتر نگاه نکرد...
اما همان چند ثانیه کافی بود تا اطرافیان متوجه سکوت عجیبش شوند.
آت روی صندلی نشست.
«چیه؟»
جونگکوک سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی.»
«پس چرا زل زده بودی؟»
یکی از محافظها سرفهای کرد تا خندهاش را پنهان کند.
جونگکوک با خونسردی گفت:
«فقط مطمئن شدم سالمی.»
آت با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
«نگرانم شدی؟»
«نه.»
«پس؟»
«اگه برای تو اتفاقی بیفته، دردسرش برای منه.»
آت زیر لب زمزمه کرد:
«دروغگو...»
جونگکوک چیزی نشنید.
یا شاید...
شنید و خودش را به نشنیدن زد.
...
چند ساعت بعد...
برای اعلام رسمی نامزدی، هر دو خاندان در هتلی مجلل جمع شدند.
دهها خبرنگار بیرون ساختمان منتظر بودند.
به محض اینکه جونگکوک و آت از ماشین پیاده شدند...
نور فلش دوربینها همه جا را روشن کرد.
«آقای جئون!»
«خانم پارک!»
«به هم علاقه دارید؟»
«این ازدواج عاشقانهست یا سیاسی؟»
آت قصد داشت بدون توجه رد شود...
اما جونگکوک ناگهان دستش را گرفت.
آت با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک آرام و بدون اینکه لبخندش محو شود، گفت:
«همه دارن نگامون میکنن...»
بعد خیلی آرام ادامه داد:
«یادت باشه... از امروز باید نقش زن و شوهر خوشبخت رو بازی کنیم.»
آت با اکراه، دستش را پس نکشید.
خبرنگارها با هیجان شروع به عکس گرفتن کردند.
اما در میان جمعیت...
مردی با کلاه مشکی و ماسک، دوربینش را پایین آورد.
او خبرنگار نبود.
از جیبش بیسیم کوچکی بیرون آورد و آرام گفت:
«هدفها کنار هم هستن...»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی از آن سوی بیسیم شنیده شد:
«امشب... هیچکدوم نباید زنده از هتل خارج بشن.»
پایان پارت ۶ 🖤🥀
#عقدی_که_قلب_را_دزدید
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_جدید
#رمان_آنلاین
#فیکشن
#فیک
#فیکشن_کرهای
#فیکشن_جونگکوک
#جونگکوک
#جئون_جونگکوک
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه
#عشق
#ازدواج_اجباری
#عقد_اجباری
#داستان_عاشقانه
#رمان_کرهای
#ویسگون
#اکسپلور
#اکسپلور_ویسگون
#پربازدید
#ویو
#رمان_پرطرفدار
پارت ۶ | اولین شب زیر یک سقف
جونگکوک چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماند.
عکس...
بدون شک داخل اتاق گرفته شده بود.
مشتش را محکم گره کرد.
«مینهو.»
کمتر از ده ثانیه بعد، صدای دستیارش از پشت تلفن آمد.
«بله رئیس.»
«همه دوربینهای طبقه سوم رو بررسی کن. هیچکس حق خروج از عمارت رو نداره.»
«چشم، رئیس.»
جونگکوک دوباره به عکس نگاه کرد.
اگر کسی توانسته بود وارد اتاق شخصی او شود...
یعنی دشمن از چیزی که تصور میکردند خیلی نزدیکتر بود.
...
صبح روز بعد...
آت با بوی قهوه از خواب بیدار شد.
چشمهایش را باز کرد.
روی میز کنار پنجره، صبحانهای کامل چیده شده بود.
نان تازه...
میوه...
قهوه...
و یک یادداشت.
«صبحانه رو کامل بخور. امروز روز شلوغی داریم. ـ جئون جونگکوک»
آت پوزخندی زد.
«فکر کرده با یه صبحونه میتونه اخلاق منو عوض کنه؟»
با این حال...
ناخودآگاه نشست و شروع به خوردن کرد.
...
پایین عمارت...
جونگکوک مشغول بررسی گزارش محافظها بود.
آت وارد سالن شد.
جونگکوک لحظهای سرش را بلند کرد.
لباس مشکی سادهای پوشیده بود و موهایش را بسته بود.
چند ثانیه بیشتر نگاه نکرد...
اما همان چند ثانیه کافی بود تا اطرافیان متوجه سکوت عجیبش شوند.
آت روی صندلی نشست.
«چیه؟»
جونگکوک سریع نگاهش را برگرداند.
«هیچی.»
«پس چرا زل زده بودی؟»
یکی از محافظها سرفهای کرد تا خندهاش را پنهان کند.
جونگکوک با خونسردی گفت:
«فقط مطمئن شدم سالمی.»
آت با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
«نگرانم شدی؟»
«نه.»
«پس؟»
«اگه برای تو اتفاقی بیفته، دردسرش برای منه.»
آت زیر لب زمزمه کرد:
«دروغگو...»
جونگکوک چیزی نشنید.
یا شاید...
شنید و خودش را به نشنیدن زد.
...
چند ساعت بعد...
برای اعلام رسمی نامزدی، هر دو خاندان در هتلی مجلل جمع شدند.
دهها خبرنگار بیرون ساختمان منتظر بودند.
به محض اینکه جونگکوک و آت از ماشین پیاده شدند...
نور فلش دوربینها همه جا را روشن کرد.
«آقای جئون!»
«خانم پارک!»
«به هم علاقه دارید؟»
«این ازدواج عاشقانهست یا سیاسی؟»
آت قصد داشت بدون توجه رد شود...
اما جونگکوک ناگهان دستش را گرفت.
آت با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک آرام و بدون اینکه لبخندش محو شود، گفت:
«همه دارن نگامون میکنن...»
بعد خیلی آرام ادامه داد:
«یادت باشه... از امروز باید نقش زن و شوهر خوشبخت رو بازی کنیم.»
آت با اکراه، دستش را پس نکشید.
خبرنگارها با هیجان شروع به عکس گرفتن کردند.
اما در میان جمعیت...
مردی با کلاه مشکی و ماسک، دوربینش را پایین آورد.
او خبرنگار نبود.
از جیبش بیسیم کوچکی بیرون آورد و آرام گفت:
«هدفها کنار هم هستن...»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی از آن سوی بیسیم شنیده شد:
«امشب... هیچکدوم نباید زنده از هتل خارج بشن.»
پایان پارت ۶ 🖤🥀
#عقدی_که_قلب_را_دزدید
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_جدید
#رمان_آنلاین
#فیکشن
#فیک
#فیکشن_کرهای
#فیکشن_جونگکوک
#جونگکوک
#جئون_جونگکوک
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه
#عشق
#ازدواج_اجباری
#عقد_اجباری
#داستان_عاشقانه
#رمان_کرهای
#ویسگون
#اکسپلور
#اکسپلور_ویسگون
#پربازدید
#ویو
#رمان_پرطرفدار
- ۳۳۹
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط