رمان:دنیای وارونه
رمان:دنیای وارونه
پارت5
همگی:دخل وکنا رو میاریم
همه غذا خوردن و خوابیدن و موری قرار شد تجهیزات بیاره تا دیگه کار وکنا رو تموم کنیم
نصفه شب>>
از زبان ویل:بیدار شدم و هالی و مکس هنوز بیدار بودن در حالی که همه خواب بودن رفتم پیششون
ویل:بچه ها شما بیدارید
هالی و مکس:آره ویل
ویل:شماها که همش شبا بیدارید☺
هالی:خب ما همینیم ویل
ویل:آره خب فکر کردن به مشکلاتت میتونه تو رو بیدار نگه داره
مکس:ویل من خوابم گرفت
ویل:خب بخواب
هالی:راستشو بگم ویل تو وقتی میخوابی با نمک تر میشی دوست دارم تو همون حالت نگاهت کنم
ویل:اوه واقعا؟
هالی:اوهوم
ویل:هالی؟
هالی:هوم
ویل:تاحالا از کسی خوشت اومده؟
هالی:آره اون خیلی بانمکه و وقتی میخوابه با نمک تر میشه اون جنتلمنه
ویل:آها پس امیدوارم بهش برسی
هالی:ممنون فکر کنم الان اینجاس
ویل:کیو میگی؟
هالی:چقد تو خنگی
ویل:وایسا ببینم تو؟
هالی:آره من
ویل:عام بحث رو ولش کن خب برای فردا استرسی نداری؟
هالی:خب یکمی دارم! ولی نابود کردن وکنا بهم حس خوبی میده!
ویل:منم همچین حسی دارم هالی ولی قول میدم خودم مراقبت باشم
هالی:حس خفنیه ممنونم که مراقب منی
هالی:ویل؟ ویل؟ تو که خواب رفتی رو پاهای من
مکس:حرف هاتون رو شنیدم امیدوارم به ویل برسی و اوممم
هالی:چی تو خواب نبودی؟
مکس:آره
هالی:ای فضول
مکس:تو که ویل رو دوست داشتی چرا به من نگفتی ولی به اریکا گفتی خیلی بی وفایی
هالی:عام ولش کن
هالی و مکس هم خواب رفتند
فردا صبح>>>
موری:بچه ها بچه ها ! بیدار شید
مایک:ول کن
موری:عملیات نجات ال هستا
همگی بلند شدن
موری:نقطه ضعف همگی خخخخ
نانسی:انقدر زر نزن موری
موری:خب خب گلوله جنگی کل شهر هاوکینر تقدیم شما نانسی و نارنجک هم برای کسی که هدف گیریش عالیه یعنی استیو خان و برای همگی یک عدد اسلحه آوردم و آتش زا برای رابین که بگیره بسوزونه برید و دخل وکنا رو بیارید و ال رو برگردونید شما میتونید
مایک:قبلا تونستیم معلومه که الانم میتونیم
استیو:موری تنقلاتی نیاوردی ما صبحونه چی بخوریم
موری:اوه اتفاقا براتون نوتلا آوردم بزنید بر بدن که شب ساعت 8 یک نبرد طولانی دارید
هالی:فعلا که دبیرستان ولمون نمیکنه
اریکا:دقیقا
ویل:اتفاقا دانشگاه الانم دیر شده
جاناتان:پسر یه نصیحت میکنم شماها تازه اومدید دانشگاه واسه ما قیافه نگیرید فهمیدید من و نانسی دانشگاه رفتیما
مایک:قیافه ی چی داش؟
استیو:درست صحبت کنید😡اه صبحمون خراب نشه
رابین:استیو خان شما مواظب باش موهات خراب نشه
استیو:چی گفتی
1 ساعت بعد فلش بگ به دبیرستانی که هالی درس میخونه>>>
اریکا:هالی چرا پاهات میلرزه خوبی؟
هالی:خوبم خوبم
اریکا:آهان
هالی:فقط خواستم بگم دیشب ریدم
اریکا:به چی
هالی:خب یجورایی به ویل گفتم دوستش دارم
اریکا:تو چکار کردی؟نباید میگفتی
هالی:خب مستقیم نگفتم که
اریکا: از دست تو دختر فکر کن یه دختر 14 ساله با پسر 21 ساله
هالی:گفت که خودم مراقبتم
اریکا:اونم تو رو دوست داره
هالی:من عاشق شدم؟چرا دیشب یجورایی بهش گفتم دوسش دارم؟اونم دوستم داره؟
اریکا:به به
هالی:نه نه اصلا اینجوری نیست
اریکا:پس چی بیا توی نبرد امشب هوای همو داشته باشیم علامتمون فایتینگ
هالی:فایتینگ
فلش بگ سمت دانشگاه>>>
مایک:بچه ها همتون باید هوای همو داشته باشید فهمیدید
مکس:فهمیدیم عام مایک
مایک:چیه
مکس:حتما ال رو برمیگردونیم
مایک:ممنونم مکس تو هم خیلی به من کمک کردی
مکس:کاری نکردم دوستا به هم کمک میکنن دیگه
ههههه
ویل:مکس؟
مکس:راستی دیشب بیدار بودم صداتون رو شنیدم به به
مایک:چیو
ویل:نه نه مکس مکس نگو
مایک:چیشده
مکس:هیچی
مایک:بگو
مکس:هیچی
مایک:میگی یا زبونت بکشم
مکس:طاقت شنیدنش رو داری
مایک:آره
مکس:مثل اینکه هالی عاشق شده
مایک:عاشق کی
مکس:ویل
مایک:با خواهر من؟
مکس:عقده ای نشو بدبخت خودتم با ال بودی
مایک:هنوزم با ال هستم
مکس:ویل حق داره یکیو داشته باشه
مایک:این بحث رو ول کن الان مهم ال هست و اولویت اولم ال هست اون الان داره خیلی سختی میکشه
مکس:ال یه دختر قویه من بهش باور دارم اون میتونه
مایک:آره
6ساعت بعد
از زبان مایک: روی تختم دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکردم اینکه برم اون جا و ال رو از نزدیک ببینم برام آرامش بخشه من هنوزم ال رو دوست دارم و فراموشش نکردم باکمک حرف های مکس آرامش میگیرم دو ساعت دیگه مونده و نمیدونم چرا دلشوره خیلی بدی تو دلم افتاده
نانسی:ویل،مکس،مایک،هالی،داستین،اریکا،لوکاس،و بچه ها رابین و استیو،زود باشید آماده باشید بیاید میخوام اسلحه یادتون بدم
(رفتیم پیش نانسی و حدود 1 ساعت نانسی اسلحه رو بهمون یاد داد و ما تمرین کردیم تا اینکه وقتش رسید و همگی سوار کامیون موری شده بودیم)
ادامه پارت بعدی
پارت5
همگی:دخل وکنا رو میاریم
همه غذا خوردن و خوابیدن و موری قرار شد تجهیزات بیاره تا دیگه کار وکنا رو تموم کنیم
نصفه شب>>
از زبان ویل:بیدار شدم و هالی و مکس هنوز بیدار بودن در حالی که همه خواب بودن رفتم پیششون
ویل:بچه ها شما بیدارید
هالی و مکس:آره ویل
ویل:شماها که همش شبا بیدارید☺
هالی:خب ما همینیم ویل
ویل:آره خب فکر کردن به مشکلاتت میتونه تو رو بیدار نگه داره
مکس:ویل من خوابم گرفت
ویل:خب بخواب
هالی:راستشو بگم ویل تو وقتی میخوابی با نمک تر میشی دوست دارم تو همون حالت نگاهت کنم
ویل:اوه واقعا؟
هالی:اوهوم
ویل:هالی؟
هالی:هوم
ویل:تاحالا از کسی خوشت اومده؟
هالی:آره اون خیلی بانمکه و وقتی میخوابه با نمک تر میشه اون جنتلمنه
ویل:آها پس امیدوارم بهش برسی
هالی:ممنون فکر کنم الان اینجاس
ویل:کیو میگی؟
هالی:چقد تو خنگی
ویل:وایسا ببینم تو؟
هالی:آره من
ویل:عام بحث رو ولش کن خب برای فردا استرسی نداری؟
هالی:خب یکمی دارم! ولی نابود کردن وکنا بهم حس خوبی میده!
ویل:منم همچین حسی دارم هالی ولی قول میدم خودم مراقبت باشم
هالی:حس خفنیه ممنونم که مراقب منی
هالی:ویل؟ ویل؟ تو که خواب رفتی رو پاهای من
مکس:حرف هاتون رو شنیدم امیدوارم به ویل برسی و اوممم
هالی:چی تو خواب نبودی؟
مکس:آره
هالی:ای فضول
مکس:تو که ویل رو دوست داشتی چرا به من نگفتی ولی به اریکا گفتی خیلی بی وفایی
هالی:عام ولش کن
هالی و مکس هم خواب رفتند
فردا صبح>>>
موری:بچه ها بچه ها ! بیدار شید
مایک:ول کن
موری:عملیات نجات ال هستا
همگی بلند شدن
موری:نقطه ضعف همگی خخخخ
نانسی:انقدر زر نزن موری
موری:خب خب گلوله جنگی کل شهر هاوکینر تقدیم شما نانسی و نارنجک هم برای کسی که هدف گیریش عالیه یعنی استیو خان و برای همگی یک عدد اسلحه آوردم و آتش زا برای رابین که بگیره بسوزونه برید و دخل وکنا رو بیارید و ال رو برگردونید شما میتونید
مایک:قبلا تونستیم معلومه که الانم میتونیم
استیو:موری تنقلاتی نیاوردی ما صبحونه چی بخوریم
موری:اوه اتفاقا براتون نوتلا آوردم بزنید بر بدن که شب ساعت 8 یک نبرد طولانی دارید
هالی:فعلا که دبیرستان ولمون نمیکنه
اریکا:دقیقا
ویل:اتفاقا دانشگاه الانم دیر شده
جاناتان:پسر یه نصیحت میکنم شماها تازه اومدید دانشگاه واسه ما قیافه نگیرید فهمیدید من و نانسی دانشگاه رفتیما
مایک:قیافه ی چی داش؟
استیو:درست صحبت کنید😡اه صبحمون خراب نشه
رابین:استیو خان شما مواظب باش موهات خراب نشه
استیو:چی گفتی
1 ساعت بعد فلش بگ به دبیرستانی که هالی درس میخونه>>>
اریکا:هالی چرا پاهات میلرزه خوبی؟
هالی:خوبم خوبم
اریکا:آهان
هالی:فقط خواستم بگم دیشب ریدم
اریکا:به چی
هالی:خب یجورایی به ویل گفتم دوستش دارم
اریکا:تو چکار کردی؟نباید میگفتی
هالی:خب مستقیم نگفتم که
اریکا: از دست تو دختر فکر کن یه دختر 14 ساله با پسر 21 ساله
هالی:گفت که خودم مراقبتم
اریکا:اونم تو رو دوست داره
هالی:من عاشق شدم؟چرا دیشب یجورایی بهش گفتم دوسش دارم؟اونم دوستم داره؟
اریکا:به به
هالی:نه نه اصلا اینجوری نیست
اریکا:پس چی بیا توی نبرد امشب هوای همو داشته باشیم علامتمون فایتینگ
هالی:فایتینگ
فلش بگ سمت دانشگاه>>>
مایک:بچه ها همتون باید هوای همو داشته باشید فهمیدید
مکس:فهمیدیم عام مایک
مایک:چیه
مکس:حتما ال رو برمیگردونیم
مایک:ممنونم مکس تو هم خیلی به من کمک کردی
مکس:کاری نکردم دوستا به هم کمک میکنن دیگه
ههههه
ویل:مکس؟
مکس:راستی دیشب بیدار بودم صداتون رو شنیدم به به
مایک:چیو
ویل:نه نه مکس مکس نگو
مایک:چیشده
مکس:هیچی
مایک:بگو
مکس:هیچی
مایک:میگی یا زبونت بکشم
مکس:طاقت شنیدنش رو داری
مایک:آره
مکس:مثل اینکه هالی عاشق شده
مایک:عاشق کی
مکس:ویل
مایک:با خواهر من؟
مکس:عقده ای نشو بدبخت خودتم با ال بودی
مایک:هنوزم با ال هستم
مکس:ویل حق داره یکیو داشته باشه
مایک:این بحث رو ول کن الان مهم ال هست و اولویت اولم ال هست اون الان داره خیلی سختی میکشه
مکس:ال یه دختر قویه من بهش باور دارم اون میتونه
مایک:آره
6ساعت بعد
از زبان مایک: روی تختم دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکردم اینکه برم اون جا و ال رو از نزدیک ببینم برام آرامش بخشه من هنوزم ال رو دوست دارم و فراموشش نکردم باکمک حرف های مکس آرامش میگیرم دو ساعت دیگه مونده و نمیدونم چرا دلشوره خیلی بدی تو دلم افتاده
نانسی:ویل،مکس،مایک،هالی،داستین،اریکا،لوکاس،و بچه ها رابین و استیو،زود باشید آماده باشید بیاید میخوام اسلحه یادتون بدم
(رفتیم پیش نانسی و حدود 1 ساعت نانسی اسلحه رو بهمون یاد داد و ما تمرین کردیم تا اینکه وقتش رسید و همگی سوار کامیون موری شده بودیم)
ادامه پارت بعدی
- ۸۰۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط