شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست

که آنچه در سر من نیست، ترس رسوایی ست

چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟

همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست!

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب

که آبشارم و افتادنم تماشایی ست

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست

کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من

صدای پر زدن مرغ های دریایی ست...
دیدگاه ها (۱)

غنچه ی بنشسته دراشعار من؛صبحت بخیر! چشمهایت هسته ی افکار من؛...

بگذار لبم از لب تو کـــــام بگیردشاید که دلم انــدکی آرام بگ...

شعر من را میخری؟ای دوست ارزان میدهمتازه یک تخفیف ویژه بهر خو...

آخر ای دوست نخواهی پرسیدکه دل از دوری رویت چه کشیدسوخت در آت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط