ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۴۱۲

تنهايي گاهي خيلي خوبه.وقتي ذهنت پره وقتی دلت از ادماي اطرافت پره، وقتي هيچي جز سکوت محض نمیتونه ارومت کنه.. تنهایی گزینه
خيلي خوبيه.. اما بعضي وقتا تنهايي مثل یه خنجره که توی قلبت فرو
میره و اینبار من خودم این خنجر رو تیز کردم توي اين مخروبه خاطرات گذشته وسط يکي ديگه از بدبختي هاي بي انتهام نشستم و..
همه رو از دور خودم فراری دادم تا اروم بشم. پس ارامش کجاست؟
قاب عکس مامان رو به سینه ام فشردم دیگه روی این کره خاکی هیچ کس رو جز... چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم‌حتی از فکر کردن بهش خسته ام.. صداي زنگ در اومد. يعني كيه؟ اخم کردم و متعجب در حالیکه هنوز قاب تو بغلم بود رفتم سمت در رو محکم گفتم الا : کیه؟
با صداي اشنا و گرم همیشگیش گفت جیمین: مهمون نمیخوای؟
جیمین؟ گنگ و متعجب در رو باز کردم از دیدن جیمین با دوتا جعبه پیتزا توی دستش چشمامو گرد کردم.جدي شونه بالا انداخت و گفت
جیمین : شام گرفتم...فک کردم. باید
گرسنه باشي.. و خودشو کج کرد و از کنارم رد شد و اومد تو ابرو بالا انداختم و متعجب نگاش کردم. پیتزا ها رو روی میز گذاشت و لبخند زد و گفت جیمین :چرا درو نميبندي ؟
تند به خودم و سریع در رو بستم و مشوش گفتم
الا : تو اینجا چیکار میکنی؟
جیمین : گفتم.. شام گرفتم.
این دقیقا چیزی نبود که میخواستم بشنوم اخم کردم و دلخور گفتم
الا : گرسنه نیستم... خدافظ
و رفتم سمت در تا بازش کنم که گفت:فك كردم تنها نباشي
بهتره. چرخیدم سمتش خیره به میز گفت
جیمین : تو وقتي تنهايي زياد فکر و خيال ميكني و... الان فکر و خیال آزار دهنده است. بیشتر اذیت میشی..
اخمم شل شد و خیره نگاش کردم از کجا فهمیده بود وقتي تنهام خيلي فك ميكنم؟ لبخند خيلي باريكي رو لبم نشست. منو از رفتارام شناخته.
در پیتزاها رو باز کرد و رو صندلي نشست
جیمین : بیا.
منگ رفتم جلو و قاب رو روی میز گذاشتم و روبروش نشستم. چقدر خوب بود که اینجاست تنهايي داشت خفه ام میکرد. نگاهي به قاب انداخت و سنگین و بي حرف مشغول خوردن شد. به غذام نگاه کردم.
اصلا اشتها نداشتم. یه تیکه شو برداشتم ولي. نفس عميقي كشیدم و نگاش کردم یه جور عجیبی میخورد یه جوري به زور انگار هر لقمه توي گلوش گیر میکرد و به زور پایینش میداد‌ اونم اشتها نداره و بدتر
حالش داره بد میشه. اما میخوره تا.. عادي باشه و منم بخورم
اروم و نگران گفتم الا: پهلوت خوبه؟ سرفه اي زد و گفت
جیمین: اره. چیزی نیست.
ناراحت گفتم الا : چرا از بیمارستان بیرون اومدي؟ باید
میموندي.. خطرناکه...
خیره و عمیق نگام کرد و لبخندي زد جیمین :چيزي نيست..
با غیض گفتم الا : لجباز..

ایول خفنا ... خوشم اومد تو سه ساعت شرط ها رو رسوندین منم با کمال میل براتون زیاد پارت میزارم
دیدگاه ها (۶۰)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۳سرفه زد جیمین : لجباز تر ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۴و کلافه رفتم تو اتاق. پشتم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۱جیمین : به اجازه نیاز نداره...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۰پردرد و عصبي گفتم الا : جوا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۱۸هق هق کردم و لرزون گفتم الا...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۹۱ فصل ۳ )لرزون دستش رو گرفتم و با بغض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط