پاییز از چشمان من شروع شد

پاییز از چشمان من شروع شد
از برگ ریزان دلم
از نارنجیِ سکوتم
که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید
پاییز
نگاه خشکیده ی من بود
بر تنِ خسته ی کوچه
و عشق نافرجامی
که داشت کم کم غروب می کرد ...
دیدگاه ها (۱)

در انفرادی ترین سلول دنیابا خودم می جنگمجنگ احساس و منطقجنگ ...

‎مرد ِ عاشق‎تلاش می کند ‎دوستت دارم را بگوید‎زنِ عاشق اما تل...

خدایا ؟میشه وقتایی که " اون " بیرونه بارون نیاد ؟آخه چتر ندا...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

طبیعت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط