ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود هرچه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر سر ببازیم ورخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری ما در آثار صنع حیرانیم
هرچه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم ...
دیدگاه ها (۴)

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده استفرقی نمی کند چه کسی عاشقت شد...

نشنیده ام که ماهی بر سر نهد کلاهییا سرو با جوانان هرگز رود ب...

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از منکه جز ملال نصیبی نمیبرید از م...

سلام ... صبح همگی بخیر و شادی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط