ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 127 (๑˙❥˙๑)
وجود هر کدوم از این طوفان آشفته تر بود ویوا با یادآوری واژه غریبی که جونگکوک بر زبان آورده بود پوزخنده صدا داری زد و
نگاهش رو به عمق چشمای جونگکوک داد و با صدای آرومی گفت : میگی عاشقی...چرا الان ؟ چرا وقتی که با تمام وجودم میپرستیدمت همچین حسی نداشتی چرا وقتی برای کوچک ترین محبتت خودمو به آب آتیش میزدم ندیدیم الان یادت اومد که عاشقم شدی بعد از خیانتت بعد از اینکه نابودم کردی
حالا لحنش برخلاف لحظه ای پیش خشمگین نبود غمگین بود گویی از دل آتیشی خاکستری شده بیرون میاد حتا لحظه ای نگاهش رو از چشمای مشکی که با تمام وجودش بود برنداشت اون نگاه در حین اخم غم نهفتهای درونشون موج میزد غمی که بخاطر غرورش سرکوب میشد و فقد قلبش رو آتیش میزد....اما جونگکوک دیگر هیچ آرامش توی رفتارش نموند چرا که به جرمی متهم میشد که هیچ گاه مرتکب نشده بود
و با خشم از بین دندون هاش غرید : چه خیانتی ؟ داری از کدوم خیانت حرف میزنی لعنتی... هیچ خیانتی در کار نیست چرا نمیفهمی من لعنتی چند بار بهت بگم من هیچ خیانتی در حقت نکردم...
دستاش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و کنارش رها شدن سرش رو پایین انداخت : نمیگم اشتباه نکردم..درسته اشتباهاتی داشتم اما خیانت نه...تنها اشتباه من جنگ با خودم بود جنگ با قلبم که همه مدت با تمام وجود میپرستیدت ...تا حدی که نمیخواستم حتا کسی جز من توی چشمات نگاه کنه
دختر شوکه بهش نگاه میکرد اصلا نمیتونست هیچ کدوم از حرفاش رو هضم کنه و با صدای که از بغض میلرزید گفت : دروغ میگی...
همین دو واژه کافی بود تا جونگکوک رو به مرز جنون برسونی و سرش رو بلند کرد با چشمای به خون نشسته که و رگ های دست که بخاطر گره خوردن محکم مشتش بیرون زده بودن این بار نه با آرامش و جدیت بلک با خشم داد زد : باشه من عاشقی کردن بلد نبودم اما تو که دم از عشق میزدی چرا اونجوری رفتی توی که میدونستی عشق بر پای اعتماده تو چطور عاشقی بود که حتا انقدر بهم اعتماد نداشتی که اجازه بعدی بهت توضیح بدم فقد فرار کردی رفتی
ویوا با شنیدن تک تک کلماتش به کاری که کرده بود پی برد اگه اون شب نحث بجای سکوت تو خودش ریخت میرفت جلو شاید همه چی الان فرق میکرد لحظه ای احساس کرد زیر پاهاش خالی شده و دنیای دوره سرش چرخید تند دستش رو نرده های کشتی گذاشت تا نیافته
(๑˙❥˙๑) پارت 127 (๑˙❥˙๑)
وجود هر کدوم از این طوفان آشفته تر بود ویوا با یادآوری واژه غریبی که جونگکوک بر زبان آورده بود پوزخنده صدا داری زد و
نگاهش رو به عمق چشمای جونگکوک داد و با صدای آرومی گفت : میگی عاشقی...چرا الان ؟ چرا وقتی که با تمام وجودم میپرستیدمت همچین حسی نداشتی چرا وقتی برای کوچک ترین محبتت خودمو به آب آتیش میزدم ندیدیم الان یادت اومد که عاشقم شدی بعد از خیانتت بعد از اینکه نابودم کردی
حالا لحنش برخلاف لحظه ای پیش خشمگین نبود غمگین بود گویی از دل آتیشی خاکستری شده بیرون میاد حتا لحظه ای نگاهش رو از چشمای مشکی که با تمام وجودش بود برنداشت اون نگاه در حین اخم غم نهفتهای درونشون موج میزد غمی که بخاطر غرورش سرکوب میشد و فقد قلبش رو آتیش میزد....اما جونگکوک دیگر هیچ آرامش توی رفتارش نموند چرا که به جرمی متهم میشد که هیچ گاه مرتکب نشده بود
و با خشم از بین دندون هاش غرید : چه خیانتی ؟ داری از کدوم خیانت حرف میزنی لعنتی... هیچ خیانتی در کار نیست چرا نمیفهمی من لعنتی چند بار بهت بگم من هیچ خیانتی در حقت نکردم...
دستاش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و کنارش رها شدن سرش رو پایین انداخت : نمیگم اشتباه نکردم..درسته اشتباهاتی داشتم اما خیانت نه...تنها اشتباه من جنگ با خودم بود جنگ با قلبم که همه مدت با تمام وجود میپرستیدت ...تا حدی که نمیخواستم حتا کسی جز من توی چشمات نگاه کنه
دختر شوکه بهش نگاه میکرد اصلا نمیتونست هیچ کدوم از حرفاش رو هضم کنه و با صدای که از بغض میلرزید گفت : دروغ میگی...
همین دو واژه کافی بود تا جونگکوک رو به مرز جنون برسونی و سرش رو بلند کرد با چشمای به خون نشسته که و رگ های دست که بخاطر گره خوردن محکم مشتش بیرون زده بودن این بار نه با آرامش و جدیت بلک با خشم داد زد : باشه من عاشقی کردن بلد نبودم اما تو که دم از عشق میزدی چرا اونجوری رفتی توی که میدونستی عشق بر پای اعتماده تو چطور عاشقی بود که حتا انقدر بهم اعتماد نداشتی که اجازه بعدی بهت توضیح بدم فقد فرار کردی رفتی
ویوا با شنیدن تک تک کلماتش به کاری که کرده بود پی برد اگه اون شب نحث بجای سکوت تو خودش ریخت میرفت جلو شاید همه چی الان فرق میکرد لحظه ای احساس کرد زیر پاهاش خالی شده و دنیای دوره سرش چرخید تند دستش رو نرده های کشتی گذاشت تا نیافته
- ۱۳.۶k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط