🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۵
#جونگکوک
ویو جونگکوک
چشمای ا. ت برقی زد: من... من واقعا میتونممم؟؟؟
خندیدم: معلومه که میتونی!
اره!... رفتیم تا ثبت نامش کنم اما... کاش هرگز پامو اونجا نمیزاشتم! اگه میدونستم قراره ا. ت رو ازم بگیرن... هرگز اونجا ثبت نامش نمیکردم!!
_خب از اونجایی که این دختر هیچی بلد نیست، ما چجوری اینجا ثبت نامش کنیم اخه!!؟؟
ا. ت با ناراحتی سرشو انداخته بود پایین...
چند وون گذاشتم روی میزشون: نمیتونید بهش یاد بدید!؟
زن نگاهش افتاد به پول ها: اممم... اقا متوجه هستید که این دختر بایدبره دبیرستان!؟ یاد دادن ابتدایی و راهنمایی هردو بهش کار واقعا سختیه...!
هوفی کشیدم و ده وون دیگه گذاشتم روی میزش که زن با خوشحالی سریع پولارو قاپید و گفت: ما حتما با یه برنامه عالی و فشرده، تمام مطالب رو بهش اموزش میدیدممم!!
ا. ت خوشحال شد... لبخند کمرنگی زده بود! همینشم کافیه برام...
_خواهرتون هستن؟
چی بگم اخه!؟
+بله خواهرمه
_ایشون میتونن از فردابیان به کلاس های آموزشی ما!
ا. ت با خوشحالی گفت: ممنونمم!!!
لبخندی زدم: ممنون!
چند روز بعد...
_تهیونگ؟ دستمال میدی؟
هوبی درحالی که با دستمال خون روی صورت شوگارو پاک میکرد، یه دستمال به تهیونگ داد تا بده به من.
با دستمال مشتم که خونی شده بود رو پاک کردم...
نامجون پیوسته درحال نصیحت کردن شوگا بود: نباید انقدر درگیر میشدی باهاشونننن!!!
شوگا هنوز عصبی بود بخاطر همین هیچی نگفت.
ازشون خداحافظی کردم و رفتم سمت عمارت...
شنیدم که تهیونگ میگفت: جدیدا جونگکوک همش هیجان داره تا زودتر برگرده خونه!
بی اهمیت وارد عمارت شدم و مستقیم رفتم توی اتاق...
ا. ت روی تخت نشسته بود و تکالیفش رو مینوشت.
همینکه منو دید اروم گفت: سلام!
لبخند زدم: سلام...
لباسمو دراوردم... هووففف هوا داره گرم میشه!! برگشتم که تیشرتمو بردارم که با چهره ی سرخ شده ی ا. ت روبرو شدم!!
ا. ت سرشو به طرز عجیبی کرده بود توی دفترش اما سرخ شده بود...
نیشخندی زدم و تیشرتمو پوشیدم و رفتم سمتش... خم شدم و گفتم: هنوز که این مسئله رو حل نکردی!
من من کرد: اخه نمیفهممش!
نشستم پشت سرش و هولش دادم توی بغلم... مدادشو گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن تکالیفش...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۵
#جونگکوک
ویو جونگکوک
چشمای ا. ت برقی زد: من... من واقعا میتونممم؟؟؟
خندیدم: معلومه که میتونی!
اره!... رفتیم تا ثبت نامش کنم اما... کاش هرگز پامو اونجا نمیزاشتم! اگه میدونستم قراره ا. ت رو ازم بگیرن... هرگز اونجا ثبت نامش نمیکردم!!
_خب از اونجایی که این دختر هیچی بلد نیست، ما چجوری اینجا ثبت نامش کنیم اخه!!؟؟
ا. ت با ناراحتی سرشو انداخته بود پایین...
چند وون گذاشتم روی میزشون: نمیتونید بهش یاد بدید!؟
زن نگاهش افتاد به پول ها: اممم... اقا متوجه هستید که این دختر بایدبره دبیرستان!؟ یاد دادن ابتدایی و راهنمایی هردو بهش کار واقعا سختیه...!
هوفی کشیدم و ده وون دیگه گذاشتم روی میزش که زن با خوشحالی سریع پولارو قاپید و گفت: ما حتما با یه برنامه عالی و فشرده، تمام مطالب رو بهش اموزش میدیدممم!!
ا. ت خوشحال شد... لبخند کمرنگی زده بود! همینشم کافیه برام...
_خواهرتون هستن؟
چی بگم اخه!؟
+بله خواهرمه
_ایشون میتونن از فردابیان به کلاس های آموزشی ما!
ا. ت با خوشحالی گفت: ممنونمم!!!
لبخندی زدم: ممنون!
چند روز بعد...
_تهیونگ؟ دستمال میدی؟
هوبی درحالی که با دستمال خون روی صورت شوگارو پاک میکرد، یه دستمال به تهیونگ داد تا بده به من.
با دستمال مشتم که خونی شده بود رو پاک کردم...
نامجون پیوسته درحال نصیحت کردن شوگا بود: نباید انقدر درگیر میشدی باهاشونننن!!!
شوگا هنوز عصبی بود بخاطر همین هیچی نگفت.
ازشون خداحافظی کردم و رفتم سمت عمارت...
شنیدم که تهیونگ میگفت: جدیدا جونگکوک همش هیجان داره تا زودتر برگرده خونه!
بی اهمیت وارد عمارت شدم و مستقیم رفتم توی اتاق...
ا. ت روی تخت نشسته بود و تکالیفش رو مینوشت.
همینکه منو دید اروم گفت: سلام!
لبخند زدم: سلام...
لباسمو دراوردم... هووففف هوا داره گرم میشه!! برگشتم که تیشرتمو بردارم که با چهره ی سرخ شده ی ا. ت روبرو شدم!!
ا. ت سرشو به طرز عجیبی کرده بود توی دفترش اما سرخ شده بود...
نیشخندی زدم و تیشرتمو پوشیدم و رفتم سمتش... خم شدم و گفتم: هنوز که این مسئله رو حل نکردی!
من من کرد: اخه نمیفهممش!
نشستم پشت سرش و هولش دادم توی بغلم... مدادشو گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن تکالیفش...
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱.۴k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط