شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود

شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه‌ی تو بود
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه‌ی جانانه‌ی تو بود
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه‌ی تو بود
هدهد گرفت رشته‌ی صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه‌ی تو بود
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه‌ی تو بود
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه‌ی تو بود
همسایه گفت کز سر شب دوش طوطیا
تا بانک صبح ناله‌ی مستانه‌ی تو بود
دیدگاه ها (۲)

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنستروز ستاره تا سحر تیره ...

هر چند که از آینه بی رنگ تر استاز خاطر غنچه ها دلم تنگ تر اس...

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌...

بیا مــرا بــتــراش ای تـنـم بدستانتدر این سرای دلت در شبان ...

شمعی فروخت چهره که پروانه تو بودعقلی درید پرده که دیوانه تو ...

شمعی فروخت چهره که پروانه تو بودعقلی درید پرده که دیوانه تو ...

#نقاش#نقاشی#نوشته#طراح #دنس #طنز

تقدیم به جانانم:🌸🧿🫀شمعی فروخت چهره که پروانه تو بودعقلی درید...

شمعی فروخت چهره که پروانه تو بودعقلی درید پرده که دیوانه تو ...

شبی با خود ترا در خلوت میخانه می خواهملبت را بر لبان خویش چو...

گلشن کردستانی

داغی که مرا بر دل دیوانه گذارندشمعی است که بر تربت پروانه گذ...

ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو...

ای دل عبث مخور غم دنیا رافکرت مکن نیامده فردا راکنج قفس چو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط