پارت پارت آخر
پارت ۱۸( پارت آخر )
دو روز گذشت بود و بچه ها داشتن وسایل کمپ رو جمع میکردن که برن خونه هاشون
وسایل رو جمع کردن و الان تو ماشین یونجون بودن( چون وسایل زیاد بود یونجون ونش رو اورده بود کمپ)
بومگیو: خیلی خوش گذشت با اینکه من هزار تا بلا اومد سرم
کای: خدایی دلم برات سوخت
بومگیو: مرسی
و همه بعد ۳۰ دقیقه رسیدن خونه هاشون و و بومگیو و یونجون هم رسیدن خونه و هر دو رفتن حموم ( باهم نه ها تکی تکی )
و بعد دوش هر دو تاشون تا سر رو بالشت گذاشتن خوابشون برد
فردا صبح ساعت۱۰
یونجون: پاشو تنبل خان
بومگیو: باشه. تنبل خودتی
یونجون: میگم امروز میخوای بریم شهر بازی
بومگیو: چرا که نه
یونجون : اوکی پس ساعت ۶ اینا حاضر باش
بومگیو: باشه
ساعت ۶ عصر در شهر بازی
یونجون : بومگیو بیا بریم سوار ترن بشیم
بومگیو: باشه ولی من یه ذره ترس از ارتفاع دارم
یونجون و بومگیو رفتن سوار ترن هوایی شدن و بالاخره بعد یه عالمه چرخیدن اومدن پایین
یونجون: بومگیو بیا بریم چرخ و فلک
بومگیو: بریم
و سوار یکی از اون اتاق ها شدن( اسمشون رو نمیدونم ولی منظورم رو میدونید دیگه)
یونجون: بومگیو میخوام یه چیزی بهت بگم
بومگیو: چیشده
یونجون از پشتش یه جعبه در اورد و جلوی بومگیو گذاشت
یونجون: با من ازدواج میکنی
بومگیو از خجالت شبیه گوجه فرنگی شده بود
بومگیو : بله
و بعد هم دیگر رو بوسیدن
یک هفته بعد عروسی
اقای چوی یونجون شما حاضر هستید اقای چوی بومگیو رو به همسری خود بپذیرید و در غم و شادی تا آخر عمرکنار ایشان باشین
یونجون: بله میپذیرم
و آقای چوی بومگیو شما حاضر هستید اقای چوی یونجون رو به همسری خود بپذیرید و در غم و شادی تا اخر عمر کنار ایشان باشید
بومگیو: بله قبول میکنم
و بعد یونجون و بومگیو به خوبی و خوشی زندگی کردن
پایان 💐
دو روز گذشت بود و بچه ها داشتن وسایل کمپ رو جمع میکردن که برن خونه هاشون
وسایل رو جمع کردن و الان تو ماشین یونجون بودن( چون وسایل زیاد بود یونجون ونش رو اورده بود کمپ)
بومگیو: خیلی خوش گذشت با اینکه من هزار تا بلا اومد سرم
کای: خدایی دلم برات سوخت
بومگیو: مرسی
و همه بعد ۳۰ دقیقه رسیدن خونه هاشون و و بومگیو و یونجون هم رسیدن خونه و هر دو رفتن حموم ( باهم نه ها تکی تکی )
و بعد دوش هر دو تاشون تا سر رو بالشت گذاشتن خوابشون برد
فردا صبح ساعت۱۰
یونجون: پاشو تنبل خان
بومگیو: باشه. تنبل خودتی
یونجون: میگم امروز میخوای بریم شهر بازی
بومگیو: چرا که نه
یونجون : اوکی پس ساعت ۶ اینا حاضر باش
بومگیو: باشه
ساعت ۶ عصر در شهر بازی
یونجون : بومگیو بیا بریم سوار ترن بشیم
بومگیو: باشه ولی من یه ذره ترس از ارتفاع دارم
یونجون و بومگیو رفتن سوار ترن هوایی شدن و بالاخره بعد یه عالمه چرخیدن اومدن پایین
یونجون: بومگیو بیا بریم چرخ و فلک
بومگیو: بریم
و سوار یکی از اون اتاق ها شدن( اسمشون رو نمیدونم ولی منظورم رو میدونید دیگه)
یونجون: بومگیو میخوام یه چیزی بهت بگم
بومگیو: چیشده
یونجون از پشتش یه جعبه در اورد و جلوی بومگیو گذاشت
یونجون: با من ازدواج میکنی
بومگیو از خجالت شبیه گوجه فرنگی شده بود
بومگیو : بله
و بعد هم دیگر رو بوسیدن
یک هفته بعد عروسی
اقای چوی یونجون شما حاضر هستید اقای چوی بومگیو رو به همسری خود بپذیرید و در غم و شادی تا آخر عمرکنار ایشان باشین
یونجون: بله میپذیرم
و آقای چوی بومگیو شما حاضر هستید اقای چوی یونجون رو به همسری خود بپذیرید و در غم و شادی تا اخر عمر کنار ایشان باشید
بومگیو: بله قبول میکنم
و بعد یونجون و بومگیو به خوبی و خوشی زندگی کردن
پایان 💐
- ۲۲۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط