Part
Part : 209
خ.ر : چشم
خ.ر : خانم سوبین
سوبین : کیه
خ.ر : من خدمتکار جدید هستم اجازه هست بیام داخل؟
سوبین : بیا
خ.ر : خانوم
سوبین : بگو
خ.ر : ارباب کیم گفتن بیدارتون کنم باید برین سر کار
سوبین : باشه(یهو بلند میشه ولی سرش گیج میره و میخوره زمین )
خ.ر: عه خانوم مراقب باشین میخواین به ارباب بگم حالتون خوب نیست نرین
سوبین : ن..نه(نفس نفس )
خ.ر : باشه
سوبین : تو برو منم میام
خ.ر : چشم
طبقه پایین........
ته : چیشد
خ.ر : گفتن الان میان
ته : خوبه
ویو سوبین
سوبین : بلند شدم رفتم صورتمو شستم چشام پف کرده بودو خون افتاده شده بود سرم خیلی بد گیج میرفتو درد میکرد دیشبم که اصلا نخوابیدم رفتم از دستشویی بیرون یکم آرایش کردم که پف چشام معلوم نشه موهامو شونه کردم لباسامو پوشیدم رفتم پایین
ته : یچیزی بخور بریم
سوبین : گشنم نی
ته : از دیروز هیچی نخوردی پاشو بیا
سوبین : منم گفتم گشنم نی
ته : مهم نیست
کوک : سوبین حداقل یه لقمه بخور
هانی : ولش کن گیر نده بهش
لارا : بریم؟
ته : اوهوم بریم
ویو الکس
الکس؛ از دیشب نخوابیدم دستمو بخیه زدنو برگشتم پیش مامان اون همچیزم بود تمام داراییم بود اون بود که وقتی همه ولم کردن حتا مامان خودم نگهم داشت واقعا داشتم دیوونه میشدم دیشب سوبینو کلی اذیت کردم واقعا ریدم داشتم به معنای واقعی میمردم حرفای خیلی بدی بهش زدم حتا هلش دادم حتما کلی دردش گرفته کاش دستم قطع میشد آخه من چی فکر کردم چقدر احمقم همشونو ناراحت کردم
دکتر : جناب
الکس : هوم
دکتر : مادرتون بهوش اومده
الکس : ممنون خبر دادین
الکس : مادامی
نادام : گ..گلم
الکس : خوبی
مادام : هوم...خو..بم...سو...بی..ن..ک..کجاست
الکس : اینجا نیست
مادام : خ...خب..دو...س...تم...چی
الکس : مامان من همشونو ناراحت کردم گفتم برن مامان(بغض)
مادام : (فقط نگاه میکنه)
الکس : مامان من به سوبین حرفای خیلی بدی زدم هلش دادم پاش درد گرفت مامان خیلی ناراحت شد دیگه تو صورتم نگاه نمیکنه ازم متنفر میشه (بغضش میترکه و گریه میکنه)
الکس : هیش...پ..پس..پسرم...سو..سوبین...عاشقته...م..مگه...می..میشه...ا..ازت...مت...متن..فر..بشه..ها..
الکس : عاره مامان ازم متنفره حرفای بدی بهش زدم قلبشو شکستم (گریه)
مادام : ن...نه...سو..سوبین...اون..اونجوری...نیس...د...درکت...میکنه
خ.ر : چشم
خ.ر : خانم سوبین
سوبین : کیه
خ.ر : من خدمتکار جدید هستم اجازه هست بیام داخل؟
سوبین : بیا
خ.ر : خانوم
سوبین : بگو
خ.ر : ارباب کیم گفتن بیدارتون کنم باید برین سر کار
سوبین : باشه(یهو بلند میشه ولی سرش گیج میره و میخوره زمین )
خ.ر: عه خانوم مراقب باشین میخواین به ارباب بگم حالتون خوب نیست نرین
سوبین : ن..نه(نفس نفس )
خ.ر : باشه
سوبین : تو برو منم میام
خ.ر : چشم
طبقه پایین........
ته : چیشد
خ.ر : گفتن الان میان
ته : خوبه
ویو سوبین
سوبین : بلند شدم رفتم صورتمو شستم چشام پف کرده بودو خون افتاده شده بود سرم خیلی بد گیج میرفتو درد میکرد دیشبم که اصلا نخوابیدم رفتم از دستشویی بیرون یکم آرایش کردم که پف چشام معلوم نشه موهامو شونه کردم لباسامو پوشیدم رفتم پایین
ته : یچیزی بخور بریم
سوبین : گشنم نی
ته : از دیروز هیچی نخوردی پاشو بیا
سوبین : منم گفتم گشنم نی
ته : مهم نیست
کوک : سوبین حداقل یه لقمه بخور
هانی : ولش کن گیر نده بهش
لارا : بریم؟
ته : اوهوم بریم
ویو الکس
الکس؛ از دیشب نخوابیدم دستمو بخیه زدنو برگشتم پیش مامان اون همچیزم بود تمام داراییم بود اون بود که وقتی همه ولم کردن حتا مامان خودم نگهم داشت واقعا داشتم دیوونه میشدم دیشب سوبینو کلی اذیت کردم واقعا ریدم داشتم به معنای واقعی میمردم حرفای خیلی بدی بهش زدم حتا هلش دادم حتما کلی دردش گرفته کاش دستم قطع میشد آخه من چی فکر کردم چقدر احمقم همشونو ناراحت کردم
دکتر : جناب
الکس : هوم
دکتر : مادرتون بهوش اومده
الکس : ممنون خبر دادین
الکس : مادامی
نادام : گ..گلم
الکس : خوبی
مادام : هوم...خو..بم...سو...بی..ن..ک..کجاست
الکس : اینجا نیست
مادام : خ...خب..دو...س...تم...چی
الکس : مامان من همشونو ناراحت کردم گفتم برن مامان(بغض)
مادام : (فقط نگاه میکنه)
الکس : مامان من به سوبین حرفای خیلی بدی زدم هلش دادم پاش درد گرفت مامان خیلی ناراحت شد دیگه تو صورتم نگاه نمیکنه ازم متنفر میشه (بغضش میترکه و گریه میکنه)
الکس : هیش...پ..پس..پسرم...سو..سوبین...عاشقته...م..مگه...می..میشه...ا..ازت...مت...متن..فر..بشه..ها..
الکس : عاره مامان ازم متنفره حرفای بدی بهش زدم قلبشو شکستم (گریه)
مادام : ن...نه...سو..سوبین...اون..اونجوری...نیس...د...درکت...میکنه
- ۲.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط