روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم:

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم:
که پریشانی این سلسله را آخر نیست
دیدگاه ها (۱)

تا به دیوار و درش تازه کنم عهدقدیمگاهی از کوچه معشوقه خود می...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

با صد هزار مَردم تنهاییبی صد هزار مَردم, تنهایی!

عاشق شدم ..همان‌طور که آدم یکهو بیمار می‌شود؛بی آن‌که بخواهم...

ای زلف یار این همه گردن‌کشی چرا؟آخر تو هم فتاده و ما هم فتاد...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

دل در دل من نیست که بینم رخ ماهتقربان لب سرخ و سر زلف سیاهت....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط