Part:1🕸

Part:1🕸

همه بدبختی ها از یک تصادف کوچک شروع شد موقعی که یک کاپل شیرین با تفاوت های زیاد در باران و مهر گرفتگی شب قدم میزدند....

میخندیدند، حرف میزدند ،عاشقانه هم را نگاه میکردند، اما انگار این تازه شروع ماجرایی بود که هیچکدام از پایانش خبر نداشتند....

یونگی جان خودش را به خطر انداخت تا تصادف ضره ای خراش بر چهره زیبای لوسا نیوفتد اما خودش......

خودش حافظش را از دست داد وقتی بیدار شد تنها چیزی که در ذهن او باقی مانده بود این بود :من در تصادف حافظه ام را از دست دادم....



لوسا با چهره پریشان لباس خاکی و خیس ،چشمانی با نگاه آشفته که به نظر میرسید ساعت ها گریه کرده است وارد اتاق یونگی شد....

یونگی هنور سرُم به دستش وصل بود اما با دیدن لوسا نگاهش را به او دوخت...

لوسا لحظه ای رنگ به چهرش برگشت مثل اینکه دوباره جان گرفته باشد یونگی را مثل نوزاد شیر خوار در آغوشش گرفت انگار او بیشتر به یونگی احتیاج داشت...‌

اما یونگی لوسا را بغل نکرد از آغوش عاشقانه معشوقش بیرون آمد و کمی به هم ریخته به نظر میامد.....

_تو کی هستی؟

لوسا با دقت به دو تیله سیاه یونگی خیره شد در چشمان او نه عشق نه محبت نه عصبانیت هیچ حسی که لوسا دربارش میدانست وجود نداشت....

چشمانش خالی بود و این بار لوسا فهمید که شاید واقعا مردش را از دست داده است...

_یونگی داری بامن شوخی میکنی ؟دوربین مخفی چیزیه؟

یونگی سرُم را از دستش بیرون کشید پنبه ای را برداشت و بر روی خونریزی دستش فشار داد تا محوطه اتاق بیمار آلوده به خون نشود....

_من چرا باید با کسی که نمیشانسم شوخی کنم؟

_یونگی منم لوسا دوست دخترت کسی که اونو عاشقانه دوست داشتی ....

_چقدر جالبه خانم محترم اگر اینطور باشه واقعا سلیقم خیلی افتضاح بوده...

لوسا با ناباوری حرفای یونگی را گوش داد یونگی خوب میدانست که حتی اگر این دختر غریبه باشد با حرف هایش مثل خورده شیشه از درون میپاشد اما باز حرفش را زد........

_یونگی من ..من ساعت ها منتظر بودم که فقط چشمان کهکشانیت را باز کنی تا باز هم بتونی تصویر منو ببینی بازهم بتوتیم باهم باشیم چرا داری این کارو میکنی(بغض)

_دختر جون یه نگاه به خودت بنداز بو سگ مرده گرفتی وضعت مناسب نیست صورتت بی روحه چطور خودت رو در حد من میبینی؟


لوسا نمیدانست در جوابت با یونگی چه بگوید؟میگفت من روی صندلی ساعت ها اشک ریختم قلب کوچکم مانند گنجشکی که درحال مردن است داشت میکوبید اما حرف هاش فایده نداشت که نداشت.........


تصمیمش را گرفت حتی برای یک بار هم که شده تلاشش را میکرد و این بار برای دوست پسرش میجنگد حتی به غلط .......))

ادامه دارد♡♡♡♡♡♡♡
دیدگاه ها (۲)

فصل اول_آغاز سرنوشت

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷رینا با خودش: کجام...؟آ...

.....پارت ششم....

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟏جونگکوک:یااا تهیونگ این دیگه چیه دادی،...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³همون شب_____________ری...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : سوم » جیمین بیدار شد . با دیدن اینکه...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط